یک دنیا اسارت؛ یک دنیا خاطره
خاطراتی از دوران اسارت چند آزاده جنگ تحمیلی

یک دنیا اسارت؛ یک دنیا خاطره

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

دارم تقویم ورق میزنم. این میان میرسم به یک مناسبت خاص. مناسبتی که مثل آدمهایش غریب افتاده است. آدمهایی که میان شلوغی دنیا گم کردهایم‌شان. انگار آن‌ها متعلقاند به روزهای خاص که فقط در مناسبتها یادشان میکنیم. آن‌ها نسلی هستند که یک چیز را خوب فهمیدهاند؛ طعم جنگ و اسارت. به مناسبت روز تجلیل از اسرا و مفقودین، با چند نفر از آزادگان دوران جنگ به گپ و گفت نشستیم! 

 

|| در بوته آزمایش

غلامحسین کمیلی سال 63 در شانزده سالگی و در حالی که طلبه بوده، درس و بحث را رها می‌کند و به خاکریزهای مقاومت می‌رود. داستان جبهه رفتن و اسیر شدنش در عملیات بدر را برایم میگوید. بار اولی است که از یک آزاده میخواهم از خاطرات سخت دوران اسارتش بگوید. شنیدن‌شان مانند گفتن‌شان سخت است. شش سال طعم سخت اسارت را چشیده است. خاطرات اسارتش را در کتابی به نام «در بوته آزمایش» نوشته است. خاطرهای از رفیقش برایم نقل میکند.

«که روزی دوستم علی مددی مریض شد و از شدت درد به خودش میپیچید. وقتی از نیروی بعثی کمک خواستیم، پوزخندی زدند و گفتند: شما که میگویید ما امام زمان داریم... و رفتند. گفتن همین یک جمله کافی بود که علی دلش بشکند و به امام عصر توسل کند. بعد از چند دقیقه علی بلند شد و گفت که من دیگر دردی ندارم. توجهش به امام زمان باعث شفایش شد».

او دردناکترین خاطره دوره اسارتش را رحلت امام میداند و میگوید: «خیلی به اسرا سخت گذشت تا جایی که نیروهای بعثی سفارش میکردند تا چند روزی به ما کاری نداشته باشند.»

اعکس یادگاری از اسرا در زندان عراق

همرزمان 

 

|| از کربلای 4 تا سه راهی کربلا

گوشی را که برمی‌دارد با لهجه شیرین جنوبی در عین تواضع و فروتنی شروع به صحبت می‌کند. محمود میری در سال65  در 17 سالگی وارد جبهه شده و همان سال در عملیات کربلای 4 اسیر میشود. 

او را با چند نفر دیگر با دست و پای بسته در حالی که اکثرشان مجروح بودند؛ سوار ایفا می‌کنند و توی بصره میگردانند و مردم بصره آن‌ها را با چوب وچماق کتک میزنند. به این‌جا که می-رسد بغض می‌کند و می‌گوید: «غربت اسرای کربلا و مظلومیت حضرت زینب و سختیهای اسارت را با تمام وجود حس کردیم».با آوردن نام اهل بیت چند لحظه‌ای اشک میریزد؛ سکوت میکند و میگوید نمیتواند ادامه بدهد...

از او میخواهم از جای دیگری شروع کند . بعد از 14 روز آن‌ها را به بغداد منتقل میکنند. سر سهراهی کربلا یکی از نیروهای عراقی راه  کربلا را به آن‌ها نشان میدهد و اسرا منقلب میشوند.

با بغض می‌گوید: «که اسارت یک ساعتاش هم سخت است.» و اشک امانش نمیدهد؛ بریده بریده ادامه میدهد... اسم اهل بیت که می‌آید نمیتوانم حرف بزنم...

پس از شکنجههای فراوان آن‌ها را از استخبارات به اردوگاه منتقل میکنند. ورودی اردوگاه؛ نیروهای عراقی تونل میزدند و با باتوم و چماق اسرا را به باد کتک میگیرند تا رد شوند. بعضی از اسرا داوطلبانه دوباره برمیگردند و وارد تونل میشوند تا که مجروحین آسیب کمتری ببینند.

از ایثارگریهای اسارت تعریف میکند. در اسارت قاشقهای روحی برای غذا خوردن داشتند. یکی از اسرای 17 ساله، قاشقاش میشکند. به خاطر جثه نحیفش میدانستند که او طاقت کتک خوردن ندارد .یکی از اسرا گردن میگیرد که من قاشق را شکستم و عراقیها آن قدر او را می-زنند که از هوش میرود!

او خاطره رحلت امام را هم تعریف میکند.میگوید: «پانزده خرداد1368 بود که بعد از نیم ساعت هواخوری ما را سریع به آسایشگاه منتقل کردند؛ تعجب کردیم. هر دو هفته تلویزیون داشتیم. آن روز برای‌مان تلویزیون روشن کردند و ما خبر رحلت امام را شنیدیم. واقعا سردرگم بودیم. امام برای ما هادی و نقطه امید بود. سه روز توی گرمای عراق لباسهای پشمی تیرهمان را پوشیدیم و برای امام عزاداری کردیم. عراقیها میدانستند که در آن شرایط اگر فشار بیاورند شورش می-کنیم. ولی بعد از سه روز عراقیها ما را تا یک هفته میزدند.

محمود 5 شهریور سال 69 آزاد می‌شود. او از نیروهای مفقود بوده که اسمش در صلیب سرخ نبوده است. تا آخرین لحظات ممکن بوده که آزاد نشود. اولین جایی که بعد از آزادی میرود سر مزار شهداست !

 

|| تلخ و شیرین

گفت‌وگو با محمد غلامی به عنوان استاد دانشگاه و نگارنده سه کتاب، خودش جالب است. چه  برسد به این‌که آزاده هم باشد! فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی زیادی قبل و بعد از انقلاب حتی در دوران اسارت داشته است. او ابتدا می‌گوید «اسارت آزمونی بوده است که خدا از آنها گرفته» و آن را نعمت می‌داند. سه سال طعم اسارت را چشیده است.

می‌گوید برگزاری هر برنامه مذهبی یا سیاسی و فرهنگی در اسارت ممنوع بوده ولی آن‌ها هیچوقت برنامه‌شان را ترک نکردهاند! شب اربعین همهی بندها مراسم داشتند که بعثیها می‌فهمند و آن‌ها را میزنند. «از میان ما حدود چهل نفر را جدا و برهنه کردند و به صورت دایرهوار با شلاق زدند تا جایی که پوستشان برگشت و بدنشان زخم شد و خون جاری شد. این موضوع باعث شد تا با پیگیری‌های زیادی که اسرا انجام دادند، مسئول وقت آسایشگاه را عوض شود.»

از خاطرات شیرینش که می‌گوید میخندد. در یک سلول 30 نفری حدود 64 نفر بودهاند و هر شب آمار میگرفتند . آن‌ها هر روز مجبور بودند به حالت سجده خم شوند و دستهای‌شان را پشت گردن بگذارند تا شمارش شوند. از طرفی اسرا سطل چاییشان را زیر پتوها قرار می‌دادند تا برای آخر شب ؛ سرد نشود. خاطره‌اش را این‌طوری ادامه می‌دهد: اتفاقی این پتوها در راستای صفوف قرار داشت و عراقی‌ها هرچه می‌شمردند،  یک نفر زیاد بود .چند بار شمارش تکرار شد. نیم ساعتی به همان حال گذشت، که بلند شدم و میپرسم «مشکل چیه؟» بعد اسرا را شمردم و متوجه اشتباه‌شان شدم، گفتم، آن یکی آدم نیست، سطل چایی است زیر پتو! این موضوع باعث خنده همه شد. بعدش از عراقیها خواستیم که دیگر برای شمارش خم نشویم تا اشتباه پیش نیاید.» حکمت این اشتباه را این میداند که اسرا سربلند باشند! نیروی عراقی هر وقت او را می-دیده میگفته: حاجی ، سطل؟ او پاسخ میدهد: نعم، سطل، سطل..

 

|| روایت یک طلبهی اسیر

محمد حسن نوری‌نیا سال 64 اسیر شده است و حدود 5 سال اسارت را تجربه کرده.

او طلبه بوده، پیش عراقیها لو میرود که میتواند عربی بفهمد و صحبت کند. او نگهبانهایی که خیلی از جریانات ایران اطلاع نداشتند، در جریان حمله ایران به بغداد قرار میدهد و به نیروی بعثی میگوید: آیا می‌دانی که ایران بغداد را هدف موشک قرار داده و موشکی به وزارت دفاعتان خورده است؟ نیروی عراقی اول باور نمی‌کرده ولی بعد به بغداد می‌رود. وقتی از حقیقت داشتن ماجرا با خبر می‌شود، خبر به سرعت در پادگان بخش می‌شود محمد حسن می‌گوید: «از این‌که توانسته بودم درآن موقعیت سخت و طاقت فرسا این خبر را پخش کنم و آن‌ها را متزلزل و در دل‌شان رعب و وحشت ایجاد کنم، بسیار خوشحال‌ بودم، اگر چه بعدا به شدت تنبیه شدم!»

خاطره دیرش را این‌طور شروع می‌کند: «در حادثه‌ای لولای در شکست. افسر عراقی گفت تا صبح فرصت دارید که مقصر را معرفی کنید یا  این‌که همه را به استخبارات میبرم! استخبارات کابوس وحشتناکی برای شکنجه اسرا بود. به پیشنهاد من همه به حضرت زهرا(س) متوسل می-شدیم و حدیث کسا میخواندیم.» بغض میکند و به سختی حرف می‌زند و ادامه می‌دهد: «صبح که شد منتظر بودیم ما را به استخبارات منتقل کنند ولی سرباز عراقی آمارش را گرفت و رفت. انگار که همه یادشان رفته بود. در آن غربت سخت، احساس مادرانه حضرت زهرا(س) را درک کردیم و برای ما قوت قلب بود».

او روحانی اسیری بوده که در دوران اسارت مخفیانه منبر میرفته است و آن را از عنایت اهل بیت می‌داند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٦
١
٠
اینها مرد بودند... بی ادعا.
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
واقعا از اینکه به خاطر گزارش سراغشون رفتم شرمنده بودم..واقعا مرد واقعی هستند..
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
من وقتی حتی یک پرنده تو اسارت رو میبینم کلی غصه می خورم هی دوست دارم برم طوطی مون رو دربیارم از قفس آزادش کنم اولتیماتومم دادم که نرن بذارنش پیش دوستاش طوطی رو آزاد می کنم ؛بعدش فکر می کنم اسارت آدم ها دور از همه دل بستگی ها چه قدر درد داره !آقای محمد غلامی استاد اخلاق یا اندیشه نیستن آیا؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
جدن پاییز خیلی سخته ها!!دور بودن از خانواده کشور..دلبستگی ها..اونم همراه با شکنجه و تحقیر ....چه قدر تحملش سخته فقط یک مرد واقعی میتونه تحمل کنه.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
خاطره همه جا پیدا میشه /حتا اگه تو جهنمم باشی بازم ازش خاطره درست میکنی
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٦
٠
١
خاطره داریم تا خاطره!!!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
روایت های خیلی شیرین، سخت و خوندنی بود؛ عجب دلهای بزرگی داشتند و دارند، 1 سال، 2سال، 10 سال کم نیست...
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
واقعا شنیدنشان برای من همراه با دردی که توی صدای اکثرشون بود و بغضی که گاهی تبدیل به اشک میشد براشون خیلی خیلی سخت بود که جلوی خودم رو بگیرم و من هم گریه نکنم..
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
خدا نگهدارشون باشه واقعن سختی کشیدند هیچ وقت یادم نمیره وقتی کتاب روزهای زمستان میخوندم مو به تنم سیخ میشد اصلن با خودم میگفتم چطور میشه تا این حد انسان نباشند واقعن بهشون سخت گذشته غربت یک طرف و فشارهایی که روی انها بوده یکطرف..
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
وقتی بعد از گذشت قریب به بیست سال هنوز که هنوز موقع یاد اوریش بغض میکنن و گریه..واقعا دوران سختی بوده براشون..
m_meisam
m_meisam
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
کاش بیاد روزی که از این مردان مرد در روزی به جز مناسبتها و بهانه ها یاد شود...نبودند...نبودیم...والسلام
آسمانه
آسمانه
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
آره واقعا یک جانباز به من میگفت..گاهی فکر میکنم که ما فقط به درد پایان نامه و تحقیقات دانشجوها میخوریم... من واقعا تماس با این آدم ها به خاطر گزارش برام سخت بود چون واقعا شرمنده شون میشدم..
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
خدا نگهدارشون باشه...اسارت واقعن کمر شکنه...مرسی از شما...کاش بتونیم قدردان زحماتشون باشیم (^_^)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
واسه ما همش حرفه. فکرشم نمیتونیم بکنیم که چه روزایی رو به چشم دیدن و چه سختیایی کشیدن :(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨