ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت یازدهم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبلی اینجا کلیک کنید)

- قاچاق؟

- البته. کشورهای آفریقایی در این دوره و زمانه، مانند معادن طلا برای اروپائیان سودجویی هستند که یکی از آنها، می توانسته همین آقای ویمبلدون باشد. احتمال می دهم در قبال انواع مواد مخدر و سیگار، بعنوان مثال سیگار کروت، از آن بدبخت ها ثروت ملی شان را می گرفته و به یغما می برده. تو که چند سال در ولز پزشکی خوانده ای، مطمئنا بهتر از من می دانی که در حال حاضر، وضعیت بهداشت در کشورهای آفریقایی چگونه است. جوان هایشان را خیلی راحت گول می زنند و معتاد می کنند، و بعدش که این وابستگی ایجاد شد، دیگر مثل موم توی چنگت هستند. هرکاری که لازم باشد می کنند تا بتوانند جنسشان را جور کنند... و ویمبلدون، هنگامی که نامه‌ای اضطراری به دستش می رسد که می گوید خیلی اتفاقی – یا شاید هم غیراتفاقی، کسی چه می داند! - ، چند نفر از بانیان قتل پدرش در باند قاچاق نیز حضور دارند، تصمیم می گیرد به کوموبالا برود تا شخصا انتقام بگیرد.

کمی به حرف هایش فکر کردم و بعد، آهسته گفتم:

- کروت؟ منطقی به نظر می رسد. سیگاری به نام کروت وجود دارد که کارخانه‌ی آن، به تازگی تاسیس شده است، و تلفظ آن هم...

- بسیار شبیه به کلمه‌ی هویج، در زبان ماست، بله. خانم آدامز در این مورد، یک اشتباه شنیداری کوچک مرتکب شده اند.

- ولی این قضیه چه ارتباطی می تواند با گردن بند یا ناپدید شدن پسر کوچک آن خانواده داشته باشد؟

- به گردن بند ربطی ندارد، اما می شود آن را به مفقود شدن آرتور جوان ربط داد.

- چگونه؟

- آرتور حدس هایی در زمینه‌ی قتل شوهرخواهرش می زند. آن شبی که با قیافه‌ی آشفته به خانه برگشته؛ احتمالا داشته ردّی را که یافته بوده پی می‌گرفته که قاچاقچیان یک نظر او را دیده‌اند و او به هر سختی که بوده، فرار می‌کند. از طرفی، رابطه‌ی بد او با برادرش آلبرت، می تواند چند نکته‌ی دیگر را هم روشن کند. آرتور به پدر و مادرش اینچنین گفته که وقتی داشته برای آوردن گردن بند می رفته، داماد و برادرش را دیده که داشتند با یکدیگر حرف می زدند، و با اطمینان اضافه می کند که حالت چهره ی برادرش هم مضطرب و نگران بوده. وقتی نتوانسته قضیه‌ی دزدی گردن بند را به او نسبت بدهد، بهانه‌ی بزرگتری برای خراب کردن چهره‌ی آلبرت پیدا می کند و توی ذهنش، قضیه‌ی آن صحبت های مرموز، مرخصی یک هفته ای و قتل آقای ویمبلدون را به همدیگر مرتبط می کند و به نتیجه‌ی دلخواهش می‌رسد: نقش داشتن آلبرت در قتل شوهرخواهرش. و بعد، تصمیم می گیرد برای اثبات حرفش، دنبال مدرک بگردد، پس به تعقیب طعمه‌اش می پردازد.

- ولی چگونه؟ خانم آدامز گفت آلبرت در تمام مدت بعد از رسیدن خبر قتل، در خانه مانده تا او تنها نباشد.

- درست است، ولی به نظرت انسانی با شخصیت آرتور، که طبق برداشت های خود خواهرش هم حسابی کینه جو و مغرور است، وقتی دلش می خواهد کسی را خراب کند، نمی تواند راه های فرعی را برای رسیدن به هدفش، دنبال کند؟

- منظورت...

اما جمله ام را ناتمام گذاشتم چرا که متوجه منظورش شده بودم.

- هم شاگردی آلبرت!

- درست است. وقتی آلبرت در قتل شرکت داشته، از کجا معلوم دوستش نداشته باشد؟ از کجا معلوم این دو، برای کشتن جرج ویمبلدون، دست به همکاری نزده بوده باشند؟ پس رد اریک را می گیرد و مدتی او را زیر نظر می گیرد، و به نتایجی که دلش می خواسته میرسد؛ چون گرچه مدرکی در زمینه ی قتل پیدا نکرده، اما در زمینه ی قاچاق که کرده!

- چی؟ باز هم قاچاق؟

- بله، باز هم قاچاق.در مورد این یکی، بعد از تعریف کردن ماجرای اتفاق افتاده بین دو برادر، توضیح خواهم داد. در هر صورت آرتور، رفیق برادرش را یک قاچاقچی می یابد و وقتی می بیند باز هم گوش پدر و مادرش بدهکار نیست، تصمیم می گیرد خودش دست به اقدام بزند... کمی بعد برای آلبرت در یورک، پیغامی فرستاده می شود که او را به دوئل دعوت می کند.

- چی؟

- قبول دارم باور کردنش سخت است، اما همه چیز جور درمی آید. بعد از چند بار پیغام فرستادن، بالاخره آلبرت را به چیزی مهم، قسم می دهد که برای دوئل، به همانجایی برود که چندی بعد، کنت عزیز ما، خیلی اتفاقی آلبرت را زخمی و بیهوش پیدا می کند.

و روی ترکیب "خیلی اتفاقی" تاکید زیادی کرد. من که چیز دیگری ذهنم را مختوش کرده بود، گفتم:

- اما صبر کنید. شما سعی دارید بگوئید که برادری، برادر خودش را به دوئل دعوت کرده؟

 

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنون..اما کلمه کروت نوشتارش شبیه هویج هستش؟تلفظش شبیه؟ دقیقا کجاش شبیه هویچ هستش؟ مسخره نمیکنم میخواهم بدونم.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام. خدمت شما عرض کنم که کلمه ی carrot در انگلیسی که تلفظ برگردانش به فارسی، حدودا به شکل "کروت" نوشته میشه، به معنای هویج می باشد. مرسی واسه سوال :))
montaghed
montaghed
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام به شما و همه دوستان جیمی! قسمت شد اولین کامنتم رو اینجا بذارم. باید برم از اول بخونم ببینم چی نوشتید. نگاه به قیافم نکنید، خوب باشه تعریف می کنم.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
چه بهتر که یکی دیگه از اهالی فن به جمع جیم نویسان اضافه شد! امیدوارم از خوندن این داستان لذت ببرین، گرچه حرفهایی هم خودم درباره ش دارم که تو پست آخر خواهم زد. موفق باشین :)))
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
هربارمشتاق ترازقبل احسنتب رقلمتانننننننننن
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
مرسى از شما، لطف دارين :))
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
ممنونم
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
خواهش مي شود، أيضا بنده از شما :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام:سپاسگزارم از جنابعالی.زنده باشید.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام، منم مرسى واسه كامنتتون. :))
رضا.
رضا.
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
أيولا داري داداش، إيولا داري!! :))
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
قربانت، رضا جان!
رضا
رضا
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
نه جدي ميكم. حتما كارتو ادامه بده، مطمئنم حسابي نويسنده ي معروفي ميشي. :)))))))
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
ایشالا. مرسی واسه حمایت :))))))))
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام؛ دارین خوب پیش میرین، منتظر ادامه می مونم.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٣
٠
٠
سلام. مرسى واسه كامنتتون، اميدوارم تا اخرش همينجوري باشه :))
mirza
mirza
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم، مطمئنا همینطوره.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
مثل همیشه پرکشش و جذاب. موفق باشی مرد.
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٠٤
٠
٠
ممنون واسه ابراز لطفتون. :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨