پستچی عشق دزد!

پستچی عشق دزد!

نویسنده : sjalal

در حال نوشتن بود. نوشته‌اش که به اتمام رسید نگران شد که مبادا نامه‌اش اشتباه به مقصد برسد. رفت و نامه را درون صندوق پست انداخت و به خودش امید می‌داد که  او حتما نامه‌اش را می‌خواند. هفته‌ها گذشت و او همچنان در انتظار...

روزی صدای زنگ را شنید و با خوشحالی رفت تا در را باز کند، پستچی را دید که نامه‌ای در دست دارد، آن را باز کرد و یک کارت عروسی درون آن بود، تعجب کرد، عروسی او بود! اما چطور؟ پستچی با لبخند گفت که: من  با او ازدواج کردم! از نامه‌های متعدد تو خوشحال می‌شد و فکر کرد من آن‌ها را نوشته‌ام. با شنیدن این جملات بیهوش شد و به کما رفت. همچنان از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام؛ خیلی هم عالی، تصور می کنم شروعتون خوب بود، میانه هم تعلیق لازم را داشت، ولی در پایان به گزارش بدل شد، از همین دست گزارشاتی که در صرفا جهت اطلاع پخش میشه :) ... کارتون عالی بود، اما به نظر حقیر، به جمله ی "همچنان از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست."، نیازی نیست. و الحق که خود نویسنده صلاح کار رو بهتر می دونن. موفق باشید به معنای واقعی کلمه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٨
٠
٠
چه فضای جالبی خلق کردید در همین داستانکِ کوتاه. همه چیز سر جای خودش قرار داره. خوشم اومد. مرسی.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٨
٠
٠
اوا چرا قبلا من اینو خونده بودم انگار ;)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
من نیز هم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام: واقعاسارق ناجوری بوده است.البته کسی که به همین سادگی فراموش کند بهتر که نباشد.داستان زیبائی بود. ممنون
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/١٨
٠
٠
جالب بود يه جورايي ميشه بست دادن يك پيامك دونستش/ اما اگه اخرش مثل اخبار تموم نميشد خيلي بهتر بود
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١٨
٠
٠
اهههههههههههه خیلی اعصابمو خورد کرد.....بیچاره اون عاشق
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٨
٠
٠
هاع ؟ چی شد الان؟؟
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/١٩
٠
٠
خخخخ عب نداره حالا از کما در میاد :)ممنون
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٩
٠
٠
یاد فیلم The postman always ring twice افتادم! // خیلی خوب بود جلال جان؛ توی 10 نوشته اخیرت به جرئت این بهترین بود
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات