بهشت زهرا در چند برداشت
گزارشي از حال و هواي بهشت زهرا در چند برداشت ساده

بهشت زهرا در چند برداشت

نویسنده : میثم
برداشت اول
این‌جا تا چشم کار می‌کند قبر است و قبر. جز سنگ نبشته، چیز دیگری به چشم نمیاد. از اول حضور در این شهر، بنا به اعتقاد شخصی‌ام قصد کردم روی سنگ قبرها راه نروم. این کار خیلی اذیتم می‌کرد خصوصا اگر روی سنگ قبرها، عکس متوفی هم حک شده باشد. نگاه بعضی‌هاي‌شان آدم را از هر جهتی که نگاه کنی دنبال می‌کنند. تو نگاه بعضی‌هاي‌شان التماس می‌دیدم برای یك جرعه گپ خودمانی.
این‌جا شهر مردگان است...
برداشت دوم
و... قبرهای خالی!
در یکی، دو تا فیلم و سریال صحنه‌هایی از این قبرهای خالی دیده بودم. برايم همیشه سوال بود که این همه قبر خالی را، آن هم یك جا، کجا می‌شود دید. هر کدام‌شان مثل حیوان گرسنه‌ای بود که با دهان باز منتظر کوچک‌ترین لغزش پايت هستند! وقتی بینشان راه می‌رفتم مثل این بود که زیر پايم دره عمیقی باشد. عمق کم‌شان در نگاه من عمیق‌ترین سیاه چاله دنیاست. می‌دیدم که بعضی‌ها چه جدی و چه شوخی می‌روند داخل قبرها دراز می‌کشند. این‌که سالم می‌آيند بیرون یعنی این‌که فعلا نوبت‌شان نشده است! بر خلاف دیگران، من همان قدم زدن بین‌شان را ترجیح می‌دادم.
برداشت سوم
و... قطعه هنرمندان
همان نگاه اول به تابلوی قطعه هنرمندانمن را یاد شیخ اجل سعدی شیرازی انداخت. مرد نکونام نمی‌رد هرگز...
خدا همشونو رحمت کنه. اسم اگر بخواهم ببرم که سر قبر کدام‌شان رفتم، باید تا صبح بنشینيد و بخوانید!
برداشت چهارم
تصحیح می‌کنم. این‌جا یا حداقل این قسمت، شهر مردگان نیست. گلزار شهدا رو می‌گويم. عجب آرامشی دارد این‌جا. هر اندازه که قسمت قبرهای خالی تشویش آفرین بود، این‌جا آرامش آفرین است. نگاهم به بعضی از قبرها که می‌افتد، از شرم حضور، سرم را پایین می‌اندازم. نگاه‌شان خیلی سنگین بود.
وقتی می‌دیدم شهید دکتر مصطفی چمران، با آن عاشقانه‌های عارفانه‌اش...
وقتی با خودم فکر می‌کنم که مردی برگشته از دیار فرنگ و تحصیلات عالیه، در لبنان و ایران لباس‌هايش را خاکی می‌کند و برای فرار از غرش گلوله‌ها، روي زمین گل آلود دراز می‌کشد و لحظه مرگش (شهادتش) از پاهايش التماس آخرین رمق‌ها رو می‌کند؛ به خودم می‌لرزم.
به گمانم زمین هم لحظه بلعیدن آن‌ها، شرمگین و معترض است به این جبر!
برداشت آخر
و... من. و من و این شهر مردگان و زندگان. و من که خروج از این‌جا وارد دنیای خود ساخته خودم می‌شوم. با این فکر که خدا کند همه این‌ها که امروز دیدم فقط یك خواب باشد، که نیست.
خدایا! خیلی وقت است که با تو درد دل نکردم. چند وقتی است که بلندترین صدایی که از دهانم خارج می‌شود، سکوت است! سکوت...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨