داستان ذهن من...

داستان ذهن من...

نویسنده : s_sepid

صدای باد ملایمی رشته افکارش را از هم گسیخت، به ساعتش نگاه کرد، حدود هفت و نیم عصر بود. از جایش بلند شد و مشغول آماده شدن برای بیرون رفتن شد. همان لباس‌هایی که صبح پوشیده بود را از روی صندلی برداشت و پوشید، صورتش را آرایش ملایمی کرد، وسایل کیفش را چک کرد و از در بیرون رفت. آهسته در را قفل کرد تا صدای آن را واحد بغلی نشنود، دلش نمی‌خواست بقیه بدانند که در خانه تنهاست.

غرق در افکار پریشان به راه افتاد و به ایستگاه اتوبوس رسید. کمی منتظر شد، اتوبوس خیلی زود آمد. سوار شد و روی اولین صندلی نشست.

افکار و خیال‌هایش دوباره راهی خانه‌های ذهنش شدند. اصلا متوجه هیچکدام از مسافرها نبود، اصلا نمی‌دیدشان. گاهی چنان درگیر مشغله فکریش می‌شد که حتی باید فکر می‌کرد تا به یاد بیاورد به کجا قرار است برود. به ندرت سوار اتوبوس می‌شد ولی امروز می‌خواست کمی بین مردم باشد و حرف‌هایشان را بشنود و یا شاید با کسی هم‌صحبت شود.

ولی این افکار مزاحم حتی راه نگاهش را سد می‌کردند، چه برسد به این‌که بخواهد با کسی هم‌صحبت شود.

این فکرهای لعنتی دست بردار نیستند. همیشه دلش یک هیجان واقعی خواسته بود، یک تغییر بزرگ. و همیشه به این نتیجه می‌رسید که زندگی همین راه‌های همیشگی است اگر بخواهد بهتر از این باشد، باید خودش دست به کار شود. ولی همیشه ترس از نداشتن پول، نداشتن پشتیبان و نداشتن یک همراه مانع از ریسک کردنش شده بود.

بعد از گذشت 5 سال از کارمند بودن هنوز به این نوع زندگی عادت نکرده بود. و این تکرارهای هر روزه بیشتر آزار دهنده بود.

برای فرار از این فکر، در ذهنش و در اطرافش دنبال یک اتفاق خوب می‌گشت، یک اتفاق خوب که بتواند آن را در خیال‌هایش به یک داستان طولانی پیوند دهد .

عادت کرده بود به این‌که تنها باشد، تنها به مشکلاتش فکر کند، تنها برای‌شان چاره‌اندیشی کند و به تنهایی با آن‌ها کنار بیاید. عادت کرده بود به این‌که توکل نکند به هیچ چیز و هیچکس.

این بار دلش گرفته بود از این‌که جرات نداشت امید داشته باشد، جرات این را نداشت که ایمان داشته باشد. می‌ترسید مثل همیشه این امیدهای واهی بیش از این‌که شادی‌بخش باشند در آخر به بدترین اتفاق ممکن ختم شوند. دلش برای بازی‌های کودکش، برای شیطنت‌های جوانی‌اش تنگ شده بود. گر چه هنوز جوان بود ولی دیگر شور و اشتیاق جوانی‌اش را از دست داده بود.

چقدر هوای اتوبوس در این گرمای خرداد شیراز، برای نفس کشیدن سخت شده است. سرش را از سوی پنجره به داخل اتوبوس برگرداند، نگاهش با خنده معصوم کودکی گره خورد، چقدر خنده‌های بچه‌ها زیباست، چون بی‌دلیل است. خنده‌های ما بزرگترها همیشه دلیل می‌خواهد، اگر دلیلی نداشتیم خنده‌های‌مان نشان سرخوشی است، نشان لودگی است.

مسیر به نظرش طولانی می‌رسید، با خودش فکر کرد این مسیر برای این‌ها که مسیر همیشگی‌شان است هم همینقدر طولانی است یا برای این‌ها عادت شده است. فکر کرد او هم بهتر است عادت کند، بهتر است دیگر ماشینش را کنار بگذارد و به جای کناره‌گیری از اجتماع، او هم کنار بقیه مسافرهای هر روزه اتوبوس وقتش را بگذراند. شاید آن وقت کمتر وقتی برای فکر کردن و تنها بودن داشته باشد. شاید با مردم بودن کمی شادترش کند.

اتوبوس به ایستگاه آخرش رسیده بود. پیاده که شد تازه یادش افتاد که باید شتاب کند تا به اتوبوس بعدی برسد. هنوز کارهایش نیمه‌تمام مانده است.

هنوز درگیر این افکار است که چرا زندگیش به این نقطه رسید. مدت‌هاست که برایش تفاوت بین خوبی و بدی دشوار شده است، تفاوتی بین اتفاق‌های اطرافش نمی‌بیند، همه چیز فقط برای عبور کردن است، برای تمام شدن یک روز و از سرگیری روزی دیگر، تلاش برای پیر شدن، خسته شدن و دست از آرزوها برداشتن.

هوای این اتوبوس گرفته‌تر از قبلی است، این بار همهمه دو نوجوان فضای ذهنش را مغشوش کرد، چه سرزندگی در خنده‌هایش موج می‌زند، یاد نوجوانی‌اش افتاد که با خود فکر کرده بود دنیا با وجود او زیباتر شده است. و حالا بعد از گذشت آن‌همه سال از آن روزها باور داشت که دنیا با او و بدون او یک شکل و ریخت خواهد داشت، هیچ چیز تغییر نمی‌کند، اگر روزی دست‌های او دیگر قفل‌های خانه‌اش را باز نکند، یا کارهای عقب‌افتاده‌اش را انجام ندهد یا بدهی‌هایش را پرداخت نکند.

شاید این‌ها همه نشان پیری زودرس دلش باشد، شاید نشان افسردگی.

دست از این افکار می‌کشد این‌جا باید پیاده شود.

 کتابفروشی همین نزدیکی است.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_sepid
s_sepid
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
با سلام خدمت خوانندگان عزیز از همگی خواهشمندم که انتقادهای خد را در باره این متن بیان نمایید. ممنون از لطف شما
mirza_m
mirza_m
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
مشخص نیست شخصیت اصلی ماجرا از چه چیزی رنج می بره؟ تنهایی؟ خب، علت تنهایی؟ اصلا چه سنی داره که اینقدر مات و مبهوت دوران کودکی و نوجوانی و ... است؟
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام: خیلی ممنونم از شما.قلمتان ماندگار باد.
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
اول طولانی بودن مطلب -دوم معلوم نبودن حس تنهاییییییییییییی-سوم ماندن بین زمین وهوا.خوانننده باخوندن این متن نسبتاطولانی به دنبال علت ومعلول که دراین متن نبوددددددددددد به نظرمن اگه اشاره کمرنگی بهش میشدددددددد بهتربود
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
قلم توانایی دارید، دست مریزاد./ با توجه به اجازه خودتون جسارت میکنم و سه نکته رو یاداور میشم: 1.حذف به قرینه های لفظی و معنایی همیشه عصای دست نویسنده اند. در این داستان هم میشد خیلی ازش کمک بگیرید. 2.راویِ سوم شخص با دانای کل تفاوت داره. که اگر آگاهانه و با دلیل و بنابراقتضای فرم باشه؛ تغییر و پرش از یکی به اون یکی اشکالی نداره. 3.شروع و میانه خوبی داشتید اما پایان بندی دلسوزانه نبود. نویسنده که خالقِ کاراکتر حساب میشه باید اول از همه خودش با قهرمانش همذات پنداری کنه تا بتونه برای خواننده هم ایجاد کنه همین حس رو. اما شما در چند خط آخر قهرمانتون رو رها کردید در افکار آشفته اش. نه اینکه باید خندان و منظم تموم می کردید؛ با چند "شاید" به آخر رسوندینش که انگار خیلی نگرانش نبودید. چون سوم شخص، راویِ غالب شما بود بنابراین باید دخالت بیشتری می کردید در افکارش در پایان. امیدوارم درست ادای منظور کرده باشم. جسارتم رو ببخشید. قلم توانایی دارید. باز هم بنویسید. مرسی.
s_sepid
s_sepid
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام دوست من. ابتدا بسیار سپاسگزارم که هم از اینکه وقتتون را گذاشتید و متن را مطالعه فرمودید و بعد هم از اینکه زحمت راهنمایی کردن را کشیدید. ممنون میشم اگه برای نوشتن پایانی بهتر هم راهنمایی بفرمایید. با سپاس فراوان
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام. خواهش میکنم انجام وظیفه بود./ در چند سطر پایانی، برای آخرین بار مروری میکنه به ایامِ نوجوانی. بعد راوی میگه: شاید این‌ها همه نشان پیری زودرس ..... و تا آخر داستان. ورود راوی رو می تونستید کنترل کنید. یعنی اجازه میدادید "مثلا" یک مقایسه دقیق تری بین اون دو نوجوان و خودش که منجر به شناختِ بیشترِ مخاطب ازش بشه رو بکنه(مثل: اشاره به ظاهر فیزیکی، اشاره به جملاتی مشابه و تکیه کلام های مشابه)، بعدا راوی رو وارد می کردید و در حدِ یک سطر کوتاه میگفت: در بازتابِ شیشه ی درِ اتوبوس نگاهی به خودش انداخت؛ لبخندی به لبانش تحمیل کرد، ته دلش این زمزمه را می شنید: باید از اول شروع کنم، زیاد هم پیر بنظر نمی رسم...(فقط مثال هستش، شاید اصلا با ذائقه شما جور در نیاد). اینطوری تهِ خط رو گرد کردید و رسوندید سرِ جای اولش. یعنی شروعِ مجدد. یعنی امید. یعنی احساسِ دلسوزی نسبت به سرنوشتِ قهرمان./ این فقط یک نمونه بود که الان به ذهنم رسید. اما بکار بردنِ جمله ی: شاید این‌ها همه نشان پیری زودرس دلش باشد، شاید نشان افسردگی... عملا در حیرانیِ کُشنده ای رهاش کردید. حتی اگر هدف شما همین حیرانی و سرگردانی هم بوده باشه، بهتره که از زبانِ خودِ قهرمان گفته بشه تا راوی. حرفِ قهرمان بهتر به دلِ مخاطب میشینه. چون صحبتِ یک عمره که فقط و فقط به خودش مربوط میشه. امیدوارم درست منظورم رو متقل کرده باشم. سوالی پیش اومد بپرسید با کمال میل در خدمتم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
داستان در مورد کیه؟ یک زن یا یک دختر تنها؟ چرا تنها مونده؟ اتوبوس سواری های پشت سر هم نشون دهنده خوبی برای بی حوصلگی آدم ها نیست عزیزم چون معمولا اتوبوس ها محیط شلوغ و خسته کننده ای دارن که از حوصله اینجور کارکترها خارجه. آخر مطلبت یک اشاره کوچک به "او" کردی. این "او" کیه؟ عشق از دست رفته دوران نوجوونی نمیتونه آدم رو انقدر درگیر کنه! میفهمم میخوای چی بنویسی اما شاید کلمات و جملات مناسبی انتخاب مکرده باشی. حتما جناب شمشیری میتونن خیلی بهتر و تخصصی تر نقد کنن نوشتتو. موفق باشی
s_sepid
s_sepid
٩٣/١٠/١٦
٠
٠
سلام دوست من از اینکه وقت گذاشتید و نوشته من را مطالعه کردید و نیز از انتقادهاتون سپاسگزارم. داستان در مورد یه دختر هست ولی منظور اصلی من تعمیم به اشخاص شبیه اون هست.منظور از او در آخر متن هم باز خود همون شخص هست. با سپاس فراون از شما
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
نقد تخصصی بلد نیستم..فقط همین رو بگم که مطلب رو درک کردم..دقیقا مثل اسمش بود..البته یه پریشان و اشفته هم کنار ذهن باید زد..راجع به کسی که از وضعیت زندگیش خسته شده..یعنی خسته بود..همیشه خسته بود ولی جرات عوض شدن نداشت..حتی حالا هم که برای عوض شدنش یه قدم رفته بود جلو و خواسته بود با سوار شدن به اتوبوس تنوع ایجاد کنه ولی بازم با دیدن بقیه ترسیده بود و پا پس کشیده بود..که نه من دارم الکی خودمو امیدوارم میکنم و زندگی همینه که میبینم چون وقتی من میمیرم هیچ تغییر خاصی تو چرخش جهان پیش نمیاد و وضع بازم همینه که هست..که همه وقتی بزرگ میشن مثل من میشن..که شاید تو بچگی و نوجوونی همه فکر کنن میتونن کار خیلی بزرگی بکنند ولی بازم اخرش همینه که هست..همین تکرارای همیشگی..درسته؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤