ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت دوازدهم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

 (برای خواندن قسمت قبلی اینجا کلیک کنید)

کارآگاه جوان، لبخندی زد و گفت:

- من چنین حرفی نزدم.اگر دقت کرده باشی، از فعل مجهول و ضمیر غائب استفاده کردم که این دو، به اریک برمی گردد، نه به آرتور.

- آهان... پس...

- پس یعنی اریک چهره ی آرتور را دیده که داشته زاغ سیاهش را چوب میزده، و تصمیم گرفته هرطور شده او را به دام بیندازد.از طرفی، او هم شاگردی و رفیق صمیمی آلبرت در دانشکده ی نظامی یورک بوده؛ پس از خیلی از اسرار خانوادگی آنها، نظیر رابطه ی نامطلوب آلبرت با برادرش، آگاه بوده.حال، با استفاده از همین آگاهی، از طرف آرتور نامه هایی به آلبرت می فرستد و بالاخره مجابش می کند، و جوری نامه ی آخر را می فرستد که آلبرت هم بالاخره جواب را که شامل اطلاعات مکان و زمان دوئل بوده، به منزل آدامزها می فرستد. آرتور از همه جا بی خبر، نامه را می خواند و به محل دوئل میرود اما هیچ یک از آن دو نمی دانست که آنها در آن محل تنها نیستند، بلکه آقای گلایدون هم در گوشه ای مخفی شده و پیش از آنکه هریک از دو برادر شلیک کنند، با یک تیر آلبرت را از پا می اندازد و با تیر دوم، آرتور را.در اینجا، مطلب کوچک دیگری که از خانم جوان پرسیدیم، به کمک فرضیه مان می آید.آرتور، ذاتا چپ دست بوده پس در نتیجه به احتمال زیاد، تیرش به شانه ی راست آلبرت می خورده، اما می بینی که خانم آدامز به ما گفت شانه ی چپش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بوده.بعد، اریک آرتور را با خود به مخفیگاهی می برد و تصمیم می گیرد تا هنگامی که محموله ای اساسی از آفریقا به دستش برسد، او را در آنجا نگاه دارد و بعد، مدارکی را در جاهایی بگذارد که پلیس بتواند "خیلی اتفاقی" آنها را پیدا کند و با استفاده از آنها، آرتور را نجات دهد؛ آن هم زمانی که اریک با تمام ثروتش آنقدر از بریتانیا دور شده که دیگر دست قانون به او نرسد.

و دوباره روی ترکیب "خیلی اتفاقی" تاکید کرد.

- همه ی اینها که می گوئید درست، اما یک سوال پیش می آید: اریک گلایدون برای چه باید به خودش زحمت بدهد و آن همه وقت از آرتور آدامز نگاهداری کند، در حالی که خیلی راحت می تواند او را بکشد و جسدش را گم و گور کند؟ مگر این همان کاری نیست که همه ی قاچاقچی ها با دشمنان شان می کنند؟

- آه، اتفاقا برای این سوالت هم جوابی در آستینم دارم، پترسون! اول از همه، به خاطر داری که خانم آدامز از قول مگبورن، گفت که شانه ی برادرش به طوری اصولی بسته شده بوده، به نظرت یکی از چیزهایی که در دانشکده های نظامی به دانشجویان آموزش می دهند، طریقه ی صحیح و سریع بستن یک زخم نیست؟

و با مشاهده ی چهره ی من، لبخندی زد و ادامه داد:

- می بینی که او، حداقل علاقه ای به کشتن آلبرت نداشته.در ثانی، علاقه ی اریک به آلبرت که در طول سالها رفاقت در دانشکده ی نظامی یورک بوجود آمده، مانع انجام این کار می شود. دلیل سوم، شرافت اشراف زادگان است؛ هیچ اشراف زاده ای اشراف زاده ی دیگر را با ناجوان مردی نمی کشد، چرا که برخلاف شرف است و همه ی اشراف زادگان، به خاطر شرفشان زندگی می کنند. مخصوصا که اریک، در یکی از همان ملاقات هایش با خانواده ی آدامز در لندن با جرج ویمبلدون آشنا شده، به او پیشنهاد همکاری داده و پس از آن، در جریان همین قضایا، آقای ویمبلدون کشته می شود – یادت هست که خانم آدامز گفت شبی بعد از میهمانی، شوهرش به او گفته همه چیز به زودی درست خواهد شد؟ در این میهمانی، اریک گلایدون هم حضور داشته و با جرج ویمبلدون، همانجا آشنا شده. اریک که احساس می کند شرفش خدشه دار شده، و به خاطر او بوده که خواهر بهترین رفیقش، عزادار شده، دیگر هرگز به خودش این اجازه را نمی دهد که غم دیگری را به خانواده ی آلبرت وارد کند، مخصوصا که می دانسته آلبرت هم در شرف ازدواج است.

- ازداوج؟ آه، چقدر این معادله، مجهول  دارد!

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٠
١
٠
مثل همیشه جذاب و همچنان پرکشش. موفق باشی.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/١١
١
٠
مرسی از شما. ایشالا فقط یه قسمت دیگه مونده، به زودی مرخص میشیم! :))))
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٠
٢
٠
:))))))))))))))
o_edman
o_edman
٩٣/١١/١١
٣
٠
:))))))))))))))) - مال من، یه دونه پرانتز بیشتر داشت!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١١
٠
٠
خخ چشمممم
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/١١/١١
٢
٠
طبق قولی که داده بودیم هرچند دیر اما عمل کردیم و نوشنه شمارو که یه کوچولو در مقایسه با درنظر گرفتن سن و سال شما در تضاد بود مطالعه کردیم...! یعنی بنده از همون روز که قول داده بودم تا امشب تو ذهنم بود که ب قولم عمل نکردم!...اما نظر شخص شخیص خودم: ضمن تشویق شما به ادامه فن نویسندگی و اینکه جای تقدیر داره که فرد کم سنوسالی همچون شما انقد خوب بلده بنویسه بگم که بنده شخصیت های خارجی رو اغلب در طول داستان قاطی میکنم ب خصوص وقتی کارآگاهیه و ب قول دوستان "پیچ پیچیه"!... امیدوارم قلمتونو در زمینه های مفید و هم چنین فعالیت های فرهنگی که مسلما در پی آن نغع جامعه مارو در بر داره به کاربگیرید... قلمتون پربرکت برادر:)
o_edman
o_edman
٩٣/١١/١١
٢
٠
یه تشکر اولیه واسه خوش قولی تون. :)) خدمتتون عرض کنم، این مشکلی رو که گفتین دچارشین، یه چند نفر دیگه هم بهم گفته بودن... که خب، با اجازه ی شما، به نظرم ایرادی نیست که بر متن و کار اینجانب وارد باشه! اما من باب جمله ی آخرتون که حالت دعایی داره، من یه "نیز" هم وسطش میذارم تا خودمم از این دعا رضایت کامل داشته باشم. آخه واقعیت امر اینه که خیلی از دوستان فکر می کنن نوشتن داستان، کار بیخودیه که فقط به منظور ایجاد یه سرخوشی کوتاه مدت (چه برای نویسنده و چه برای مخاطبینش) صورت می گیره، حال اینکه اصل و عمق مطلب، چیز دیگریست. اگه یه نوشته خوب باشه، داستانی هم که باشه، بازم می تونه تاثیر مطلوب و به مراتب، بهتری بذاره نسبت به کتابی با عنوان "اخلاقیات جامعه ی امروز" که پر از کلمات و تعابیر خسته کننده ست، متوجه منظورم که هستین. اگه مخاطب با قهرمانای داستان همذات پنداری کنه، اتفاقا تاثیر غیر مستقیم طولانی مدت ( بعبارت بهتر: همیشگی ) روی ذهنش ایجاد می کنه؛ چرا؟ چون خودش که فقط داشته برای لذت، سرگرمی و علاقه ش کتاب رو می خونده، ولی ناخودآگاه و بدون اینکه بفهمه، در زندگی عادیش، از ویژگی های قهرمان داستان تقلید خواهد کرد ( که حالا در مورد یه داستان کارآگاهی، می تونه دقت در انجام امور مختلف و امثال ذلک باشه ) ولی مثلا توی یه کتابی مثل همونی که نام بردم ( که زاده ی ذهن نویسنده ی کامنت می باشد! ) ممکنه جملات زیبا و ثقیلی پشت سر هم ردیف شده باشن، اما خواننده خیلی زود ممکنه اونا رو از یاد ببره... بخث من باب این موضوعات زیاده، وقت هم هست حالا... فقط دوباره یه تشکر می کنم واسه ی عمل کردن به قول تون؛ کمتر کسی این ویژگی رو داره ( مخصوصا در قبال یه نوجوون ناشناخته که اصلا تا به حال ندیدتش!)، قدر خودتونو بدونین!! موفق باشین :)))
حلما(سرباز ولایت)
حلما(سرباز ولایت)
٩٣/١١/١١
٠
٠
بله منظور من هم همین بود :که علاوه بر این تو همچین زمینه هایی هم فعالیت داشته باشین.اتفاقا خود بنده هم علاقه وافری به داستان دارم.ما منکر تاثیرش در قالب داستان نشدیم اصلا:) فقط گفتیم هوای قلمتونو "همه جانبه" داشته باشید...کاملا هم منظور شما رو دریافت کردیم:)...ضمنا خواهشمندم شما هم موفق باشید.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦