چای، فحش، خرمالو و چند داستان دیگر

چای، فحش، خرمالو و چند داستان دیگر

نویسنده : وبگردی

یک چیزهایی هیچوقت دست خود آدم نیست، هر چه قدر هم توی گوشم بخوانند که خودخواستن است که توانستن است من توی کَتَم نمی رود که نمی رود. یک چیزهایی خواستن، توانستن نیست. یک چیزهایی حس است، بیرونی است و توی دست آدم جا نمی شود؛ آنقدر بزرگ است که دست آدم می زند بیرون.

همین خوب و بد شدن حال توی دستهای آدم جا نمی شود و میزند بیرون. حسابی هم میزند بیرون، آنقدر که همه به چشمان خود، خوب رویت می کنند این عوض شدن را، تغییر را و تو خود نمی دانی که از کجا آمده، جنسش چیست و قرار است که رخت از دلت بربندد و مسافر دل دیگری شود.

اصلن هر چه که به محدوده ی دل مربوط می شود توی دست جا نمیشود، توی جیب جا نمیشود، خوراکی نیست، بوییدنی نیست، شنفتنی نیست و خیلی چیزها از قبیل همین موضوعات! آخر مثلن عاشق شدن توی دست جا میشود که دست خود آدم باشد؟ آدمیزاد اراده کند که عاشق شود! بیشتر شبیه یک شوخی بی مزه ی نواحیست!

بعضی چیزهای دیگر هم توی دست جا نمیشوند که اسمشان هست بهانه های کوچک خوشبختی!

مثلن یک پنجشنبه‌ی حسابی پاییزی سه شاخه نرگس بگیری و بروی و بروی و بروی تا خودت را توی اتاقِ قرمز یک عدد دوست ترین ببینی، چای باشد، خرمالو باشد، شیرینی یزدی باشد، عکس باشد، حرف باشد، حرف باشد...آنقدر کلمه‌هایت را بریزی که آخر که از خانه‌اش بیرون زده‌ای با خودت فکر کنی که پنج سال دوستی انگار تازه از امروز شروع شده است...

یا هر هفته را به این امید شروع کنی که خدایا چه میشود که هر روز دوشنبه ساعت دوازده باشد، آخر دم خور میشوی با شیرین ترین استادترینِ دنیا...اینکه که این دو ساعت را نفهمی چگونه می‌گذرد، اینکه فحشهای آبدارش مثال پنبه توی صورتت بخورد و کیف کنی...کیف کنی ازینکه به تو امید دارد، ازینکه دلت میخواهد بنویسی و او فحش بدهد...

و یا یک سری از رفیق ترین هایت دورت را بگیرند و نگرانت باشند، از اینکه نمی نویسی، ازینکه رنگت پریده است، ازینکه ضعیف شده‌ای، ازینکه سرت گیج میرود، ازینکه دلت گیج می رود ... زیاد نمی پرسند و تو نمی‌خواهی که بپرسند، همینکه حواسشان به تو هست، خوب است. همینکه حواست به آنها هست خوب است.

الحمدالله ...

این ها همه،بهانه های "بزرگ"ِ خوشبختی من هستند.

================

منبع:

http://khishkhaneh.blogfa.com/post-79.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
بهانه ها هرچه قدر هم کوچک برای آدم زود خوشحال شو و قانعی مثل من گاهی کافی هستن ، اما خب بهانه ی های بزرگ تر خوشبختی های بزرگ تر می آورد ،مگر نه؟
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
متن زیبایی بود، واقعا لذت بردم... .
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
زیباااااااااا ممنونننننننننننن
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
خوشبختی یعنی همین دیگه (^_^)
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
خیلی عالی بود. واقعا خوشبختی یعنی همین
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات