من، توپ و محکمه وجدان

من، توپ و محکمه وجدان

نویسنده : ali-y

بعد از ظهر پنج شنبه بود، خواهرها و برادرها در منزل مادر که طبقه بالای منزل ماست (یا بهتراست بگویم ما طبقه پایین منزلشان را تصرف کرده‌ایم)  جمع شده بودند. بدون این‌که زحمت بالا رفتن از پله‌ها را به خودم بدهم از روی سر وصدای بچه‌های‌شان که در کوچه مشغول بازی فوتبال بودند، می‌توانستم حدس بزنم کدامشان آمده و کدام‌ها هنوز نرسیده‌اند. خستگی کار و کمی سر درد و نزدیک بودن امتحانات باعث شده بود که به جای پیوستن به جمع خانوادگی خود را در منزل محبوس کرده و درسم را بخوانم.

کلمات را می‌خواندم و پیش می‌رفتم، گاهی تا پایان صفحه می‌رفتم اما وقتی به خودم می‌آمدم دریغ از یادگیری یک جمله، به عقب که برمی‌گشتم و مطالب را مرور می‌کردم، همه چیز برایم تازه بود و انگار اصلا چیزی نخوانده‌ام. با آن وضعی که من داشتم و سر و صدایی که لحظه‌ای قطع نمی‌شد و با وجود فسفر ته کشیده مغزم، توقع غیر از این را هم نباید می‌داشتم. با خودم گفتم کمی استراحت کنم اوضاع بهتر می‌شود - گویا دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای فرار از درس خواندن – کتاب را بستم و درجا از حالت نیمه افقی به افقی تغییر حالت دادم و به امید نیم ساعتی خوابیدن چشمانم بستم . هنوز چشم‌هایم گرم نشده بود که با جیغ بنفش بچه‌هایی که فریاد می‌زدند گل– گل - گل از جا پریدم. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم با عصبانیت به نیت برهم زدم بازی بچه‌ها از جا بلند شدم در حالی که زیر لب غر می‌زدم با غضب در را باز کردم اما در یک لحظه مثل فیلم‌ها تخیلی گویا زمان 15تا 20سال به عقب برگشته باشد، خودم را دیدم که با برادرها و پسرخاله‌ها و دوستانم در همین کوچه مشغول بازی هستیم! در چارچوب در منزل روبرو مرحوم بسم اللهی را دیدم که با ناراحتی و عصبانیت از ما می‌خواست بازی‌مان را به پارکی که در نزدیکی بود منتقل کنیم اما کو گوش شنوا، گاهی بنده خدا با التماس و خواهش، گاهی با فریاد و تهدید می‌خواست مراعات قلب بیمارش را بکنیم اما هیچ وقت حرفش را جدی نگرفتیم و پس از چند دقیقه از رفتنش آش همان آش بود و کاسه همان کاسه. هر بار که توپ‌مان توی خانه‌شان می‌افتاد امید پس گرفتنش را نداشتیم ... در ذهنمان از او آدمی ساخته بودیم که دشمن بچه‌هاست.

به خودم که آمدم در چارچوب در مات و مبهوت رو به بچه ایستاده بودم بدون آن‌که کلمه‌ای بگویم، حالا خودم را به جای او و بچه‌ها را در جایگاه خودمان می‌دیدم... آرام در را بستم و داخل خانه برگشتم .

حالا می‌فهمیدم بنده خدا چه کشیده از دست ما، دوست داشتم زنده بود و از او حلالیت می‌طلبیدم اما افسوس که دیر شده بود. خودم را در محکمه وجدانم محکوم می‌دیدم ...

خدایا از سر تقصیراتم بگذر...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
گاهی بی اونکه بدونیم و بخوایم دیر میشه
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام... بله دقیقا...ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
جالب بود! دست مریزاد.
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام . متشکرم . تعریف افراد حرفه ای مثلشما به آدم روحیه میده ...
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
مرسی قشنگ بود ... یاد بچگی هام افتادم :)
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام . خوشحالم که خوشتون اومد . امیدوارم شما همسایه آزار نبوده باشین ( اصلا بچه همسایه نه آزار داریم؟؟؟؟). ممنون
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
خیلی جالب بود من رو برد به دوران خوب و ششششیرین کودکیام :)
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام و تشکر بخاطر حسن نظر شما ...
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
وقتی بچه ایم ، کل فکر و ذهنمون بازی کردنه ...
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام .بله ... عالم بچگی اسمش روشه یک عام دیگه است ... ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام:خدا رحمتشان فرماید.ماهم یکی دوتا از این همسایه ها داشتیم که اذیت میکردیم.دنیاست دیگه.... انشا ءا... که همه درکنار هم باخوشی و سعادت زندگی کنید. ممنون
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام استاد. متشکرم . خدا همه اموات و ایشون رو بیامرزه . امیدوارم ما رو هم حلال کرده باشن ...متقابلا برای جنابعالی هم سلامتی و شادکامی آرزو می کنم ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام:انشاءا... که حلال کرده اند.خدا رحمتشان کند.متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
غصه نخوریدددددددددددبچه گی عالم خودشوداره ان مرحومم صددرصدشماروحلال کردهههههههههه
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام ... ممنون ... امیدوارم واقعا اینطوری باشه ...
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
من کلا صحبتی درباره ی فوتبال بازی کردنای پسرا توی کوچه ندارم! همش سرو صدا... ای بابا بسه دیگه ولمون کنین آسایش نداریم :دی
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام . ممنون. الان که بچه ها پای سیستم و تبلت بزرگ میشن، بازیهای پر سرو صدا منسوخ شدن ...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
ما هم يه همسايه داشتيم كه خيلي به ما گير ميداد ولي بعد از يه مدت بچه اش اومد پيشش و نوه اش همبازي ما شد!!! از اون موقع به بعد دعوامون نميكرد هيچ، ميومد بازي ما روهم تماشا ميكرد :)
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام . این بنده خدا هم نوه هاش تو همون کوچه همبازی ما بود ولی وقتی بابابزرگشون خونه بود جرات نمی کردن بازی کنن، اون بنده خدا هم واقعا مریض بود ... ممنون .
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
مام با همچین معضلی مواجهیم:/ همسایه بغلیمون یه مدرسه ی ابتداییه .. از برکت سروصداشون سحر خیز شدیم:|
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام . مدرسه اونم ابتدایی واقعا فاجعه بوده ، اعصابتونم تقریت شده ...ممنون
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
وااااااااااااااااای با این اوصاف من و داداشام قعر جهنم جامونه :)) خدا رحمتشون کنه . البته من همین دنیا با شاگردام تقاص پس دادم ، شما رو نمیدونم :)) متن زیبایی بود ، ممنون .
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام استاد. نه ان شاالله خدا ارحم الرحمینه هر چند این موارد حق الناس ولی امیدوارم به حساب بچه گی گذاشته بشه ... خدا میدونه اونطرف چه وضعی منتظرمونه ... ممنون
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
من هر وقت شکایت میکنم میگن یادت رفته خودت چی بودی ؟ :| میگم شما هم نگران نباش خدا دو تا بچه بهت میده همچین تقاص میدی این دنیا که اون دنیا یه سره میری بهشت :-)
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
آره فعلا درصدش با همین یکی محقق شده
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
قشنگ بود:))
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام . ممنون لطف دارین .
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
هی یادش بخیر ما بیشتر رادار، هفت سنگ، گرگم به هوا و دزد و پلیس بازی میکردیم. بعضی وقتها هم تیرک بازی میکردیم و کلا احل فوتبال تو محله ما نبود. البته کوچه بالایی ما باز تو فوتبال خیلی تخصص داشتن :دی
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
سلام. خوش آمدید .اعتراف می کنم که رادار و تیرک بازی رو نمیدونم چیه ... پس روی در و دیوار نمی نوشتین تیم عقاب حریف می طلبد . البته ما هم نمی نوشتیم چون تیممنون مالی نبود ... ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
این داستان تو ورژن جدید خلاصه میشه توی دادو هوار و پس گردنی زدنای مدام پای سیستمو PS و پرت کردن دسته کنترل بازی....وایضا امثال مام همون دست به کمرای همیشه ناراضی :))
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
سلام بله دیگه از سرو صداهای توی کوچه کمتر خبریه ولی همون درصد کمش نصیب ما شده :)) ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣