مداد رنگی و قول بابا

مداد رنگی و قول بابا

نویسنده : h_rashidi

از بابایش خواسته بود برایش یک جعبه مداد رنگی بخرد. قبل از این‌که سوار ماشین بشوند، بابا گفته بود باید قول بدهد که دختر خوبی باشد تا بابا به همه کارهایش برسد و اگر به قولش عمل کند، بابا هم قول میدهد یک عروسک برایش بخرد. اول رفتند و جعبه مداد رنگی را خریدند اما دختر کوچولو دیگر مثل قبل شوق نداشت، چون منتظر هدیه بابا بود. بعد از این‌که بابا کارهایش را انجام داد، به دختر کوچولو گفت که دیگر باید برویم خانه. دخترک تا این حرف را شنید سریع چرخید طرف بابا و اخمایش رفت توی هم و با حالتی طلبکارانه به بابا نگاه کرد اما حرفی نزد. اما بابا که متوجه شده بود انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، ماشین و روشن کرد و حرکت کرد ولی او هم هیچ حرفی نزد.

از جلوی هر اسباب بازی فروشی که رد می‌شدند دختر کوچولو یک نگاه زیر چشمی به بابا می‌انداخت اما بابا بدون هیچ عکس العملی جلو را نگاه می‌کرد و راهش را ادامه می‌داد تا این‌که به آخرین اسباب بازی فروشی قبل از خانه رسیدند. دختر کوچولو که دیگر نزدیک بود بغضش بترکد و به زور خودش را نگه داشته بود، با ترمز ماشین جلوی اسباب بازی فروشی جرقه‌هایی از امید را در مقابل خودش دید. اما وقتی به بابا نگاه کرد دید که بابا با حالتی عصبانی دارد به او نگاه می‌کند و بعد از چند لحظه سریع از ماشین پیاده شد و رفت پشت ماشین. دختر کوچولو که خیلی ترسیده بود تا جایی که می‌تونست خودش را توی صندلی ماشین جمع کرد اما یک دفعه یک عروسک خوشگل سرش ا از شیشه ماشین آورد تو و گفت: سلام دوست من؛ من دو ساعته اون پشتم. همش دارم صداتون می‌کنم. داشتم خفه می‌شدم، چرا منو نجات ندادی شما؟

دختر کوچولو مثل فنر از جایش پرید و از ماشین پیاده شد و بدون هیچ توجهی به عروسک، پرید توی بغل بابا و تمام صورت بابا را غرق بوسه کرد. دختر کوچولو آن شب را کنار عروسکش خوابید اما عشق واقعی که آن روز تجربه کرد و حاضر نیست با تمام عروسک‌های دنیا عوض کند ...

کاش همه عشق‌ها به محکمی و گرمای بوسه‌های دختر کوچولو بود !

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٩
١
٠
داستان زیبایی بود. لذت بردم.
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
سپاس ، ولی من نمیدونم چرا جیم علاقه داره تمام متن ها رو خیلی رسمی بنویسه . من این متن رو به شکل محاوره نوشته بودم و متاسفانه خیلی با متن اصلی تفاوت داره . همچنین اشکالات دستوری هم به وجود اومده
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
بله صابونِ این علاقه وافرشون به اصلاحاتِ ویراستاری تقریبا به تنِ متونِ همه کاربرها خورده! سخت نگیرید. ضمنا فراموش نکنید که در اصل هم فقط زمان های نقل قول مجاز به نگارشِ محاوره هستیم و بقیه اوقات الزاما باید از نوشتار رسمی استفاده کنیم. اما خب این قاعده شرایطی داره و جا و مکانی. بهر حال سخت نگیرید قربان. من اوایلِ عضویتم خیلی سخت گیرانه از مطالب کاربرها انتقاد میکردم اما کم کم متوجه شدم زیاد هم مقصر نیستند بندگانِ خدا...!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
راست میگن آقای شمشیری...
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٩
١
٠
فوق العادهههههههههههههه بوداحسنت به قلمتوننننننننننننننن
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٩
١
٠
اوهوم :) کاش...
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
اوهوم :) چی کاش ؟
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
کاش همه عشق‌ها به محکمی و گرمای بوسه‌های دختر کوچولو بود ! دیگه :))
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
ای بابا خوش به حالش! ما که بهمون قول دادن اگه نری تهران واست پراید می خریم ولی نخریدن! دوچرخه هم حتی نخریدن! :دی
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
من درگیر مسائل خانوادگی نمیشم
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
به من هم اصلا ارتباطی نداره.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٩
٢
٠
پراید برای سلامتی مضره!!! خوب کردن نخریدن!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/٠٩/٢٩
١
٠
:)))))ماچالا عروسک.......ممنون قشنگ بود.
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
من از شما ممنونم
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٩
٢
٠
عروسکه چی بود؟! شاسخین بود؟ همونی که بهنوش بختیاری دوسش داشت؟
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
کلا درگیر حاشیه شدی شما ...
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
من جزو تماشاگر نما ها هستم!!!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/٢٩
١
٠
^ـ^عاشق این سورپرایزام^ـ^ من معمولا توی این جور مواقع اشکم در میاد خخخ مخصوصا اگه عروسک باشه:)))
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
منم که احساسی ...
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
خوب بود سپاسگزارم.
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
قدردانی
s_m
s_m
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
خیلی قشنگ و با احساس بود. واقعا پدرها عشق زندگی دخترهاشونن :x
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
بله کاملا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
سلام: امیدوارم که هیچ پدری شرمندۀ فرزندانش نشود. زیبا بود.ممنونم
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
انشاالله
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
چقدر رفتار عاقلانه ای داشته این پدر علاوه بر وفای عهد میزان صبر و تحمل بچه رو هم سنجیده. کاش همه ما بدونیم بد قولی به بچه ها می تونه آینده بدی رو براشون به ارمغان بیاره
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
خیلی خوب مفاهیم نهفته توی این متن رو درک کردید . ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨