کوچه درختی و مزاحمت یک غریبه

کوچه درختی و مزاحمت یک غریبه

نویسنده : Banooo_A

- سلام خانومی شماره بدم؟!

کوچه خلوت بود. مثل همیشه آرام و ساکت. اما الان برایش دیگر آن کوچه مثل همیشه نبود. سایه پسر را می‌دید که دارد لحظه به لحظه بهش نزدیک‌تر می‌شود. قدم‌هایش را تندتر کرد. پسر دست بردار نبود. صدای نفس‌هایش به وضوح شنیده می‌شد.

- چرا می‌ترسی خانومی؟ من که کاریت ندارم! وایستا با هم حرف بزنیم.

داشت از صدای پسر حالش بهم می‌خورد. شروع کرد به دویدن. صدای کفش‌های پسر که به آسفالت سرد خیابان می‌خورد مثل ضربه پتک توی مخش می‌پیچید. چقدر درخت‌های آن کوچه را دوست داشت. پاییز که می‌رسید مسیرش را عوض می‌کرد تا از آن کوچه هم رد بشود. شنیدن صدای خش خش برگ‌های زرد و نارنجی پاییزی و دیدن درخت‌هایی که در اوج آسمان دست‌های‌شان را به هم گره زده بودند، همیشه برایش لذت بخش بود. پسر دیگر تقریبا بهش رسیده بود. دست پسر را روی شانه‌اش حس کرد.

- کجا میری با این عجله؟

مات و مبهوت به روبرو خیره شده بود.

- نمی‌خوای برگردی صورت خوشگلتو ببینم؟

این کی بود؟ دستش روی شانه او چه کار می‌کرد؟ می‌خواست صورت او را ببیند؟ دستش روی شونه او بود... صورت خوشگل... سرش گیج می‌خورد، صداها توی سرش می‌پیچید، چشم‌هایش  را بست را دستش را تکیه داد به دیوار!

+ تو چه غلطی داری میکنی؟

پسر به تته پته افتاد ... صدای قدم‌های فرد سومی شنیده می‌شد...

مگه چیکار کرده بود که یک پسر باید دنبالش می‌افتاد؟ فقط ۱۳ سالش بود! اگر برمی‌گشت چه می‌شد؟ سوال‌ها توی ذهنش غوغا کرده بودند

+ دخترم ...

صدا برایش آشنا بود.

+ عزیز بابا ! خوبی؟

برگشت. بابایش پشت سرش ایستاده بود. توی چشم‌های بابایش نگاه کرد. پدرش محکم بود. مثل کوه ... ناخود آگاه پرید تو بغل بابایش ... - بابا، من ... - هیسس! تو دختر گل منی! هیچ‌کس هم نمی‌تونه اذیتت کنه ...

چقدر قدم زدن توی این کوچه را دوست داشت ... گرمای دست پدرش که دور بدنش حلقه خورده بود و او را همراهی می‌کرد بهش آرامش می‌داد. درخت‌ها با نسیم پاییزی آن‌ها را بدرقه می‌کردند. 

پایان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
چه تعلیق زیبایی داشت این داستان... قلم توانایی دارید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام: درود برشما.از آخرش خیلی لذت بیشتری بردم.متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
پدرش مثل کوهههههههههه واقعازیبابوددددددددددددددلذت بردممممممممممم
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
باید قدر دونست وجود پدر رو...جالب بود متنتون وخیلی حس شیرینی رو به آدم القا میکرد ازجایی که پدره وارد داستان میشد...قلمتون پاینده(^_^)
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
ای جونم ، باباها فرشته ان ، البته بابای من نمیگه تو چه غلطی داری میکنی یه سره با مشت میکوبونه :)) فداش بشم الهی :x خیلی عالی بود .
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
خیلی خوب پیش رفتید اما به نظرم آخر داستان، 2 تا سوال پیش میاد، 1. اون پسره چی شد؟ 2. بابای اون دختر خانم از کجا پیداش شد؟
فائزه
فائزه
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
پسره حتما فرار کرده دیگه!باباشم همونجا بوده دیگه!:))) سواله می پرسین؟:)
فائزه
فائزه
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
بابا ها خیلی خوب و دوست داشتنین:) من همیشه در کنار بابام احساس آرامش می کنم^__^
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
خدا عمر این پدرای نازنینو طولانی کنه...قشنگ نوشتین...مرســـــــی(^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
وایضا شر مزاحم ها رو کم :/
عباس
عباس
٩٤/٠١/١٥
٠
٠
عالی بود .
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
همیشه تلخ

شروع یک پایان

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات