ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی/ قسمت پایانی
گردن بند آدامز / قسمت پایانی

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی/ قسمت پایانی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

هوک با قیافه رضایت‌مندانه‌ای که مخصوص آدم‌های پیروز بود، گفت:

- نه دیگر، این یکی آخرین مجهول این معادله است، دوست من. که باز برمی‌گردد به ماجرای گردن بند.

و در حالی که دیگر تابلوی مرکز تلگراف را می‌توانستیم از درون درشکه ببینیم، هوک توضیح داد:

- متوجه نشدی؟ آلبرت به مستدخمه جوان، به ربکا علاقه‌مند بوده! او را در یورک دیده و پسندیده، و وقتی مستخدم قبلی از نردبان می‌افتد و پایش می‌شکند – که این قضیه می‌توانسته غیراتفاقی هم بوده باشد – او فرصت را مغتنم می‌شمرد و این بانوی جوان را به جای او می‌گمارد. خانواده‌اش هم که به پسرشان اطمینان دارند، به انتخاب او اعتماد می‌کنند.آخرین چیزهایی که در پرونده خانواده آدامز مشخص می‌شود، مربوط می‌شود به پسر بزرگشان. احتمال می‌دهم آلبرت گذاشته مدتی او نزد خانواده‌اش باشد تا با شخصیتش آشنا شوند و پی‌ببرند که او زن خوبی است ومی‌تواند همسر خوبی هم باشد، سپس یک مرخصی یک هفته ای رد می‌کند و تصمیم می‌گیرد در ضیافت همان شب اول، دور میز شام و در حضور جمع، موضوع ازدواج را پیش بکشد و آن‌ها را از علاقه‌اش آگاه کند. و هنگامی که از سر میز شام به خاطر دل درد بلند می‌شود، این یک دروغ نبوده، اتفاقا دقیقا دل درد داشته، دل درد ناشی از استرس چیزهایی که چند دقیقه بعد می‌خواسته بگوید. هنگامی که از دستشویی بیرون می‌آید و دامادشان را می‌بیند، قضیه را برای او تعریف می‌کند و سعی می‌کند از او که تازه داماد است، کمی تجربه بیندوزد. جرج ویمبلدون، به او چند نکته مهم را می‌گوید و اضافه می‌کند که بهتر است ابتدا، قضیه را با خود دختره درمیان بگذارد. هنگامی که جرج به آشپزخانه می‌رسد، محبوبش را می‌بیند که گردن بند مادرش را در دست دارد و از طبقه پائین، صدای جار و جنجال را می‌شنود و همه چیز برایش عین روز، روشن می‌شود. این‌که در آنجا دقیقا چه تصمیمی گرفته، نمی‌دانم، اما همین قدر مشخص است که نگذاشته پلیس به دخترک مظنون بشود. این کار، به خاطر موقعیت آلبرت در پرونده، که «پسر بزرگتر اشراف زاده مال باخته» است، و هم به خاطر تحصیلات طولانی مدت در دانشکده نظامی، برایش مثل آب خوردن بوده.

و من بعد از این توضیحات، در تمام مدتی که هوک برای دوستش تلگراف می‌فرستاد، سوال‌های آخرش را از آلبرت آدامز می‌پرسید، داستان را برای پلیس شرح می‌داد، آن‌ها را در عملیات دستگیری اریک گلایدون و باند قاچاقش راهنمایی می‌کرد و حتی هنگامی که با کالسکه مخصوص خانواده آدامز، به خانه برمی‌گشتیم، در ذهنم او را تحسین می‌کردم. بدون تردید، او کارآگاه بزرگی بود...

و اما سطرهای پایانی، و لزوم جمع و جور کردن داستان. بطور خلاصه، معلوم شد که همه نظریات هوک درست بوده، آلبرت آدامز عشقش به مستخدمه جوان، که روز قبل به دور از چشم او مرخصی گرفته بود و به ظنّ هوک دیگر سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد، را برملا ساخت و گردن بند را به مادرش برگرداند.

معلوم شد که خصومت آرتور با آلبرت بر اثر چه بوده.آن طور که آلبرت گفت، در پانزده سالگی او و آرتور هر دو به طور اتفاقی از پدر و مادرشان شنیده‌اند که آلبرت، فرزند واقعی آن‌ها نیست. آرتور که حسابی خون اصیلش به جوش آمده بوده، از آن به بعد دیگر به آلبرت به چشم یک برادر نمی‌نگرد. آلبرت هم که به گفته خودش تا آخر عمر، شرمنده این حقیقت تلخ است، از ما خواهش کرد که این مطلب را به خواهرش نگوییم اما گویا پیش از این، خواهرش به این قضیه بو برده بود و به داخل اتاقش آمد و به آلبرت گفت که او همیشه برادرش بوده و خواهد ماند. اریک گلایدون، بازداشت شد و تعداد قابل ملاحظه‌ای از اعضای باند قاچاقش نیز به چنگال قانون افتادند.

و درست پیش از آن‌که عمارت اربابی آدامز را ترک کنیم، خانم کاترین آدامز از من راجع به کار و حرفه اصلی‌ام پرسیدند و قرار شد بعد از این، ماجراها و پرونده‌های کارآگاه ویلیام هوک را بنویسم و برای انتشار در هفته نامه‌اش، به دست او بدهم. و این گونه است که شما از این پس، ماجراهای کارآگاه خصوصی هوک را در هفته نامه آدامز خواهید خواند.

ماجرای گردن بند آدامز هم (در کمال ناباوری شخص من) با اجازه رسمی از کنت و کنتس آدامز، اکنون به انتشار می‌رسد. البته، هوک کمی بعدتر، گفت که با توجه به شناختی که در همان چند دقیقه ملاقات‌مان از ایشان به آن دست یافته، مطمئن بوده که اجازه انتشار داستان‌شان را خیلی راحت به من خواهند داد.من که هیچ گاه این حرف او را درک نکردم.

بعدها که از هوک پرسیدم آیا این سخت‌ترین پرونده‌ای بود که تا به حال داشته است، او جوابی تخصصی به من داد:

- خیر. این پرونده برای این، سخت به نظر می‌رسد که هر دو مرحله شرح ماجرا و حل ماجرا، در زمانی بسیار کوتاه، بدون آن که هیچ گونه بازدیدی از شخص یا مکان برای جمع آوری اطلاعات، شواهد یا اسناد به عمل بیاید، رخ داده... یعنی، به علت فشردگی مراحل دو گانه‌اش، کمی سخت به نظر می‌رسد...

و هنگامی که فردای همان روز، به او به خاطر حل این پرونده دوباره تبریک گفتم، او با حالتی متواضعانه تشکر مرا پذیرفت و گفت:

- البته، خودم متوجه یک فاکتور شده‌ام که باید آن را هم در حل مسئله گردن بند در نظر می‌گرفتم، اما نگرفتم. بخت با من یار بودکه این بی‌دقتی من، سبب خدشه‌دار شدن سوابقم نشد و سیر وقایع، بر مبنای راهی بود که من در ذهن خود به آن پرداخته بودم، نه از راه دوم که ازش غافل شده بودم.این مطلب را می‌گویم تا هرگاه به کار خود غرّه شدم، تو آن را به یاد من بیاوری و نگذاری در حل پرونده‌های مشابه، چنین خطای بزرگی از من سر بزند.

باری، پرونده گردن بند آدامز، تبدیل به نخستین همراهی من با کارآگاه ویلیام هوک شد. عصر همان روز، حدود ساعت شش که با هوک به خانه برگشتیم و با استقبال گرم خانم فاکلین رو به رو شدیم، کارآگاه جوان به پهنای صورتش خندید و به من گفت:

- عجله کن، پترسون! شیرینی‌هایت خیلی وقت است که منتظر ما هستند!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٩
٢
٠
مرسی... تنها نویسنده ژانر پلیسی جناییِ سایت شما هستید فکر میکنم. موفق باشید.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
٢
٠
قربان شما. رک و راست بگم که گمان می کردم استقبال بیشتری بشه. به هر صورت، از حضور صمیمانه ی شما و همراهی تان در طول انتشار داستان، بسیار سپاس گزارم آقای شمشیری. گرچه به دعای ما که احتیاجی ندارین، ولی شما هم موفق باشین انشاءا... :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٠
٢
٠
خاطرتون هست در اوایل حضورم در سایت باهم به یک "چالشِ کوچیک" خوردیم؟ چون من انتهای ماجرا رو میدیدم. چون "اتمسفر" این فضاهای مجازی کاملا تو دستم هستند. بهمون دلیل خواستم یک هشدار داده باشم که به قسمت های پایانی که نزدیک شدید یکدفعه باعث دلسردی شما نشه. الان هم نذارید فاصله بیفته با بعدی. فورا از همین امروز استارتِ داستانِ جذابِ بعدی رو بزنید. من منتظرم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٠
٢
٠
ضمنا "هیچ کس" نیست که به دعای کسی احتیاج نداشته باشه. مرسی از محبت شما.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
٢
٠
مرسی واسه کامنتتون. بله، چالش کوچیکو یادم هس. قسمتهای دیگه ای از ویلیام هوک رو در دست نوشتن دارم و به شخصه فکر می کنم چند برابر بهتر از گردن بند آدامز دارن پیش میرن. باورتون میشه اصلا یادم نمیاد تو پست بعدی که قراره ازم درج بشه، چی نوشته بودم؟ دو ماه پیش بعد از این که قسمت سیزدهم گردن بند آدامز رو هم گذاشتم واسه درج شدن، بلافاصله بعدش یه مطلبی هم گذاشتم که در توضیح همین سری داستان هاست. احتمالا خیلی نقص خواهد داشت؛ ولی سعی می کنم خودم تو اون مطلب، کامنتهای مکمل رو بذارم. مرسی
رضا.پ
رضا.پ
٩٣/١١/٢٠
١
٠
داستان خیلی قشنگی بود داداش. گرچه فکر می کنم یه مقدار کوتاه هم کرده بودیش؛ می تونس تا پونزده، شونزده قسمتم بره. به هر صورت، دمت داغ، موفق باشی!
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
١
٠
امیدوارم لذت برده باشی :))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٢٠
١
٠
خوب ممنون از این همه قسمتی که ارسال کردی؛ من صادقانه بگم که نوشته های شما رو نمی خوندم ولی این روحیه که شما این همه مطلب رو در این زمان طولانی ارسال کنید، جای تشکر داره
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
٤
٠
از آنجا که خیلی از دوستان هستن که پنجاه تا مطلبشون منتشر شده و پنجاه تای دیگه هم در دست انتشاره، منظورتونو از "ارسال این همه مطلب در این زمان طولانیی" متوجه نشدم. سعی خودم رو کردم که آنچه که می فرستم، حقیقتا "تولیدی" و "جدید" باشه و کاری به این نداشتم که "پالپ فیکشن" باشه. این، فضایی بود که فعلا ذهن من بهتر می تونه درباره ش بنویسه و منم اونچه رو که به نظرم "خوب" و "قابل قبول" میومد، گذاشتم تا بقیه هم درباره ی کارهای اولیه م نظر بدن. گردن بند آدامزی که شما دوستان خوندین، با نسخه ی نهائی ش که پنج، ششش بار ادیت کامل شده، زمین تا آسمون فرق داره و به مراتب متن قوی تر و داستان پرکشش تری داره. سایت جیم فضای خوبی برای این داره که بفهمی گرایش های مردم اطرافت چجوریه؛ که فهمیدنش برای عده ای خوشحال کننده و برای عده ای هم، ناراحات کننده خواهد بود. سعی کردم یه بحث جدیدی رو،جدای از این همه مطلب "عاشقانه"،"عارفانه" و "اجتماعی-درام" توی جیم باز کنم و نمیدونم چه قدر توی این کار موفق بودم. اما خوشحالم از این که یه کاری رو وقتی شروعش کردم، به آخر رسوندمش (احتمالا منظور شما این بوده، یا می تونست این هم باشه) پ.ن: بنده هم صادقانه میگم که از شما یه مطلب فقط خوندم، مطلب اجتماعی تون درباره ی خانم چرخنده. قشنگ بود، از این همجا مراتب تشکر خودم رو اعلام می دارم! ضمنا، از دوستان عزیزی که تا به حال کامنت می ذاشتن و حقیقتا، داستان رو می خوندن و نقد می کردن، بسیار سپاس گزارم. خصوصا آقای شمشیری و آقای میرزا، که نمی دونم چرا چند وقتیه ازشون خبری نیس. امیدوارم در آینده ی نه چندان دور، فضا برای بحث های فانتزی تر و زیباتر، چه در این سایت و چه در جاهای دیگه، مناسب تر بشه. حرفای دیگه مو در ادامه ی کامنتهام در این پست و پست آخر، خواهم زد. احتمالا یه سری چیزهایی رو یادم رفته بگم، که به مرور یادم خواهد آمد. farewell for now!
S_Alami
S_Alami
٩٣/١١/٢٠
١
٠
خیلی باحال بود،دمت گرم
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
١
٠
نظر لطفتونه، آقا سجاد. امیدوارم لذت برده باشین :)
dastgheichi
dastgheichi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
اودین! راضی ام ازت ;) داری خوب پیش میری
o_edman
o_edman
٩٣/١٢/٠٥
٢
٠
چه عجب! دست قیچی بزرگ به ما هم رو کرد! مخلص شما! مرسی واسه کامنت! :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) ( پرانتزاش هوارتاست! ).ا
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٤/٠٢/٢٥
١
٠
باید بشینم دوباره از اول بخونم!...خداقوت...نه خسته.
o_edman
o_edman
٩٤/٠٢/٢٦
١
٠
واقعن یعنی می کنین این کار رو؟ معمولا اونجور وقتی نمیذارن دوستان. مرسی از شما! + :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤