تکرار... / داستان کوتاه

تکرار... / داستان کوتاه

نویسنده : محمد عبداللهی

توی اتاق خواب، پشت پنجره نشسته بود و به درخت‌های خشک توی حیاط نگاه می‌کرد. خرمالوها با این‌که پاییز شده بود؛ هنوز میوه‌های‌شان را روی شاخه‌ها نگه داشته بودند. شنیده بود خرمالو درخت خسیسی است، شاید دلیلش همین است که میوه‌هایش را حتی توی زمستان هم رها نمی‌کند. غرق فکرهای همیشگی‌اش بود. به این فکر می‌کرد که «واقعاً خوشبخته؟» آخر خیلی از دخترهای هم سن و سالش حسرت چنین زندگی را می‌خوردند. اما خودش که چیزی حس نمی‌کرد. انگار روحش خیلی وقت بود که از کالبدش کوچ کرده بود و رفته بود.

گرفتار روزمرگی بود. صبح بیدار می‌شد و صبحانه درست می‌کرد و به همراه شوهرش، توی سکوت صبحانه می‌خوردند. هیچ حرفی برای هم نداشتند. از اولش هم حرفی برای گفتن نداشتند. فقط گاهی به هم لبخندهای ساختگی می‌زدند و زود نگاه‌شان را از هم می‌دزدیدند. ظهر می‌شد و سناریوی صبحانه تکرار می‌شد. شب می‌شد و تکرار، تکرار و تکرار...

بعضی وقت‌ها همدیگر را می بوسیدند، اما سرما روی لب‌های‌شان جا می‌گرفت، انگار این کارها انجام وظیفه بود. وظیفه‌ای که یک زن خوب در قبال شوهرش بر عهده گرفته، نه بیشتر و نه کمتر.

همیشه آن چیزی را که توی رویاهایش بود تصور می‌کرد و می‌دید حالا از رویاهایش خیلی خیلی دور است. از خودش می‌پرسید: «چرا باید اینطور بشه؟» زانوهایش را بغل می‌گرفت و دوباره سوال تکراری توی ذهنش مثل زنگ صدا می‌داد: «من خوشبختم؟» دستش را روی شیشه پنجره می‌کشید و رد انگشتانش روی شیشه می‌ماند. حالا چشمش به النگوهای سنگینی می‌افتاد که توی مهمانی‌ها همه دخترها چهار چمشی نگاه‌شان می‌کنند و قند توی دلشان آب می‌شود. اما این‌ها هرگز آن چیزی نبود که دلش می‌خواست. یاد جمله‌ای که یک روز توی کتاب هم کلاسی‌اش نوشت افتاد: «راضی‌ام توی چادر با عشق زندگی کنم.» البته شوهرش دوستش داشت اما او ... خودش هم نمی‌دونست علاقه‌ای هست یا نه؟

ظهر شد. زنگ در به صدا در آمد. در را باز کرد و مردی با موهای جو گندمی وارد شد.

- سلام عزیزم.

- سلام.

همین.

آخر یک دختر جوان چه حرفی بیش از یک سلام داشت که به یک مرد پنجاه و چند ساله بزند.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
سلام به دوستان. من این نوشته رو به زبان محاوره نوشته بودم، پس یه توصیه دارم براتون، شما هم با همون زبان محاوره بخونین که لطفش از بین نره. (آیکن خراش انداختن به صورت از دست ادمین و دوستان!)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
١
١
اصلن یه پیشنهاد دیگه دارم. اگر دوست داشتید می تونید این متن رو توی وبلاگم بخونید. http://zangeensha.blogfa.com/ توی قسمت برچسب های وب "تکرار" رو انتخاب کنید. بازم ممنون.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
اهوم جالب بود.....اما کاش دختر از اول انتخوابشو درست انجام میداد اما الانم میتونه با معنویات خونشون رو پر از عشق و صفا کنه کافیه خدارو صدا بزنه .دلشو ب طرف خدا ببره .....اون موقع است ک نهایت خوشبختی رو حس میکنه وقتی ک میفهمه بزرگترین کسو داره..................
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
١
١
فکر نمی کنم دختر داستان من از معنویات خالی باشه. اما قبول کنید که نمیشه یه چیزایی رو با چیز دیگه جایگزین کرد. شاید معنویات فقط یه تسلی باشه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
با جناب عبداللهی موافقم.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
نه ب نظر من اگر توی هرچیزی حرف اول رو خدا بزنه همه جی درسته.....و اگردلتو به طرف خداببری مطمعن باش بلاخره ب نتیجه میرسی وچقدر این حس قشنگیه ک بنده واقعی باشی............حرفتون ک گفتین دختر داستانتون از معنویات خالی نیست درست بود اما معنویات صرفا فقط نماز و روزه نیست .....دل میخواهد دل اونم فقط واسه خدا
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خود شما اگر در چنین شرایطی قرار بگیرید جه می کنید؟ سخته، قبول کنید که سخته با کسی که هم سن پدر آدمه، خوشبختی خیلی دور از دسترسه!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
راسش آقای عبدالهی اون دختر از اول باید میدونست ک ازدواجش ب ثمر نمیرسه باید از اول درست فکر میکرد بعد ازدواج.......اما حالا هم میشه فقط کافیه یکم زندگی رو ساده بگیره .....راه کار زیاده مطمعن باشین.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
اون دختر باید از کجا می دونست که زندگیش به ثمر نمیرسه؟ مگه قبلا با یه مرد پنجاه و چند ساله زندگی کرده بود؟ شاید اولش فکز می کرد که خوشبخت میشه. شاید به خدا هم توکل کرده بود.
Vania
Vania
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
واقعا سخته تو همچین شرایطی زندگی کردن!..خانوم عقیقی نمیشه گفت دختر باید از اول انتخاب درست میکرد گاهی هست که به جبر یکنفر مجبور میشه تن بده به همچین زندگیی.دست خودشم نیست..و البته این کمک گرفتن از معنویات حتما کمک خواهد کرد به شرطی اون طرف بخواد واقعا تفییر حاصل کنه تو زندگیش
ونل
ونل
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
این و من با زبان محاوره خوندم.نمیدونم چرا انجمن جیم، نوشته هایی که محاوره ای هستند رو تغییر میده؟ نمیتونم درک کنم چرا؟! شاید برای نوشته های دیگه بتونم خودم رو متقاعد کنم اما واسه داستان..! مدیریت محترم سایت سلا م علیکم! احتراما به استحضار میرساند که این داستانه و نویسنده مجاز به انتخاب زبان نوشتاری خودشه.این یه انجمن یا یه گزارش نیست.یه داستانه..مثل این می مونه که یه ناشر بیاد و زبان نوشتاری یه نویسنده رو به سلیقه ی خودش تغییر بده.من فکر میکنم بعضی قوانین نباید تا ابد به یه سایت یا یه سازمان حتی، حکمفرما باشن،اگه اشتباه نکنم تو بحث شیش سیگما بود که من خوندم یکی از راه های موفقیت یک سازمان یا هر سیستمی اینه که به قوانین قدیمی وفادار نباشیم و تغییرات ایجاد کنیم چرا که یک روش قدیمی بدون شک بهترین روش ممکن نیست و بعضی قوانین باعث نارضایتی کاربره... اما در مورد داستان باید بگم که آموزنده و زیباست...بخصوص پایان بندی خوبش...اما من به شخصه هیچ وقت حتی نمیتونم خودم رو جای دختر داستان بذارم...ازدواج با یه پیرمرد اونم به خاطر دو تا النگو! به نظرم این انتخابها اگه اختیاری باشه از ضعف عقل و اگه اجباری باسه از ضعف فرهنگ یه خانواده است...
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ادمین خان گوش کن. تغییر زبان محاوره خیلی آزار دهنده اس. مثل این میمونه که توی نقاشی یکی جای خورشیدتون رو عوض کنه! کلافه میشید. ممنونم ونل بزرگوار از اینکه وقت گذاشتی.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
پایانِ قشنگی گذاشته بودید جناب عبدالهی. نگرانِ تغییر زبان هم نباشید، داستان اگر ساختار درام و اصولِ روایتش درست باشه با این تغییراتِ کوچکِ لحن و زبان متحول نمیشه و کار خودش رو میکنه. البته که ویرایش ها هم باید با حوصله و با دانش همراه باشه تا الکن نکنند دست نوشته رو. / معتقدم این داستان آسیبی از ویرایشش نخورده.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خب خدا رو شکر. نظرتون برای من خیلی ارزشمنده. اگر نکته ای به ذهنتون می رسه گوشزد کنین.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
لااقل میگفتین چرا باهم ازدواج کردن ! پول ؟ اجبار ؟ ... به نظر من شما طنز بنویسی بهتره!! :))))))))))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
قرار من بر این نبود که بگم چرا با هم ازدواج کردن، خواستم مشکلات درونی یک زندگی ناسازگار رو نشون بدم. اتفاقاً این که نگم چه دلیلی داشته بهتره، شما میتونی هر دلیلی به جاش بگذاری. ممنون که نظرتون رو شفاف گفتین. واقعاً؟! طنز بنویسم بهتره؟!
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
با اجازه بزرگان البته ! :)) به نظر من یه وقتی هست داستان یه اطلاعات جامعی رو از یه آدم، یه اتفاق، یه فضا و... در اختیار شما میذاره بعد رو میکنه به مخاطبش و میگه حالا تو بگو ! تو قضاوت کن ! تو بگو تهش چی میشه؟ این بحثش فرق میکنه. ولی من وقتی داشتم این داستانو میخوندم دائم دنبال این بودم که الآن نویسنده یه چیزی میگه که من جواب سوالمو بگیرم. دنبال این بودم که یه چیز عمیق تر دستم بیاد تا بهتر با اون دختره همذات پنداری کنم که نشد ! / خب من یکی دو تا از طنزای شمارو خوندم + همین داستان که بر مبنای همین شناخت بیشتر موافقم با طنزای شما ! تشکر :)))))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
خیلی ممنون که دوباره وقت گذاشتید.نمی دونم اما یه داستان کوتاه و محدودیت کلمات دست آدم رو می بنده. از بین 9 تا نوشته ای که منتظر اکرانه فقط 2 تای دیگه اش جدی هستن. اونها رو هم ببینید و باز هم نقد کنید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
با خانوم نینا عقیقی موافق نیستم!! کسی جای کسی نیست تا بتونه واسش چون و چرا بیاره که مثلا چرا اون دختر انتخابش این بوده و میتونسته انتخاب بهتری داشته باشه!؟ خیلی وقتها این شرایط و جامعه و حتی خانواده هستن که به جای افراد تصمیم می گیرن پس نمیشه آدما رو به این سادگی قضاوت کرد. اعتقاد به خدا هم قطعا موثر می تونه باشه اما آیا یه پرنده اسیر معتقد به حضور خدا میتونه حسرت جشن پرواز پرنده های اون سمت قفس رو نخوره و فقط بگه که خدا که هست پس همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم!! این قبیل نتیجه گیریها آرمانی هستن و ایده آلها فقط توی داستانهای فانتزی سندیت پیدا می کنن. واقعیت دردناک سرنوشت چنین دخترانی رو خودشون فقط میتونن درک کنن ... به جا و متین بود داستانتون.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
ممنونم از نظری که دادید. اینکه برخی اوقات افراد وارد یک جبر میشن، واقعاً دردناکه. مثالتون هم خیلی روشن کننده بود.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
بله درسته کسی تا وقتی ک جای اون قرار نگیره نمیتونه درکش کنه...اما راه کار زیاد کافیه بخواهد و اساسی وارد بشه و نامید نباشه .....
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
ای روزگار...کم نیستن این موارد..... چی میشه گفت :(
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
الان من آتیش گرفتم از این آهی که کشیدید!!! داغون شدم جداً. من برم رگم رو بزنم! :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
هیـــــــــــــــــــــــــــع....
s_a
s_a
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
هوممممممم..... هزار جور حدس زدم، ولی هیچکدوم این نبود که طرف پنچاه و خورده ایه
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٧
٠
١
حال کردین؟! غافلگیری رو خیلی دوست دارم. اگر نظری در مورد نوشته داشتین به گوش جان، شنوا هستیم.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
خیلی خوب بود کمی هم غافلگیر کننده / عالی :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
ممنونم از لطفت علی جان، زنده باشی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٨
٠
٢
خدا رو صدا بزنه شوهرش جوون و با حوصله میشه یهویی؟ :|
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
نمی دونم والا!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
نه به آخرش ک رسیدم یهویی شد که این شد خخخ
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
خیلی قشنگ بود ، البته باید این موضوع رو هم در نظر داشته باشید که افرادی که واسه پول ازدواج میکنن معمولا درک درستی از عشق ندارن و با پول خوشبختن ،تا زمانی که تامین باشن احساس خوشبختی میکنن و واسشون فرقی نداره طرف یه مرد پنجاه ساله ست یا یه هشتاد ساله ! :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
دختر داستان من بخاطر پول ازدواج نکرده. داشته زندگی می کرده که با اسرار خانواده افتاده توی زندگی یه مرد پنجاه و چند ساله.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
آقای عبداللهی انشالله که ناراحت نشید از نظرم ولی یه کوچولو تو داستان بهش اشاره میکردین خوب بود چون دیگه دست خواننده اینقدر برای تصویرسازی ذهنی باز نیود . در هر صورت داستان زیبایی بود و خیلی لذت بردم . تشکر از شما
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
چرا ناراحت بشم. من دنبال نقد هستم. و مشا هم لطف کردید بهم. داستان کوتاه به خاطر کوتاه بودنش نمیتونه همه چیز رو توضیح بده. اگر میخواستم اون کارکتری که توی ذهنمه رو بنویسم یه رمان میشد.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٢٨
٠
١
از اولش فهمیدم مرد داستان سنش زیاده. از بی حوصلگیش معلوم بود :|
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
شما آی کیوتون چنده؟! فک کنم یه بار دیگه داستان رو بخونید شماره شناسنامه ی مرده رو هم بفهمید! :))))
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
خب چرااین کاروباخودش کردددددددددددددددد
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
شاید مجبور بود. دختر داستان من داشت زندگیشو میکرد شاید 15 یا 16 سالگی که یه دفه سر و کله یه مرد پنجاه ساله ی شریف پیدا شد که از پدر و مادرش اون رو خواستگاری کرد. والدینش هم یه جوری خودشون رو متقاعد کردن که باید ازدواج کنه. و اون هم که خیلی بچه بود چیزی نگفت و...
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
نمی دونم حتما کسی نبوده بهش بگه که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا اسمان است!!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
شاید همینطوره.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
١
١
ببینید آقای عبدالهی از نظر بنده راه کار اینکه ایشون بتونه ی ازدواج موفق رو داراباشه خیلی زیاده...میتونستن برن مشاوره قبل ازدواج ....مطمعن باشید هرکس دره خانه اهل بیت بره بی نصیب نمیمونه...الانم میشه اگر میخواهن به زندگی خشبخت برسن میتونن با زبان نرم،قلبی رئوف و مهربان،دست بخشنده،سیمای گشوده واسه همسر ی زندگی خوبی رو داشته باشن البته ی مورد دیگه هم هست درموردش میتونم ب اون دختر پیشنهاد بدم نماز اول وقته فقط نماز اول وقت مطمعن باشید ب خاسته اش میرسه و بی نصیب نمیمونه.....
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
نمی دونم. شاید چاره ی کار همین باشه. خدا رو چه دیدی.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
من از اول حرفم همین بود شما قبول نمیکردید
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
سلام . در این داستان اختلاف سنی باعث سردی روابط بود که طبیعی هم هست اما در بسیاری از موارد متاسفانه همسرانی که اینقدر اختلاف سنی هم ندارند با مشکل سردی روابط مواجه هستن، علت در قضاوت کردن همدیگه است یعنی زن وشوهر و بخصوص خانمها سعی می کنن رفتار همسرشون رو ترجمه کنن اون هم بادید منفی و این منفی بینی فاصله ها رو بیشتر و بیشتر می کنه ... ممنون ... موفق و پیروز باشید.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
واقعا تعابیر منفی توی هر رابطه ای کشنده است. این رو صد در صد با شما موافقم. و ممنون که سر زدید.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٨
١
٠
باهاتون موافقم آقای عبدالهی ..کاش توی روابط هیچوقت تعبیر منفی نباشه چون وقتی قراره چیزی رو هدس بزنی باید هم وجه خوبش هم وجهش بدش رو در نظر بگیری مثلا: خاهر من کاری انجام میده اما من هدفشو نمیدونم....اما ی برداشت بد میکنم در صورتی ک باید توی ذهنم برداشت خوب رو هم در نظر بگیرم و بیشتر ب طرف مثبت نگری برم.. چون مثبت نگری باعث آرامش قلب و تحکیم روابط میشه ، وحتی اگر طرف مقابل هدف بدی هم داشته باشه وقتی بفهمه شما ی برداشت مثبت کردی خوشحال میشه و هدف بدشو فراموش میکنه و این از نظر روانشناسی خیلی موثر هستش.....
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤