تابلوی آبی
جارو، جارو و باز هم جارو

تابلوی آبی

نویسنده : عظیم

درب خانه را پشت سرم می بندم و برای آغاز یک روز جدید با احتیاط پا به خیابان می‌گذارم. یک روز جدید که قرار است قسمت دیگری از سریال زندگی‌ام باشد اما طبق معمول با یک تیتراژ تکراری آغاز می‌شود.

آقا علی در حال بالا دادن کرکره مغازه است. پدرِ خواب آلود و بی‌حوصله منتظر رسیدن سرویس مدرسه دخترش. شاگردهای مکانیکی دود سیگار را به آسمان می‌دهند و دو برادر خوشتیپی که سر کوچه باطری فروشی دارند مشغول واکس زدن کفش هایشان هستند و طبق عادتِ هر روزه شان درون مغازه اسفند دود کرده‌اند....

این صحنه‌ها هر بار بدون هیچ تغییری از نظرم می‌گذرد، اینقدر دقیق همه چیز تکرار می‌شود که گویی همه مرا زیر نظر دارند تا به محض مواجه شدن با من، کاری که بر عهده شان گذاشته شده است را بدون کم و کاست انجام دهند. من هم هر بار بدون کم و کاست تحلیل و تصورات تکراری‌ام را از سر می‌گذرانم تا به مقصد برسم....

یکی از بخش‌های این تیتراژ تکراری، پیرزنی است که هر روز قبل از آخرین لحظه ای که وارد شلوغی خیابان اصلی شوم جلوی من ظاهر می‌شود. یک پیرزن درشت اندام با مانتوی قهوه ای بلند و چهره‌ای جدّی. او در حالی که روسری سیاهش را محکم به سرش بسته و انتهای آن را زیر چانه اش مچاله کرده، مشغول جارو زدن زمین اسفالتی رو به روی خانه اش است. بیشتر مواقع پیرزن را خمیده و مشغول جارو زدن می بینم. گه گاهی نیز قامت راست می‌کند تا از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برای جارو زدن حرکت کند.

خوب تا اینجا شاید برای شما یک پیرزن عادی باشد. اما نه! باید بگویم که پیرزن با حساسیت فوق العاده‌ای به نظافت و غبار روبی پیاده‌رو می‌پردازد. با ظرافتی که گویی صورت کودک شش ماهه‌ای را تمیز می‌کند و با کیفیتی که انگار مهمان رودربایستی داری قرار است بیاید. بعد از هر بار جارو زدن، سنگ‌هایی را که من با چشم مسلح به عینکم نمی‌بینم با دست از زمین بر می‌دارد و به سطل زباله می‌اندازد. اگر رنگ زمین به سیاهی دلخواهش نباشد با پشت چهار انگشت‌ دستش آنقدر آن نقطه را می سابد تا دلش راضی شود. بارها دیده‌ام که حتی سطح باغچه توی خیابان را هم جارو می‌زند! بعد از ظهرها هم که همان مسیر را به سمت خانه باز می‌گردم هنوز پیرزن به کار خود مشغول است.

جارو جارو جارو و باز هم جارو.... با خودم می‌گویم حتماً پیرزن تنهاست و به وسواس هم دچار است. نتیجه می‌شود این که هر روز صبح تا شب 5 متر پیاده رو را 50 بار جارو کند تا حدی که رنگ از رخسار زمین بپراند و چیزی غیر از این نیست. با همین فکرها از کنار پیرزن عبور می‌کنم و در حالی که حواسم هست قدم‌هایم موجبات آلودگی پیاده رو را فراهم نکند از او دور می‌شوم.

.....

خواندن اسم خیابان از روی تابلوی آبی شهرداری هم از کارهای تکراری هر روز من است. اسم خیابان ما نام یکی از مفقودالاثرهای جنگ است. هر روز با خودم می‌گویم که علت انتخاب این اسم این بوده که خانواده آن مفقودالاثر احتمالاً همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کرده‌اند یا شاید هم زندگی می‌کنند

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
چقدر غم بود بین نوشته نشست رو دلم
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
ان شاالله که مفید هم بوده باشه...
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
امان از بی وفایی بچه ها...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
سلام: خدایا مارا قدردان زحمات والدین قرار بده. متشکرم
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
آمین
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
هیــــــــــــــــی روزگار :/
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
هی....
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٤
٠
٠
قلم توانایی دارید اما چرا مطلب رو ناتمام گذاشتید؟ تازه درام در حال شکل گرفتن بود. میشد با چند خطِ دیگه یک رایِ قاطع صادر کنید یا حتی یک پایانِ بازِ درست بچسبونید آخرش.
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
امدوارم زیاد توی جمله اولتون مبالعه نکرده باشید، چون من روی حرف شما حساب باز کردم :) در مورد سوالتون هم باید بگم، یه چیزی توی ذهنم بود و تلاش کردم منتقل کنم. ولی در کل من مهارت و تخصص شما رو ندارم و دارم هنوز به سوالتون فکر می کنم و متنو برای خودم بالا پایین می کنم :) ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش میکنم. اهل اغراق نیستم. خیلی وقتها با یک موفق باشید عبور کردم و خیلی وقتها دهها سطر توضیح دادم. منظورم از رها شدنِ درام این بود که شما به زیبایی تصویر سازی کردید، این و اون رو با تمام جزئیاتشون روی کاغذ آوردید(البته جزئی نگر تر هم امکانش بود اما برای این متن کفایت میکنه) و پیش رفتید و رفتید و رفتید و یهو خواننده رو وسط اون خیابون تنها گذاشتید. یک فرمی داریم در داستان نویسی که بسیار بسیار شبیه خاطره نگاریه و از فرطِ سادگی خیلی وقتها با خاطره نگاری اشتباه گرفته میشه. و نویسنده اگر به چَم و خَمِ کار آشنا نباشه یک ایده خوب رو میسوزونه(شما اینطور نبودید، فقط مثال میزنم که نتیجه بگیرم). در خاطره نگاری اصلا نیازی به صدورِ مستقیمِ پیام نیست(اگر پیام دار باشه بد نیست، عرضم اینه که الزامی نیست) و نویسنده فقط کشف و شهودش رو روی کاغذ میاره. اما در داستان نویسی اصلا اینطور نیست. و نویسنده باید کمی بال و پر بده به کلماتش و اجازه بده ذهنش پرواز کنه. مثلا کرکره مغازه علی آقا رو با اون برچسبِ تبلیغاتیِ چاه بازکنی گوشه سمتِ چپش ببینه و توضیح بده(حتی اگر واقعا نیست). و پایان رو هم به سمتی ببره که تا اون لحظه کشونده و کشونده و کشونده. یعنی مثلا در این داستانِ قشنگ شما؛ تهش به این نتیجه برسونه مخاطب رو که : خب ببینید! دیدید؟ من هم هر روز و هر روز همینها رو می بینم! بنظرتون کجاشون جذابن؟! جذاب نیستند دیگه!/ یا: چقدر زلال اند و بی شیله پیله این آدمها. همون کارهای ساده روزمره رو با شیفتگی و عشق انجام میدن. چرا ما اینطور نباشیم؟ چرا اینقدر کسل از رختخواب بلند میشیم؟ چرا بی انگیزه میریم بیرون؟ خدارو شکر که امروز هم زنده ام و دوباره این آدمها رو دیدم! / این دو مدل فقط مثال بودند. اصلا منظورم اغراقی اینچنینی نبود. به همین فرمِ قلم شما(که خوب بهش مسلط هستید) ذهن خواننده رو به اونجاها برسونید. الان هم رسوندید؛ نه اینکه رها شده باشه ولی کمرنگه. ممکنه خواننده برداشتهای دیگه هم داشته باشه. البته که اشکالی نداره شخصی برداشت کنه. اما اگر تهش نتیجه گیری متضادی کرده باشه چی؟ پس حداقل برای زدودنِ ابهاماتِ احتمالی، تا حدودی صریح تر پایان بندی کنید. نه اونقدر واضح و رک که بشه شبیه منبر های موعظه. یا نصیحت های پدرانه. منظورم هل دادنِ رندانه ی مخاطب بطرفِ مفهومِ ذهنیِ خودتونه. امیدوارم درست ادای منظور کرده باشم. ممنونم از سعه صدر شما. ادامه بدید، قلم توانایی دارید واقعا.
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
در مورد شرح جزییات باید بگم که دقیقا باتون موافقم. ولی من برای خودم یه محدودیت گذاشته بودم که سطرهای مطلبم از یه حدی بیشتر نشه. چون احساس می کنم اینجا (جیم) خواننده ها (و همین طور خودم) انتظار مطالب طولانی و بلند بالا رو ندارند. برای همین خیلی از جزییات در حالی که از ذهنم می گذشت، تایپشون نمی کردم. و اما در مورد پایان، شما توصیف خوبی کردید. من خیلی ترس از "منبر های موعظه. یا نصیحت های پدرانه" شدن داشتم. از کلیشه بدم میاد. چار پنج باری پایان رو نوشتم و پاک کردم و عوض کرم و نهایتاً به این رضایت دادم. ولی قبول دارم که ظاهرا از سوی دیگر بام به زمین افتادم :دی از اینکه این شانس رو دارم متنم نقد تخصصی بشه خیلی خوشالم. حقیقتا بخاطر وقتی که می ذاری، دم شما گرم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
شما لطف دارید. من شخصا علاقمند هستم که به قلم های توانایی مثل شما کمک کنم در حد سواد و بضاعتم. مرسی که می پذیرید و روحیه اصلاح طلبانه ای دارید.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
من اول نظرات رو خوندم،انتظار یه متن دیگه داشتم!ولی وقتی خوندم دیدم یا من نفهمیدم یا بعضی نظرات مرتبط نبودن!بهرحال خیلی زیبا بود.فضا سازی خوب ، تعلیق در آخر و نتیجه گیری داستان برعهده خواننده.ممنون.
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
خوشحالم کردید، تشکر.
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
به نظرمن این پایان زیبابود تابلوکه مفقودالاثربودن تاییدمیکنه وپیرزنی که منتظرمهمون ویژه ست حس زیبایی داشت ممنوننننننننننن
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم :)
p_golpari
p_golpari
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
زیبا بود .... هر کدوم از کاربرا یه برداشت از متن شما داشتن ..این به نظر من خوبه ^_^
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
برداشت شما چی بوده؟ ممنون :)
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
خب بعد چی شد؟! من باز تا اومدم غرق نوشته بشم که تموم شد که! :( یه هویی تموم شد
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
من شرمندم. هر چی که بنظرتون لازمه رو از بین همین سطور ناقصی که نوشته ام پیدا کنید. و البته خوشحالم که یه بار دیگه شما رو از غرق شدن نجات می دم :دی
هاچ
هاچ
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
دشمنتون شرمنده این چه حرفیه :)اگر قرار به همین سطور باشه من موافقم که پیرزن خیلی تنهاست. فهمیدم که چهاردیواریه خونه روح پیرزن رو عذاب میده... آدم خودش رو دور می کنه و میره به جای شلوغ به جایی که صدای افراد و وسایل اطراف رو بشنوه. اینجوری شاید زنده بمونه!شاید...
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
نميدونم چرا ياد شيار 143 افتادم/ من رو گرفت
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٥
٠
٠
بی راه نمی فرمایید. من هم این فیلمو دیدم.
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/٠٦
٠
٠
من با جناب شمشیری در مورد پایان بندی موافقم ولی داستان شما یک نموره به سمت روایی نوشتن میرفت .قلم محکمی دارید مستدام باشید.
عظیم
عظیم
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
منظورتون از قلم محکم رو میشه بیشتر توضیح بدید؟ (جنبه تعریف کردن هم نداریم :دی) ممنون از نظر و راهنمایی تون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠