رفتي، رفتي و حتي پشت سرت را نگاه نكردي تا ببيني التماس چشم‌هايم را، بغض نگاهم را و تمناي دستانم را...

رفتي، رفتي و حالا نيستي تا ببيني روزها و شب‌هاي سياهم را، گل‌هاي سرخ پژمرده باغچه را، سكوت تلخ خانه را و اشك‌هاي سرد پنجره را...

رفتي، رفتي و حالا نيستي تا ببيني قلب سرد و خزان زده‌ام را، باران چشمان بهت زده‌ام را و خلوت شبانه‌ام را...

حالا آمده‌اي... آمده‌اي تا چه ببيني؟! جسم و جان سردم را؟!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
آخ آخ که دلم میخوادخفت کنم فاطمه!!!......فاطمه اون موضوع واقعیت بودوداستان گریه هاکسب حلالیت بود.....وجالب تراینکه بایه لبخندردشدم ازهمه چیز.....خخخخخخخخخ
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
امان از دست تو مریم .......... :) خخخخخخ .... صحبت می کنیم باز با هم ....... یه عالمه حرف دارم باهات دوست جونی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ این دلنوشته ها رو کمی بسط بدید..
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
بله می دونم ناقصه ........ ممنون از کلیک حضور شما
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام خانم یزدی؛ چی بگم بانو؟ در نوع خودش و در حال و هوای خودش بد نیست، اما قلم شما فراتر از این هاست :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام جناب میرزا / بله حق با شماست هم خیلی ناقصه و هم پر از نقص و ایراد...... نباید ارسالش می کردم . راستش این مطلب خیلی قدیمیه . فکر می کنم 18 یا 19 ساله که بودم نوشتمش .... عذر خواهی می کنم از شما به خاطر این یادداشت خیلی ناقص :) ممنون از کلیک حضورتون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
خب اگه مال اون دورانه که چه اشکال؟ ولی بازم میگم که قلم شما خیله خوبه :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
*خیلی
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
عالی بود:((((
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
ممنون از نگاهت عزیزم :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام:دلتون لبریزازشادی باد
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام/ ممنون از لطف شما استاد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام زنده باشید
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
من خیلی دلم گرفت‎:(‎
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
آخ ... آخ ... چرا دوستم ؟ :(
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
نوشته اندوهناکی بود و این هنر توئه که میتونی حس شو منتقل کنی. فقط عزیزم چرا یه چیز خوب رو ادامه نمیدی؟ بیشتر بنویس‎:)‎
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
مرسی عزیزم تو به من لطف داری، این دیگه از تنبلیمه که ادامه ش ندادم ... خخخخ .... تو ببخش دوست خوبم :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
چقدر تلخه این نوشته:(حس غریبی داشت وقشنگ نوشته بودی فاطمه عزیز:)))
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
واقعا تلخه ؟! مرسی عزیز دلم ، نگاهت قشنگه عزیزم :))) مرسی از کلیک حضورت
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات