تمنا... / داستان کوتاه عاشقانه

تمنا... / داستان کوتاه عاشقانه

نویسنده : محمد عبداللهی

توی اتاق زیر کرسی نشسته بودم و محو شیشه‌های رنگی پنجره اُروسی شده بودم که وقتی نور کم سوی زمستان به‌شان می‌تابید توی اتاق رنگین کمان درست کرده بودند. بلند شدم و چادر مشکی زخیمم را که پدر بزرگم چند سال پیش برای مادرم از سفر مکه آورده بود، سرم کردم و روبندم را روی صورتم بستم. با این‌که با روبند چیز زیادی از صورتم معلوم نبود، باز هم سعی می‌کردم با سرمه‌ای که دزدکی از دست فروش خریده بودم، فقط کمی به چشم‌هایم آب و رنگ بدهم.

قدم‌هام می‌لرزید. واقعاً نمی‌دانستم تصمیم درستی گرفتم یا نه؟ به خودم نهیب می‌زدم که دختر چه کار داری می‌کنی؟ خدایا منو ببخش...

اما نه، مگر چه خبطی کردم؟ مگر از قدیم ندیما، حتی فرستاده خودت نگفته که باید ازدواج کرد؟ اصلاً کی این کاری را که من می‌خواهم بکنم منع کرده؟ کی گفته بد است؟ اگر من خطایی بکنم که بدتر است!

وای اگر برادرانم بفهمند چه می‌شود؟ آبرویم می‌رود. دخترهای همسایه چه می‌گویند؟ دیگر نمی‌توانم سرم را بالا بگیرم. همه می‌گویند دختر آمیرزا که هزار تا خواستگار داشته چنین کاری کرده!

خودم را توی آینه برانداز کردم و راه افتادم، به خودم گفتم: «مرگ یک بار شیون هم یه بار» راه افتادم به سمت در و وقتی خواستم کلون در را بکشم. مادرم گفت: «ثریا . . . کجا میری مادر؟»

- دارم میرم بازار برای خودم...  برای خودم صابون دمبه بخرم!

وای خدا! چقدر تازگی‌ها دروغ می‌گویی دختر! در را باز کردم و سراسیمه از خانه بیرون رفتم. هنوز تمام افکارم را جمع و جور نکرده بودم، اما مصمم بودم. رفتم توی بازارچه و راسته عطارها را پیش گرفتم. صدای دست فروش‌ها و هم همه مشتری‌ها که مشغول چانه زدن بودن زیر طاق‌های کوتاه بازار می‌پیچید. قلبم توی سینه آرام و قرار نداشت و هر لحظه تندتر می‌تپید. نمی‌خواستم هیچ چیزی جلویم را بگیرد. بالاخره به نزدیکی‌های مغازه‌اش رسیدم. مثل همیشه مشغول فروش اجناسش بود. عطر ادویه‌ها همه جا را گرفته بود. کمی منتظر ماندم. از کنار دیوار کاهگلی سرک می‌کشیدم تا بالاخره سرش خلوت شد. زیر لب - رب اشرح لی صدری – می‌خواندم و با گام‌های آهسته بهش نزدیک می‌شدم. به آرامی رو بندم را کنار زدم و سلام دادم. وقتی صدای من را شنید سرش را پایین انداخت و جواب سلامم را داد.

- چیزی می‌خواستین خواهر؟

چون وقت زیادی نداشتم نمی‌توانستم خیلی حاشیه بروم.

- آقا مصطفی، دیشب پسر حاج حسن بزاز پیغوم داده میخوان بیان خونمون. اما من... تا آخر هفته بیشتر وقت ندارم. من... من میخوام با تو... با من ازدواج می کنی؟

چاره از دستش افتاد روی زمین و چیزی نگفت. هنوز حرفم را کامل نکرده بودم که پدرش که طبق معمول برای نماز رفته بود مسجد تا پشت آسِد جلال نماز بخواند برگشت. رو بندم را روی صورتم انداختم و به سرعت دور شدم.

وقتی داشتم دور می‌شدم صدا زد :«انشاالله چند سیر می‌فرستم در منزل...»

چه کسی به من حق می‌داد؟ مگر من به عنوان دختر حق انتخاب ندارم؟ واقعاً باید می‌نشستم توی خانه تا شوهرم بدهند؟ پس مصطفی چی؟ اگر از او خواستگاری نمی‌کردم طفلک از کجا می‌فهمید که دوستش دارم؟ توی دلم غوغایی بود. دوست داشتم فریاد بزنم مصطفی منم ثریا، من دوستت دارم. آره دوستت دارم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام آقا محمد عبداللهی؛ با وجود اینکه کم پیدا هستی، اما داستانتو خوندم. خوب بود. امیدورام هر کجا هستی، موفق باشی!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام میرزای بزرگ. مشغله اجازه نمیده! شماره ی موبایلتون رو برام ایمیل کنید لطفاً.
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
محمد آقا ایمیلتون لطفا ...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
آقای عبداللهی "ضخیم" نه "زخیم"//موفق باشید.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
هههههه!!! از این اشکالات توی نوشته هام زیاد هس. به خاطر اینکه اغلب روی کاغذ نمی نویسمشون! نظری در مورد داستان ندارید؟
ونل
ونل
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
خیلی خوب فضای بازار رو توصیف کرده بودید...و اون اضطراب ثریا رو...هرچند با کاری که ثریا کرد مخالفم...زن مظهر ناز و مرد مظهر نیازه.اگه به هر دلیلی جای این دوتا عوض بشه، زن توو وجودش احساس خلاء میکنه و حتی امکان داره بعدها این پاسخ به این نیاز سرکوب شده (مطلوب بودن)رو جای دیگه ای جستجو کنه.اما در کل داستان زیباییه...حتی میشه بسطش داد.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام به شما. با نوشتن این داستان خواستم نظر دوستان رو بیشتر بدونم. ممنون که نظر زیباتون رو انتقال دادید. @-}----
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
با اینکه کار ثریای داستان رو صحیح نمیدونم ولی داستان شیک وجذابی از کار درومده....دست شما مرسی...قلمتآن مستدآم (^_^)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
سلام بر دنیا دیده ی بزرگوار. میتونم بپرسم چرا کارش صحیح نیست؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
شما یادتون نمیاد ما قبلا سر این مسئله اینجازیاد بحث کردیم و گزارششم توی هفته نامه چاپ شده... چون شما اونموقع نبودین من نظرمو دوباره میگم....خب ببینید خواستگاری دختر از پسر هیچ منع شرعی نداره... هرکسی میتونه این کارو بکنه.... فقط باید حواسش باشه که تبعاتش رو هم در نظر بگیره... از نظر من حیا و خود داری های ظریفانه جنس من مایه احترام وعزتشه و مانع از این کار میشه (^_^)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
این نظر شخص من بود..الان یه سری تفکر تو جامعه هستش که میگه اگر این اتفاق بیافته (همین خواستگار دختر از پسر، کما اینکه این مسئله جدیدی نیست واز زمان های قدیم بودن عده ای که اگر پسر خوبی پیدا میکردن دختراشونو برا ازدواج پیشنهاد میدادن) خیلی از رسم ورسومات و اشتباه و مهریه های عجیب قریب از میان برداشته میشه... و یه سری مسائل دیگه که الان فرصت توضیحش نیس... من در کل این اتفاق رو صحیح نمیدونم.... برخورد مستقیم یعنی خود دختر مستقیم بره خواستگاری که مخالفه مخالفم....رو غیر مستقیمش به نظرم میشه فکر کرد....اینکه یه رابط بره دختر رو توصیه کنه.... مهمون اومد برامون وگرنه بیشتر توضیح میدادم...کامننتم اگه داغونه و منظورو نمیرسونه بگین تا در اولین فرصت بهتر توضیح بدم ('^_^)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
حق با شماست. غیر مستقیم رو قریب به اتفاق می پسندن! و من نیز هم!!! توضیحاتتون کاملا! رسا بود. ممنون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
مرسی جناب عبدالهی. ایده جسورانه ای داشتید اما برای اثبات اینکه چنین کاراکترهایی(با مشخصاتی که از قهرمان داستان دادید) چنین تصمیماتی میگیرند، کار دشواری دارید. فقط زمزمه درونی و دلیِ قهرمان با خودش کافی نیست برای اثباتِ اینکه چنین "تابو شکنی هایی" را میکنند. فقط کافی بود مشخصات ملموس تری را از طبقه فکری اجتماعی قهرمان ارائه میدادید که با "جنسِ تصمیمش" مطابقتِ بیشتری میداشت؛ یقینا محصول "تاثیرگذارتری" خلق میشد. اشکالاتی املایی هم بشدت از ضریبِ نفوذ و قدرتِ متن می کاهند مرد مومن! منتظر و مشتاق می مونم تا دست نوشته بعدیِ شما نازنینِ خوش ذوق و "جسور قلم".
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
ممنونم از اینکه وقت گذاشتید جناب شمشیری بزرگوار. در مورد غلط های املایی هم بیشتر توجه می کنم.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
خیلی زیبا توصیف کردین. جالب بود. من این ایده رو می پذیرم که دختر خودش میتونه اقدام کنه ولی جامعه که نگرانی دختر داستانه هیچ وقت نمی ذاره هم فکر های من این کار رو بکنن. به هر صورت من نمی تونم راه رفته ثریا رو نهی کنم و بگم کار بدی کرده....
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
دقیقا من هم همین عقیده رو دارم. فکر می کنم روزی جامعه هم پذیرای این تفکر باشه. ممنونم ازتون.
ونل
ونل
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
شما ظاهرا بدتون نمیاد خانما با دسته گل و شیرینی خدمت برسن! اگه پیرو این نظریه هستید باید بگم که تا ابد روو دست مادرتون می مونید! بعدم اینکه بله ممکنه یه قرن دیگه جامعه با این موضوع کنار بیاد اما الان وقت این هندی بازیها نیست! خانما هیچ وقت نمیتونن مردی رو برای زندگی انتخاب کنن که مثل دخترا منتظر خواستگاره! اینجور مردا رو اگه تو خواب هم ببینم کهیر میزنم.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ما منتظر کسی نیستیم، فقط خواستیم این نظریه رو به بحث بگذاریم. موافقم داشتیما!!! این به این معنی نیست که افرادی که الان موافق این نظریه هستند یه دسته گل گرفتن و رفتن خواستگاری یه پسر خوب و خونه دار!!! بلکه، احتمالاً، ممکنه روزی به ندای قلبشون احترام بگذارن و نه به شدت قهرمان داستان، بلکه به روشی که خود خانومها بلدن، به کسی بفهمونن که تمایل دارن با اوشون ازدواج کنن!!! در ضمن از من خواستگاری رسمی هم شده! من جواب رد دادم!!!ههههههه...
ونل
ونل
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
خواستگاری رسمی؟! چرا جواب رد دادین بهش پس؟! به نظرم آقایون باید جگر شیر داشته باشن و زانو بزنن و درحالیکه اشک میریزن به اون خانم بگن لطفا بیایید با ما همسر بشید! بعدشم خیلی گریه کنن! و همزمان یه گروه ارکستر که از قبل داخل درختا تعبیه شدن بپرن بیرون و یه آهنگی چیزی بزنن که دل دختره نرم بشه به غلامی قبولش کنه! اون وقت پسره بعد از شنیدن پاسخ مثبت دختره توو خاک و اینا قلت بزنه خاکی بشه خیلی ام گریه کنه! و از فرط خوشحالی دچار تشنج شدید بشه اوهوم! :)))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
فیلم هندی زیاد نگاه می کنید؟!!!!
Esprichoo
Esprichoo
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
جالب بود :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنون! میگم شما همش برعکسید!، حالتون بهم نمی خوره؟!
Esprichoo
Esprichoo
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
نه عادت كردم :دي
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
مرسي:)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
قابل شما رو نداره!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤