ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت دهم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

- جالب است... تنها یک سوال برایم باقی مانده؛ آیا برادرتان آرتور، چپ دست است؟

خانم آدامز که شنیدن این سوال کمی برایش عجیب بود، سرش را به تایید تکان داد. هوک، دوباره همان صدا را از دهانش خارج کرد و چشم‌هایش را بست و دستش را به حالت تفکر آمیزی به چانه‌اش گرفت. پس از چند دقیقه سکوت بی‌وقفه، که در اثنای آن، به خوبی می‌توانستم بی‌قراری خانم آدامز را تشخیص دهم، بالاخره کارآگاه چشم‌هایش را باز کرد و در حالی که چشمانش برق می‌زد، با لحنی شتاب زده گفت:

- خانم آدامز، حدس‌هایی می‌توانم بزنم که بر طبق آن‌ها، احتمالا آرتور شما هنوز زنده است و خبر خوش این‌که حدس‌های من معمولا درست از آب در می‌آیند. در زمینه گردن‌بند هم تقریبا خیلی راحت و از همان اول، به نتیجه نهایی رسیده بودم. پترسون عزیز، متاسفم که نمی‌توانیم همین حالا با شیرینی‌های فوق العاده تو از خودمان پذیرایی کنیم، ولی مطمئنم امشب، سر شیرینی نخورده بر بالشت نخواهیم گذاشت. حال، لطف کن و برو یک کالسکه گیر بیاور.

خانم آدامز که به اندازه من غافل گیر شده بود، همان طور که از جای خود بلند می‌شد، گفت:

- آقای هوک، کالسکه من جلوی در ایستاده است.

- بله، می‌دانم. اما هیچ درست نیست که ما سوار کالسکه زن جوان و اشراف زاده‌ای چون شما بشویم. وانگهی، شما باید به خانه بروید و هرطور شده، از برادرتان بخواهید که به ما دو نفر هرچه که می‌داند بگوید. ما هم در این فاصله، باید به دفتر تلگرافی که در همین حوالی ست برویم تا من بتوانم پیغامی را برای دوستم بفرستم. چند دقیقه بعد، ما نیز به شما ملحق خواهیم شد.

هنگامی که من و هوک، سوار بر درشکه‌ای زهوار در رفته به سوی دفتر تلگراف پیش می‌رفتیم، پرسیدم:

- این مگبورنی که خانم آدامز می‌گفت، همان مشار الیه است؟

هوک که دو دستش را به چتر سیاه و دسته بلندش تکیه داده و به حالت تفکر آمیزی چانه‌اش را روی آن‌ها گذاشته بود، گفت:

- باید خودش باشد. شنیدی که چه گفت، «آقای مگبورن شما را به من معرفی کردند».

- اگر اشتباه نکنم، می‌خواهید به او تلگراف بزنید، درست است؟

- کاملا، دوست من، کاملا! همان طور که پیشتر هم گفتم، مگبورن عزیز در حال حاضر بر حسب یک اتفاق خوشایند و به خاطر پست دولتی‌اش، در آفریقا به سر می‌برد. او می‌تواند خیلی راحت به عنوان سفیر بریتانیا در آنجا، تقاضای همکاری پلیس کند و در زمینه قتل همسر خانم آدامز، شواهدی را که برای اثبات فرضیه‌ام وجود دارد، به دستم برساند.

- چه فرضیه‌ای؟

- فکر می‌کنم مسئله، مسئله قاچاق بوده است.

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
فضا سازی خوبی داشت منتظر خواندن بقیه داستانم!
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
:)) دیگه ایشالا سه قسمت بیشتر نمونده، امیدوارم خوشتون اومده باشه!
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام؛ با دیدن مطلبتون خوشحال شدم. چرا اینقدر کم؟ علی ای حال منتظر ادامه هستم.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی، متشکر. :)) من وقتی داشتم مطالبو میذاشتم واسه انتشار، هر صفحه از ورد رو گذاشتم بعنوان یه پست؛ منتها دوستان جیم لطف کردن واسه ی اینکه هر قسمت یه مقدار جذابتر تموم شه و یهویی بی ربط تموم نشه، ادیت کردن به قسمت های کمی بزرگتر یا کوچکتر از یه صفحه. مرسی واسه حضورتون. :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام دوست عزیز:بازهم مهمان قسمتی دیگر از داستان زیبای جنابعالی بودیم.خیلی متشکرم.دلتون لبریز شادمانی باد.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
قربان شما، ممنون! ایشالا دل همه شاد باشه :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام: انشاءا... متشکرم
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
زیبا ممنون
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٤
١
٠
مثل همیشه خوش فرم. موفق باشید.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٥
٢
٠
اُدین لبخند می زند.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
از اولش نخوندم شرمندم :)
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
نو پرابلم :))
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٥
٠
٠
هردفعه مشتاقترازدفعه قبل میشمممممممممممم احسنت برقلمتاننننننننننننننننن
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٥
١
٠
اُدین هم چنان لبخند می زند (!)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨