من و دنیا چیزی برای هم نداریم!

من و دنیا چیزی برای هم نداریم!

نویسنده : اشکمهر آتشروان

علم من کم است

و در حالي که چشمانی در سر دارم

و پاهايی برای رفتن،

دانشگاه هست

و کتاب‌هايی پر از آدم

و جاهايی مانند

رم و مادرید 

مشهد و تهران،

در رختخواب می‌مانم

مي‌بينم که نور از پرده بالا می‌رود

و به صداهايی گوش می‌دهم

که دوست‌شان ندارم

و از زن خشمگين

از صاحبخانه

از روانکاو

از پلیس‌ها

از آخوندها

می‌ترسم.

اکنون خورشيد وجودم

به دور استخوان‌هايم

در رختخواب می‌چرخد.

من که به کارگران شهرداری با اندامی خسته فكر مي‌كنم

بسيار واقعی هستم،

من در اين اتاق

درباره جهان به اندازه کافی می‌دانم

پس نيازی به ثابت کردن چيزی نيست

پتو را تا زير گوش‌های کله تهی‌ام می‌کشم

به داخل نفس می‌کشم

و به بيرون پس می‌دهم

به تو و به بيرون

روز قشنگی است

توی اين چار ديواری

برای موش کوری در کارتن مقوايی!

در تنهايی به پايان رسيدن

در گور این اتاق

بدون سيگار

يا قهوه،

تنها يک چراغ،

با شکمی چاق

و موهای سفيد

و خوشحال از داشتن يک سقف...

صبح همه

برای کسب درآمد

بيرون رفته‌اند

قاضی‌ها، نجارها

لوله کش‌ها، پزشک‌ها

روزنامه فروش‌ها، پاسبان‌ها

آرايشگرها، ماشين شورها

دندانپزشک‌ها، گلفروش‌ها

زن‌هاي پيشخدمت، آشپزها

راننده‌هاي تاکسی...

و من فقط به سمت چپت می‌غلتم

تا آفتاب چشم‌هايت را آزار ندهد

و به پشتم بتابد!

راستش می‌دانی؛

نه من چیزخاصی برای عرضه به دنیا دارم  

نه او چیز جدیدی برای من!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
حسِ غریبِ پشتِ این کلمات رو کاملا درک میکنم...؛ سکون تشدید میکنه این اوضاع رو. یک گوش در یکی دروازه؛ بزنید به دل پیاده روی های شلوغ و شهرِ آشفته...؛ حتما یک جایی توی همین گوشه کنارها یک اتفاقی منتظر شماست. خوب می فهمید چی دارم میگم... .
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
میفهمم /تشکر از راهنمایتون
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
اقای اتشروان چراانقدناامیدید چراانقدغممممممممم چراانقدنفرتتتتتتتتتتتتتتت تونوشتههاتون هستتتتتتتتت چرایک حسی به من میگه ازهمه چی متنفریددددددددددد به معنی زندگی فک کنیددد امیدوارم درکش کنیددددددددددد
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
حستون درست میگه/امیدوارم درکش کنم
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
وقتی میگین: از صاحبخانه از روانکاو از پلیس‌ها از آخوندها می‌ترسم..ینی این غم بزرگتر ازون چیزیه که کسی بخواد درموردش اظهار نظری بکنه.. بزرگتر از اونکه در جوابش بگی "درک میکنم".. امیدوارم راه برطرف کردنشو پیدا کنین.. همینقد که ازش فهمیدم واقعا تلخ بود..:(
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
شما از همه بیشتر متوجه شدین/ممنون
admin
admin
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
اشکمهر خسته اس... می فهمی؟ خستــــــــــه!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
:)))
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
خ/بلعه دقیقا ادمین جان
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
خدا همه جووونا رو عاقبت به خیر کنه...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
انشالا
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
تو دوتا جمله ی آخر میخ رو کوبیدین! حاده اوضاع...
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
من همیشه میخ رو آخر میکوبم تو مطلب و شعرها تا طرف همه چی دستگیرش بشه/اوضاع حاده اره!
s_m
s_m
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
تلخ ... بر دل نشیند آنچه از دل برآید ! انشالله که خیر براتون پیش بیاد آقای آتشروان .
ف-گ
ف-گ
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
.....
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
این حس ومنم دارم واقعا ازت ممنونم اشکمهر قلمت پاینده.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
منم ممنونم ازت
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
سلام دوست گرامی:منهم چند صباحی است غمگینم ولی ناامید نیستم.البته درشرایط شما نیستم و نمیتوانم باشم چون علتش را نمیدانم اما برایتان امید،شادمانی ،سلامتی وسعادت آرزومیکنم.حق نگهدارتان باد.
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٣٠
٠
٠
تشکر
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
ینی انقدر نوشته هاتون مایوس کننده و سیاهه که حال آدمو بد میکنه :|
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
از صداهای بلند و گوشخراش، جیغ و داد و فریاد بدم میاد.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
عالی بود مخصوصن راستش می‌دانی؛ نه من چیزخاصی برای عرضه به دنیا دارم نه او چیز جدیدی برای من!
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/١٢/٠٦
٠
٠
به زندگی فکر کن! ولی با زندگی غصه نخور دیدن حقیقت است ولی درست دیدن فضیلت! ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را میخرد! با شروع هر صبح، فکر کن تازه به دنیا آمدی مهربان باش و دوست بدار شاید که فردایی نباشد! و شاید باشد! اما عزیزی نباشد... به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
با نام خدا

مرا یاری کن

٩٥/١٠/٢٨
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات