وادی بی‌یقینی...

وادی بی‌یقینی...

نویسنده : m_heydarpoor

بعضی اوقات در راهی که برای آینده انتخاب کرده‌ام شک می‌کنم. شک مانند جانوری خبیث چنگال‌هایش را بیشتر در عقایدم فرو می‌کند و به بی ارادگی‌ام پوزخند می‌زند.

گاهی اوقات که قدم‌هایم را نامطمئن و لرزان بر می‌دارم صدایی شبیه باد در گوشم زمزه محبت می‌کند و مرا به پیشروی تشویق. اما من کاهلی می‌کنم و به آستانه غرق شدن می‌رسم. حالا موج‌های ناامیدی و یاس احاطه‌ام کرده‌اند.  از همه طرف. آن‌قدر که هر چه بیشتر تقلا می‌کنم بیشتر فرو می‌روم. همان لحظه‌ها اما دقیقا لحظه‌های یافتن بوده، لحظه‌های رسیدن به او، همان مواقعی که بی‌آنکه خودم بدانم از عمیق‌ترین لایه‌های وجودم صدایش کرده‌ام و او مرا لبیک گفته.

بعدتر که مشکلات را پشت سر می‌گذارم و به جزیره ثبات می‌رسم و دوباره احساس شک، موذیانه به طرفم خیز بر می‌دارد توی وادی بی‌یقینی که از بودن و نبودنش سرگشته‌ام، ندایی از من می‌پرسد: کسی که در تاریکی صحرا زمانی که هراس وهم می‌دزدید سکوتت را یادت هست؟! همان حس زیبایی را که می‌گفت کنارت هستم ای تنها و دلت آرام می‌شد را؟! من هر بار سر تکان داده‌ام و او گفته: هم او خداست.

 

دوم-

رفته بود و پرسیده بود اصلا دلیلی هست برای بودن خدا؟!

نگاهش کرده بود و گفته بود: تا به حال با کشتی سفر کردی؟ شده در ناآرامی دریا گرفتار طوفان شوی؟

در آن لحظه قلبت متوجه کسی نشد؟! کسی را صدا نزدی که کمکت کند؟! وجودی که بتواند موجودیتت را حفظ کند؟!

گفته بود: چرا! چرا!

این‌ها را امام صادق گفت برای مردی که دنبال آیتی بود برای بودن خدا!

 ============

پی نوشت: هر انسانی را فطرتی است که او را همواره به سوی حق می‌خواند.

پس نوشت: با نگاهی به یادداشت یکی از دوستان

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
به نظرم شک لازمه ، البته شکی که مارو وادار کنه که بریم درموردش پرس وجو و سوال کنیم تا حق رو بهتر بپذیریم .
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
شاید...
h.naderi
h.naderi
٩٣/٠٩/٢٧
١
٠
خدا توی کتاب های فلسفه نیست... خدا لای آن شب بوهاست، پای آن کاج بلند....
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
موافقم.
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
درسته
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
جالب بود... با آقای نادری موافقم. خدا قوت، دست نوشته صادقانه ای بود.
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
ممنون.
faride
faride
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
مردم آخر الزمان به نظر من بدشانس ترین مردمن... و اینکه در آخر الزمان حفظ ایمان خیلی سخته...خیلی...خدا کمکمون کنه!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
همین یقین نداشتنه آدمو گرفتار میکنه دیگه (-_-)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
یک روزنبودم چ تغییراتیییییییییییییی متن زیباییییییییییی بودممنونننننننننننننن
m_hieydarpoor
m_hieydarpoor
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
خواهش می کنم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨