پیاده تا حرم عشق
گزارش اختصاصی از حال و هوای کاروان‌های پیاده زائران رضوی

پیاده تا حرم عشق

نویسنده : مریم غلامزاده

آسمان ابری است اما اصلا سرد نیست، نم نمک باران هم می‌بارد هوا خیلی دل انگیز شده از نوع دونفره، آن هم شدیدا مست کننده...

دسته دسته می‌آیند و کم‌کم به هم می‌پیوندد تا این‌که یک صف طولانی درست می‌شود.

 از هر کدام بپرسی، از یک دیار آمده‌اند. انگار از کاروان‌های‌شان جدا شده‌اند. آخر بعضی که جوان‌ترند سریع‌تر آمده‌اند و آن‌ها که سن و سالی دارند عقب‌تر مانده‌اند. بعضی هم زیر آبی می‌روند، همین که عقب می‌مانند ماشین هیئت را سوار می‌شوند و می‌روند اول کاروان پیاده می‌شوند و باز بقیه از آن‌ها رد می‌شوند ...

البته به قول پیرزن مهم نیت است، دست و پایی برای‌مان نمانده...

همه جور تیپ و قیافه هست، بعضی چادرها را دور گردن گره زده‌اند و بعضی تا کرده توی کیفشان گذاشته‌اند. بعضی کفش‌های‌شان را به دست گرفته‌اند و پای برهنه می‌آیند، بعضی هم خودشان را کامل بسته بندی کرده‌اند، همچین که سرما هر چه هم زور بزند نمی‌تواند ذره‌ای نفوذ کند. بعضی هم محض برداشتن گام‌های بلند شلوار کردی پوشیده‌اند، آن هم رنگ به رنگ ...

اما خستگی را می‌شد در چهره و طرز راه رفتن همه دید، هر چند آهسته ولی پیوسته می‌آمدند.

میانه راه ایستگاه‌های صلواتی برای پذیرایی از زائران گُله به گُله (جا به جا) برپا شده بود و از هر سینی، نذری‌ای بود که پیش کش می‌شد و آن‌قدر جای‌تان خالی تناول کردیم که از دور می‌توانستیم نذری داخل سینی بعدی را حدس بزنیم. البته بدترین قسمتش مربوط به لیوان‌ها و ظروف یکبار مصرف بعد از ایستگاه‌ها بود که یک دست زمین را فرش کرده بود و باید برای این مساله راهکارهای بهتری اندیشیده می‌شد که نشده بود.

بچه‌ها هم بودند که با طی کردن راه زیاد باز هم از خیلی بزرگترها راست‌تر و تندتر می‌آمدند و همچنان خوی بچگی‌شان به آن‌ها این اجازه را نمی‌داد که فقط راه بروند، بلکه کلاه هم را برمی‌داشتند و دنبال هم می‌دویدند و به هم لنگ ولگد می‌انداختند.

این یکی هم کلی خجالتی بود 

در عوض آن قُلش خیلی اجتماعی بود و شیطنت از سرو رویش چکه می‌کرد

کم کم هوا رو به تاریکی گذاشت و دست و پای ما هم زدند به جیغ که نمی‌توانیم و خسته شدیم و سردمان است و دلمان درد می‌کند و هزار بامبول دیگر اما واقعا سخت بود و به سختی خودمان را در تاریکی از میان جاده به ایستگاه اقامتی رساندیم. یک مدرسه در روستا بود، خانم‌ها بالا و آقایان پایین...

همه خسته و کوفته زیر پتو خزیدیم، اتاق گرم گرم بود و بوی جوراب‌هایی که شسته و جلوی بخاری پهن شده فضای اتاق را پر کرده و همان بچه‌ها که از کله صبح تا الان در حال راه رفتن و دویدن بودند، هنوز هم از در بالا می‌روند و از دیوار پایین می‌آیند انگار از انرژی‌شان ذره‌ای کم نشده است. 

دست و پای هم را ماساژ می‌دهند و پماد چرب می‌کنند و با پتو می‌پیچاندند تا گرم بماند و فردا بتوانند تا حرم مثل فشنگ بروند.

و ما هم با نیم نگاهی به خودمان تازه فهمیدیم چرا پنگوئن‌ها این شکلی راه می‌روند آخر کلی پیاده روی می‌کنند و حق دارند بندگان خدا...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
سلام: ضمن تشکر ازشما.امیدوارم که هرچه حاجت دارندبه واسطۀ حضرت رضا(ع)از خداوند کریم بگیرند.زنده و شادمان باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
خداقوت همشیره... .
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
:))) اجرشون با آقا امام رضا.... خوش به سعادتشون...مرسی از شما دلمون خواست اونجا باشیم (^_^)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
کلا طنز تو وجودتان وفوران می زنه :) :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
سلام ... زیارت قبول
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
من اگه میومدم ازم ینی به عنوان یک جیمی تقدیر میکردید ؟دی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٠٣
١
٠
محل کار من 40 کیلومتری مشهده. واقعا این دو سه روز تو جاده که به سمت شرکت میرفتیم یا برمیگشتیم از کثرت جمعیت تعجب میکردیم. امیدوارم زیارتشون قبول باشه. امسال خیلی زائر اومدن مشهد
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
اگز از ساعت 7 صبح تا نماز ظهر در چهارراه میدون بار می ایستادید ، خیل جمعیت رو می دیدید که به سمت حرم حرکت می کنند و هیچ کس در خلاف جهت و به نشانه بازگشت حرکت نمی کرد . شگفت بودم از این همه جمعیت رهسپار به حرم .
neyosha
neyosha
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
خوش ب سعادتون :))
t_gh
t_gh
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
قبول باشه :) خوش به حالتون:)
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
ان شاءالله که خدا از همشون قبول کنه، خیلی دل بزرگی دارند این افراد، خداکنه منم یاد بگیرم...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤