آزرده از بی کسی / شعر
شعری سروده خودم

آزرده از بی کسی / شعر

نویسنده : raha_sl

سخت است قلبت از غمي آزرده باشد..

ذهنت تمام واژه‌ها را خورده باشد

لبريز باشي از غم و چيزي نگويي

اشكت درون بغض‌هايت مرده باشد

يا حال و روزت در دل بيتي نگنجد

يا واژه‌ها را باد با خود برده باشد

لبخند تلخت را ببينند و نفهمند

در باغ گل، ياس دلت پژمرده باشد

شايد كه دردت بابت درد دلت نيست!

شايد دلت از بي‌كسي آزرده باشد

=====

رها

سه شنبه 3 بهمن ماه91 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٦
١
٠
ما لذتش را بردیم، ایشالا اهل فنِ شعر نظرشون مقدمه!
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نظرلطفتونه.. ممنونم ازتون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٦
١
٠
توپ بود توپ (^_^) کیف کردم ها.... یعنی یه چیز میگم یه چیز میشنوی....تک تک مصرع هاش عالین :)) جدی جدی قلمت مستدآم، ذوقت سرشار (^_^)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
ممنون برای تعریفت دنیادیده ی عزیزم.. لطف داری
vesal
vesal
٩٣/١٠/١٦
١
٠
چقد بی کسی بده:(.....مرسی عزیزززززم لذت بردم:)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
مخصوصا وقتی همه رو داری و هیشکیو نداری:(.. مرسی ک وقت میذاری😘
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/١٦
٢
٠
:)))) لذت بردم!ممنون رها جان.من از این خیلی لذت بردم:))) زیاددددددددد.بازم ممنون.خیلی قشنگههههههه.رها جان استعداد خوبی داری...من به هیچ وجه امکان نداره به پای شما برسم!!!!!!:))(آیکون عقب موندن.)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
این چه حرفیه خانوم.. آدما با خودشون مقایسه میشن ... هرکس میتونه با ویژگی های خودش بهترین باشه.. ممنونم برای اینهمه تواضع و فروتنیت عزیزم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/١٧
١
٠
خخخخخ این در مورد من صدق نمیکنه من اصلا در شعر ،هیچی نیستم:)))شما استعدادشو داری اگه داستان باشه شاید بتوانم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٠/١٦
١
٠
شايد دلت از بي‌كسي آزرده باشد / یه نفس عمیق صدادار ... همین ...
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
نفس عمیق صدا دار:(.. چقد درد هس توو همین آه..:(.. ببخش ک ناراحت کردم.. این کارو با گریه نوشتم..:(
F-jafari
F-jafari
٩٣/١٠/١٦
١
٠
ممنون قشنگ بود با اجازتون سیوش کردم.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
خواهش😘 باعث خوشحالیه:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٦
١
٠
سلام: خیلی قشنگ بود سرکار خانوم.زیبا و پراحساس.برایتان بهترینها را آرزو مندم
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
شرمنده میکنید.. ممنونم که وقت میذارید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٦
١
٠
سلام:خواهش میکنم. سلامت باشید.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/١٦
١
٠
من اهل شعر نیستم واقعا لذت بردم منتظر دیوان شعرتون هستیم.قلمتان پاینده.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
شاعرای واقعی و بزرگ زیادی هستن ک هنوز شعری از خودشون چاپ نکردن.. من تا رسیدن به اونجا فاصله ی خیلی زیادی دارم.. ممنونم برای لطف بی نهایتتون
مریمی
مریمی
٩٣/١٠/١٦
١
٠
یه جورایی حرف دل آدمای این دوره وزمونه بود.همه باهم ودرکنارهم ولی همه تنهاوبی کس!
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردی مریم جان..ممنونم برا حوضورت
atieh_se
atieh_se
٩٣/١٠/١٦
١
٠
خیلی عالی بود رها جان:-) مثل همیشه رفت توی دفترخاطراتم:-)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
ممنونم عطیه جان .. خوشحالم که اینطوری میگی .. لطفته
s_ai
s_ai
٩٣/١٠/١٦
١
٠
واقعا زیبا بود رها جان ! موفق باشی عزیز ;)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
نظر لطفته.. ممنونم که براش وقت گذاشتی عزیزم:*
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/١٦
١
٠
رها چقد فعالی تو ! چقد شعر داری مگه ؟!؟! :)) دنبال چاپ شعرات هستی ؟؟
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
آره واقعا:)میدونی اشتبا کردم چنتا کار باهم فرستادم .. یکم فاصلشون باهم کم شد.. خودمم حس کردم دیگه شورش درومده;).. چاپ کودومه خواهرجان!.. هنوز واقعا انقد بزرگ نشدم که بخوام به چاپشون حتی فک کنم.. ممنونم که انقد صادقانه نظرتو گفتی.. ممنون از محبتت
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/١٠/١٦
١
٠
شاید که کارت خیلی درست باشد رها خانم، مثل همیشه لذت بردم از خوندمش و دوباره خوندم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٧
١
٠
تبریک بابت تولدتونننننننننننننن برادرررررررررررررررر
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خیلی ممنونم آقای صداقت.. همیشه لطف دارید..امیدوارم بازم مارو توو لذت شعرای جدیدتون سهیم کنین
احمدصداقت
احمدصداقت
٩٣/١٠/١٧
١
٠
خیلی ممنونم بانو دلنیای گرامی بابت تبریک
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
تولدتون مبارک :)
ahmad.sedaghat
ahmad.sedaghat
٩٣/١٠/١٧
١
٠
ممنونم رها خانم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٦
١
٠
بیتِ اول، شاه بیت بود؛ بیت نبود که! عالی... خیلی به دلم نشست.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
خوشحالم که پسندیدین... حضورتون باعث خوشحالیه..ممنونم
Vania
Vania
٩٣/١٠/١٦
١
٠
غم انگیز اما قشنگ بود....البته دید قشنگ ما هم بود:دی
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
صد در صد عزیزم.. قطعا زیبایی در نگاه توست نه در آنچه بدان مینگری:).. ممنونم که خوندی وانیا جان
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٠/١٦
١
٠
یعنی میتونم بگم عااالی
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
فدات مهرناز عزیزم😘😘
نون
نون
٩٣/١٠/١٦
١
٠
سلام. من اولش خواستم نظر واقعیم رو بگم ولی منصرف شدم. بعدش داشتم نظرات انجمن نقد رو می خوندم، دیدم که شما گفته بودید بیشتر دوست دارید نقد بشنوید تا تمجید و تشویق. به همین حاطر دوباره اومدم که نظرم رو بگم. البته تاکید می کنم که اینها نظر من هستش و خودم هم خوشحال میشم که اگه نظراتم اشتباهه، گفته بشه تا اطلاعاتم بالاتر بره 1- "ذهنت تمام واژه‌ها را خورده باشد" یکم غیر ملموسه! درسته که میگن " فلانی حرفش رو خورد" ولی این خوردن توسط شخص انجام می گیره و نه ذهن. خود ذهن مرکز یادگیری و ساخت کلماته. این مصرع، بیشتر این معنی رو می رسونه که ذهنت پر از واژه های گوناگون و مختلف هستش. یعنی واژه ها رو خورده و گنجینه ی لغاتش کاملا غنیه. مثل کسی که میگن "خوره ی کتابه". ولی منظور واقعی شما اینه که ذهن تمام واژه رو گم کرده باشه. شاید بهتر بود بگید " ذهنت تمام واژه ها را کشته باشد!" 2- "يا واژه‌ها را باد با خود برده باشد" اولا با توجه به مصرع شماره 2شعر ، شما دو دلیل کاملا متفاوت برای فقدان واژه ها ذکر کردید. به نظر این چندان حرفه ای نمیاد. ثانیا خود مصرع می تونه اشاره ای به ضرب المثل "بادآورده رو باد می بره" باشه. ولی طبیعتا، واژه هایی که هر شخص بلده، بادآورده نیستند! پس منظور اصلیش همون برده شدن توسط باده و اینم باز چندان ملموس نیست. واژه، یک عنصر انتزاعی هستش و برده شدنش توسط باد، چندان طبیعی به نظر نمیاد. مثلا نمیگیم روح کسی رو باد برده. 3- مصرع اول رو اینطور در نظر بگیرید :" وقتی که قلبت از غمی آزرده باشد..." حالا در بیت پایانی، شعر رو اینطور تموم کنید : " این ها همه سخت است، اما دردِ اصلی // آنست که دل از بی کسی ها مرده باشد ( و یا با توجه به قافیه های شما) آنست که دل از بی کسی آزرده باشد.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
١
٠
خداروشکر که نظر واقعیتونو گفتین ..قطعا بهترین کارو درحقم کردین... واقعا ممنونم.. 1.دقیقا منظورم از "ذهنت تمام واژه هارا خورده باشد" اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه اوج ناراحتیمو نشون بده... درس مثه اینکه ذهنم تموم کلمات رو قورت داده باشه!... اصلا به این وجهش دقت نکرده بودم... ینی اصلا به ذهنم نرسید که بشه همچین برداشتی ازش کرد!..در مورد کشتن باهاتون موافقم خیلی بهتر از خوردن میتونه منظورمو برسونه.. اما خب مشکل قافیه بوجود میاد... حتما روش فک میکنم2. راستش عزیزی میگفتن که توو شعر میتونی یه قانون توو یه مصراع بسازی و توو مصراع دوم کاملا نقضش کنی.. تازه من فک میکنم اینجا اصلا همچین چیزی ام نیس.. هیچ چیزی نقض نشده(البته شمام حرفی از تناقض نزدید و منظورتون تفاوته اما منظورمن هیچکودومشون نبوده! بلکه بوجود اومدن یه حالت تردیده) منظورم اینه که نویسنده خودشم مردده که واژه هاشو دقیقا چیکار کرده!.. اولش میگه سخته که واژه هاتو ذهنت خورده باشه.. بعد میگه یا شاید این احساسه که توو شعر نمیگنجه یا شایدم همه ی واژه هام به باد رفته.. ویجور حالت سردرگمی داره بیشتر.. درسته! من اشاره ی خاص به ضرب المثلی نداشتم منظورم از برده شدن واژه ها توسط باد همون اصطلاح (به باد رفتن) یا همون از دست دادنشون هستش.. که ظاهرا خیلی مشخص نیست که باعث شده شما اینطوری برداشت کنین..و این قطعا ضعف کارمنه.. 3.پیشناهاد شمام خوبه .. اما فک میکنم اینطوری که شما میگید انگار بیت آخر داره از مابقی کار متمایز میشه... چون شما میگین "این ها همه سخته اما درد اصلی یه چیز دیگس"! درحالیکه من میخوام بگم دردی که دارم از اول ازش حرف میزنم همش یه چیزه.. و اون درد همون درد بی کسیه.. شما باعث شدین من چندین بار با دقت کارمو بخونم و به چیزایی دقت کنم که هیچوقت تاحالا نظرمو به خودش جلب نکرده بود... نمیدونید چقد خوشحالم کردید واقعا نمیدونید..حرفای منم میتونه بنظرتون کاملا غلط باشه .. اگه با هر کجاش مشکلی دارین خوشحال میشم بدونم .. ممنونم و ممنونم...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٧
٢
٠
و یه مطلب دیگه که من میخواستم با اجازه رهاجان اضافه کنم اینکه دلیلی نداره برای اشارات و تشبیهات مدام به سراغ کلیشه ها بریم!! پس این وسط رسالت کلمات چی میشه؟ تا کی باید به گذشته پناه برد؟! ... ذهن مخاطب هم مثل طبیعت می مونه که میشه با هزار رنگ و ابزار جلوه گرش کرد و شعر یا متن های احساسی رو به جای کهنه الگوها به الگوهای تازه مزین نمود و لذت برد ... البته این نظر شخصی منه که با کلیشه پردازی و تکرار مکررات به شدت مخالفم و همیشه به دنبال دستاویزهای نو می گردم تا مخاطبم رو غافلگیر کنم و زوایای جدیدی بهش معرفی کنم و با ذوق خودم همراه و هماهنگش کنم. شعرهای رهاجان هم این "پتانسیل" رو دارن و البته خیلی وقتا به "فعل" هم تبدیل میشن و راز جذابیتشونم همینه به نظرم و البته من فکر می کنم اگه سرکار خانم یا جناب آقای نون دوباره با نگاهی متفاوت شعر رو بخونن متوجه میشن که برخلاف عقده ایشون، این شعر خیلی هم یکدست هست و ابیاتش باهم همخوانی دارن.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/١٧
١
٠
*عقیده
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٢
٠
بله .. خیلی خیلی موافقم هدی جان... خودمم همیشه سعیم همینه.. از تکرار مکررات واقعا متنفرم .. اما هنوز راه زیادی دارم تا این آرزو.. به خلاقیت های دس نخورده و فوق العاده ی ذهن شما همیشه حسودیم میشه... واقعا کلماتو یجور دیگه میبینین.. قطعا این تصورات زیبا میتونن به مخاطب ایده های جدیدی برای فکر کردن بدن.. ممنونم برای راهنمایی های خوبتون عزیز.. واقعا خوشحالم کردین😊😘
نون
نون
٩٣/١٠/١٧
١
٠
ممنون از انتقاد پذیری تون. راجع به قافیه نبودن " کشته باشد" با تفاوتش با بقیه قافیه ها، خیلی از شاعران بزرگ هم یه جاهایی رو به دلیل محدودیتهای زبان و واژه ها به خودشون تخفیف میدادند. نمونه بارزش واژه "خورد" که در خیلی شعرها به جبر قافیه و وزن "خَرد" خونده میشه. "ت" و "د" از نظر آوایی خیلی نزدیک به هم اند و فکر کنم بشه زیاد بهش سخت نگرفت. 2- دقیقا منم به همین فکر کردم که شاید منظورتون پریشانی باشه. ولی برای رسوندن این حس و حال، باید دو مصرع پشت سر هم بیان و بشه «"ذهنت تمام واژه‌ها را خورده باشد // يا واژه‌ها را باد با خود برده باشد! ». به عنوان یه پیشنهاد، می تونستید بگید : یا حال و روزت در دل بیتی نگنجد // یا حال ها را، روز و حالت برده باشد! 3- "شايد كه دردت بابت درد دلت نيست!" - خود " بی کسی" یه نوع درد روحی و قلبیه. در نتیجه مصرع اول، زیاد پرمعنی به نظر نمیاد! مصرع اول وقتی معنی می گرفت که توی مصرع دوم به یه دردِ "غیر روحی و قلبی" اشاره کنید. در آخر بگم که ساختار شعری شما خوبه و هر خواننده ای، با کنار هم گذاشتن اسم شعر و جمع بندی کل ابیات می فهمه که منظور کلی شاعر، شرح حال و روز یه آدم تنهاست. ولی ارتباط برقرار کردن با شعر، توی هر شخصی بیشتر به وسیله ی ناخودآگاه شخص انجام می گیره. حالا هر قدر که تشبیهات ما (حتی ساختار شکنی ها) برای ناخودآگاه ملموس تر باشه، خواننده خیلی بهتر حس و حال شاعر رو می فهمه. ----- و در جواب خانم : h_ghasemi هیچ کس از تکرار و تکراری شنیدن خوشش نمیاد. ولی خود ساختار شکنی هم باید ملموس و قابل باور باشه. شما فکر کنید که من بخوام ساختار شکنی کنم و برای عجز و درماندگی این طور شعر بگم :« رفتم به کوه روزی، آتش گرفت جانم! // غرق شنا شدم من، بیرون زد استخوانم!» این بیت برای عجز و درماندگی قابل قبول نیست و کسی هم درکش نمی کنه. بیشتر حال و روز یه آدم عجیب و استثنایی رو می رسونه! به عنوان یه شعر ساختار شکنانه، دو بیت شعری از محمد ارثی زاد رو میگم. من خودم اصلا به اشعار عاشقانه علاقه ای نداشتم و ندارم ولی به شدت از ساختار شکنی کل این شعر خوشم اومد :« این بیت اسم تو داشت/آتش به جانم انداخت // سا... سوخت زیر دستم، آتش ، قلم ، زبانه // آتش گرفت سارا ...را... سا ... نمی نوشتم // باور کنید مردم بی عذر و بی بهانه » مثال های خوب دیگه ای هم هست، ولی نمی دونم چرا اکثر شاعران ساختارشکن، سعی دارن مرزای اخلاقی رو هم بشکنن! مورد دیگه اینه که خودمم تایید کردم که این نظر منه و نظر من هم " وحیِ منزل" نیست؛ همونطور که نظر شما هم! و همینطور عقیده من با شما فرق داره همونطور که عقیده شما هم!
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
١
٠
خیلی خوشحالم که برای نتیجه ی این بحث جدیت دارین:) ممنونم که با حوصله پاسخ میدین 1.راستش فک میکنم اینجا بحث سختگیری نیس.. کشته و خورده هیچ حروف مشترکی باهم ندارن... پس به هیچ وجه نمیتونن هم قافیه باشن2. بله با این حرفتونم موافقم که اگه این بیت ها کنار هم میومدن بهتر میتونستن حالت سردرگمیشونو نشون بدن.. اما جسارتا معنی مصراع پیشناهادیتونو متوجه نشدم!؟ (یا حال هارا روزو حالت برده باشد) ..3.چقد خوب بود این نکته!!.. واقعا بهش فک نکرده بودم..ممنونم از نگاه دقیقتون سعی میکنم اصلاحش کنم.. و با این نظرتونم کاملا موافقم .. حتی اگه از رو بی حوصلگی یه شعرو بخونی باز ممکنه یه جاهاش بزنه توو ذوقت.. این دقیقا همون ناخوداگاهس:)... برای جوابتون به هدی جان هم راستش منم موافقم برای اینکه ساختار شکنی باید ملموس باشه... اما بنظرم حتما نباید منطقی ام باشه!. مخصوصا توو شعر .. که خیلی جاها همین غیر منطقی بودنش زیباترش میکنه..ممنونم ک انقد دلسوزانه نقد کردین .. نمیدونم چطور تشکر کنم.کاش معرفی میکردید اگه عضو سایت هستین:)
نون
نون
٩٣/١٠/١٨
١
٠
خواهش می کنم. انتقادپذیری شما هم قابل تحسینه. خب یا یه کار رو نباید شروع کرد و یا اینکه تا آخرش باید رفت. 1- کشته باشد یه پیشنهاد بود برای فعلی که منظورتون رو واضح تر برسونه. مطمئنا اگه بگردید افعال بهتری هم پیدا خواهید کرد که وزن و قافیه ش هم جور در بیاد. 2- یا حال و روزت در دل بیتی نگنجد (= اوضاع انقدر بده که هیچ جمله و بیتی قادر به وصف کردنش نیست) – یا حال ها را، روز و حالت برده باشد (= حال و روز فعلی، تموم حس و حال ها رو گرفته و دیگه هیچ حالی برای آدم نمونده. حتی حال اینکه بخواد درد و غمش رو بازگو کنه) یه توضیح بدم. "روز و حالت" همون " حال و روزت" هستش. ولی به نظرم ترکیب " حال و روزت" وزن شعر رو بهم می ریزه. باز اینم یه پیشنهاد بود. 3 - عضو سایت هستم ولی به چند دلیل با اکانت خودم نظر ندادم. یکیش اینه : خود شما انتقادپذیر هستید و این کاملا مشخصه. ولی دیگرانی هم هستند که این نظرات رو می خونند و متاسفانه بعضی هاشون فکر می کنند وقتی کسی نقد می کنه، تنها هدفش اینه که بگه " من خیلی بلدم!"
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٨
١
٠
1.درسته ... یه چیزی توو مایه های کشتن خیلی بهتره..حتما دنبالش میگردم:)2.ممنونم .. متوجه شدم پیشناهاد خوبیه3. این چه حرفیه..اصل نیت باطنیتونه و اون کمک بزرگی ک دارین به طرفتون میکنین.. هرکی با توجه به خوصوصیاتش میتونه برداشتایی داشته باشه.. اما کار شما درهرصورت خیره:) و من واقعا ممنونم ازتون.. به هرحال خوشحال تر میشدم بشناسمتون ..لطف بزرگی درحقم کردین
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٩
٠
٠
شعر عالی بود دیگه، ایراد گرفتن نداره که! و اینکه اینهمه اصرارتون برای تغییر قافیه مصرع دوم رو نمیفهمم من..ترکیب ذهنت واژه ها رو خورده باشد هم قشنگه هم معنی رو میرسونه..آخه کشته باشد که قافیه نداره و این حرف هم درست نیست که تو قافیه تخفیف بدن و سخت نگیرن..پ برن شعر سپید بنویسن چه اصراری به غزل گفتن! شعر با همین عبارات فوق العادس و اتفاقا اون ترکیب واژه ها رو باد برده باشه بسیار عالیه..آخه قرار نیس که هرچی در گذشته شنیدیم و خوندیم رو تکرار کنیم..اوج هنر شاعر ساختن ترکیبات جدیده، ای آفتاب آهسته نه پا بر حریم یار من، ترسم صدای پای تو خواب است بیدارش کند..لابد اینجا هم باید ایراد بگیریم که آفتاب پا نداره بیاد و باید بتابه فقط از دور! در صورتی که شاعر آسمان رو به زمین دوخته و چنان ترکیب قوی و جدیدی ساخته که آدم مسحور میشه..اصلا شاعر یعنی ساحر کلمات..یعنی ترکیب کلمات و ساخت عبارات جادویی! نقد ی چیزه ایرادات بنی اسرائیلی ی چیز! چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید....
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٧
١
٠
حال وروزت دربیتی نگنجدعالییییییییییییی بودرهاجونننننننننننن
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
لطف داری خاانووم😘 خیلی ممنونم ازت دلنیا جان
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٧
١
٠
خیلی دلنشین بود . شعر هاتو دوست دارم رها :)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
منم شمارو دوس دارم:).. ممنونم برای نگاه مهربونتون خورشید عزیز
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٧
١
١
ممنون رهای عزیز. من همچنان نظرم در مورد اشعار زیبات اینه که اگه دایره لغاتت رو افزایش بدی معرکه میشن. چون ذهنت خیلی خوب کلمات رو کنار هم قرار میده. موفق باشی عزیزم
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
دقیقا نظر خودمم همینه.. من کلمه کم دارم.. اینم برای مطالعه ی واقعا کممه.. سعیمو میکنم عزیزم .. خیلی لطف کردین رویا جون😘
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٧
١
٠
بسیاز زیبا بود لذت بردم حتما شاعر خوبی خواهی شد عزیزم :) لبخند تلخت را ببينند و نفهمند در باغ گل، ياس دلت پژمرده باشد شايد كه دردت بابت درد دلت نيست! شايد دلت از بي‌كسي آزرده باشد
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
ممنونم از حوضورتون آسمانه ی مهربون.. نظرلطفتونه 😍
o_khorashadi
o_khorashadi
٩٣/١٠/١٧
١
٠
شعرتون خیلی زیبا بود خانم رها .براتون آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم .
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
زنده باشین..ممنونم از لطفتون.. با حوضورتون خوشحالم کردین
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/١٧
١
٠
سلام بسیار بسیار خوب است...احسن
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
لطف داریدشما.. خیلی ممنونم
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٧
١
٠
باز هم لذت بردم. عالی بود رها جان.
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
لطفته خانووم😘.. خیلی ممنونم ازت سحرجان
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
١
٠
آفرین کیف کردم
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
ممنونم خانووم شمشیری..زنده باشین :)خیلی خوش اومدین :*
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٣/١٢/٢٢
١
٠
باورم نشد شعری تا این حد پخته و منسجم از یه شاعر تا این حد جوان باشه لذت بردم رهای عزیز امیدوارم توی وادی شعر موفق باشی عزیزم
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٢٢
٠
٠
ممنونم نسرین جان :) نظرلطفته خانووم😘 خوش اومدی به جیم عزیزم@-}--
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤