ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت نهم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

- و سوال آخر: مستخدمه جوانی که به او اشاره کردید، همین ربکا، توسط چه کسی معرفی شده؟ اهل کجاست؟

- آلبرت او را آورد، به همین خاطر به او هم اعتماد داشتیم. آن طور که من می‌دانم، اهل یورک است.

هوک که آشکارا لبخند محوی بر لبانش دیده می‌شد، به آهستگی گفت:

- به گمانم متوجه شدم. و ماجرای دوم چه بود؟

خانم آدامز لبش را گاز گرفت و گفت:

- آه، اتفاق دوم به مراتب بدتر است و تقریبا مطمئنم ارتباطی هر چند کوچک با آن شب ناخجسته دارد. روز بعد از مهمانی، همسرم با یک کشتی کوچک سریع السیر، رفت به بندر «کوموبالا» در یکی از کشورهای آفریقایی و... چهار شب بعد، تلگرافی برایم رسید که از طرف پلیس آن شهر بود و خبر کشته شدن همسرم را با خود داشت. هرچه تلگراف برای آن‌ها فرستادیم، حاضر به تحقیق نشدند و تنها کاری که کردند، این بود که جسد او را برگرداندند. وحشتناک بود، چندین گلوله به بدنش اصابت کرده بود.

با خود گفتم: آن‌قدر به این آفریقایی‌ها بد کرده‌ایم که تا حد امکان، از کمک کردن به ما خودداری می‌کنند. اما هوک که عمیقا به مسئله می‌اندیشید، پرسید:

- همسر شما در چه زمینه‌ای فعالیت تجاری داشت؟

خانم آدامز که اکنون کمی تندتر از حالت عادی پلک می‌زد، با اندکی لرزش در صدای خود، پاسخ داد:

- خودم هم دقیق نمی‌دانم. هنگامی که با یکدیگر ازدواج کردیم، به تجارت چوب مشغول بود اما بعد از آن... فقط متوجه شدم که مورد تجارتش را تغییر داده است.

- یعنی هیچ وقت راجع به کارش، در خانه حرفی نمی‌زد؟

- ابدا. او از آن دست مردهایی بود که معتقدند کار مال بیرون از خانه است و وقتی پا داخل خانه می‌گذاری، دیگر فقط باید به خانواده‌ات برسی. فقط در یکی از شب‌های نادری که یکی از دوستانش را دعوت کرده بود، خیلی اتفاقی بخشی از حرف‌شان را شنیدم که راجع به کارشان بود... از آن‌جا به این نتیجه رسیدم که احتمالا به تجارت سبزیجات مشغول است.

- سبزیجات؟

- بله. داشتند راجع به هویج حرف می‌زدند (من حرفم را که «هویج، جزو صیفی جات است» خوردم )... پس از قتل همسرم، آلبرت تمام زمان باقیمانده تا انتهای مرخصی‌اش را در خانه و پیش من گذراند تا احساس تنهایی نکنم، اما... اما آرتور یک جوری شده بود. مدام زیر لب با خودش حرف می‌زد و وقت‌های عجیبی به خانه می‌آمد؛ گاهی در نیمه‌های شب و گاهی هم در گرگ و میش سحر... آخرین باری که این گونه شد، شبی بارانی بود که او ناگهان از در خانه وارد شد و چنان نفس نفس می‌زد که مطمئنم از چیزی فرار کرده بود. در ضمن، دیگر یک کلمه هم با آلبرت حرف نمی‌زد. حتی با او سر یک میز هم نمی‌نشست. متاسفانه در زمینه پرونده دوم، من همین قدر بیشتر نمی‌دانم که پنج روز بعد از اتمام مرخصی آلبرت، کنت مگبورن که دوست خانوادگی ماست، «آل» را در حالی که شانه چپش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود، آورد خانه و از آن به بعد هم دیگر خبری از آرتور نداریم... همین کنت مگبورن، شما را به من معرفی کردند.

هوک سری تکان داد و پرسید:

- آلبرت هیچ چیز در این زمینه نگفته است؟

- تا کنون که دو روز از آن ماجرا می‌گذرد، در تخت خودش دراز کشیده و با کسی حرف نمی‌زند. به گمانم خودش هم نمی‌داند قضیه چیست، انگار می‌خواهد چیزهایی را که می‌داند و ما نمی‌دانیم را در ذهنش تجزیه و تحلیل کند تا خودش اول از همه بفهمد به نتیجه برسد... نمی‌دانم... چیزی که مشخص است، این است که از داخل دارد با خودش بر سر چیزی کشمکش می‌کند.

او که از چهره‌اش مشخص بود که خودش هم سخت در فکر فرو رفته، پس از یک مکث دیگر، اضافه کرد:

- نکته عجیب‌ترش این‌جاست که کنت مگبورن گفت هنگامی که او را پیدا کرده، شانه زخمی‌اش را به طرزی صحیح و اصولی بسته بوده‌اند.

ادامه دارد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
mirza_m
mirza_m
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
باید سر فرصت از قسمت اول بخونم ببینم جریان از چه قراره.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
خوشحال میشم اگه این کارو بکنین. :))
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
داستان فوق العاده جذابییییییییییییییییییی فقط خواهش میکنم قسمتهای بعدیوزودتربزاریییییییییییییییدممنون میشممممممممممممم
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
نظر لطفتونه شما. قسمتای بعدیو گذاشتم، منتها گویا چون مطالب خیلی زیاده، مسئولین وقت نمی کنن طبق وعده ای که ازشون گرفتم، هر چهار روز بذارن. البته از پشت همین تریبون اعلام می کنم که درکشون می کنم، و هیچ اعتراضی هم ندارم!! ضمنا، حرفایی که در انتهای پست های مربوط به گردن بند آدامز خواهم زد هم مهمن. :))
خورشید
خورشید
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
:)
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
:)) + تشکرجات
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام: خیلی ممنون.عجب طولانی شدسریال شما.خیلی جالبه.قلمتان ماندگار.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
سلام، قربان شما. عه؟ طولانی شد واقعن؟ حالا به هر صورت... قراره تو سیزدهمین قسمت تموم بشه دیگه ایشالا... مرسی واسه کامنتتون :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
سلام: نه خوبه.ادامه بدید.متشکرم
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
:)))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
مثل همیشه جذاب و مستمر. مرسی برادر.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٠
٠
قربان شما. مرسی. البته ( واسه شونصدمین بار ) میگم که خودمم یه سری حرفایی دارم، آخرش، بعد از نظر نهائی شما دوستان، خواهم زد. :))
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
ببینید چی نوشتید که من کم حوصله رو تا اینجا کشوند، اگه کار، کار خودتون باشه که مطمئنا هست، واقعا دستتون درست، منتظر ادامه ی ماجرا هستم.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
:)))) قلب ما رو شاد کردین واقعن! آره، کار که مال خودمه، منتها خودم یه نقدایی بهش دارم که تو پست آخر مربوط به گردن بند آدامز، ارائه میدهم (!) . مرسی واسه کامنتتون :))
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
١
٠
بحث اطراف یک مسئله مال موقعیه که اثر رو تحویل داده باشند، شما هنوز کار رو به اتمام نرسوندید، تا اینجای کار کشش لازم رو داره، هر چند هر موقع تمومش کردید، واقعا روش کار کنید. ببینیم میشه در حد آتار آگاتا کریستی یا نه!
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
١
٠
شما خودتون دارین میگین که یه نقدایی براش دارم، و تاکید هم می کنید شونصد بار! خب، این نقدارو اعمال بکنید و بعد کار رو ببندین، در ضمن اگه خودتون از کار راضی باشید، مطمئن باشید خواننده هم خوشش میاد، این یه قانونه! در نوشتنش عجله نکنید، هیچ کجا هیچ خبری نیست.
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
١
٠
نیاز نیست حتما بنویسید: "ماجراهای ویلیام هوک"، اگه بنویسید: "ویلیام هوک، کاراگاه خصوصی" شاید بهتر باشه، مختصر و مفید، البته نظر شخسیِ منه.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
٢
٠
آگاتا کریستی؟ لقمه ی بزرگ تر از دهان؟ شایدم ولی بزودی... :))
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
در نوشتن که نباید عجله کرد، (به جز یه مورد خاص)، نقدهای خودم و مخطابای عزیز سایت رو هم که به داستان اینجانب شد، قطعا در ادیت نهائی اعمال می کنم به قول شما. خواستم متن اولیه و خام رو بذارم تو سایت اصلا با وضع نظر مخاطبا آشنا بشم، با جوّ فکری دوستان. قطعا در ادیت نهائی، تغییرات شاید اساسی به این پرونده ی ویلیام هوک وارد بشه. مرسی واسه این کامنت + :))
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
رو اسم کلی داستان بعدنم میشه فکر کرد. این اسم موقتیه، هرچند که به نظر خودم بدک نیست. یه چیزی تو مایه های اینه: ماجراهای شرلوک هلمز؛ کارآگاه خصوصی/ کتاب چهارم: سیمای زرد و چهار پرونده ی دیگر... البته نظرتون محترم و مقبول و مورد پسند اینجانب می باشد؛ چون بالاخره تا حدودی جنبه ی انتقادی واقعی داره. بقیه ی دوستان لطف دارن، نقداشون عموما مثبته. مرسی واسه کامنتاتون. :))
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٥
١
٠
اشتباه تایپی بود: نظر شخصیِ منه.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
:))
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٥
١
٠
راستش یکی از مشکلات من تو رمان ها با اسم خارجی اینه که اسم ها و جنس ها رو قاطی میکنم و کلی باید فکر بکنم بفهمم لیلی زن بود یا مرد!!:)
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
نثر داستان و موضوعشس اگه جذاب باشه، باعث میشه آدم دوباره اونو بخونه، و دوباره و دوباره... دور پنجم، شیشم، دیگه همه ی اسما تو ذهن آدم می مونه. البته؛ اگر کتاب رو واقعنی پنج شیش بار بخونی! مرسی واسه کامنتتون + :))
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٥
١
٠
خیلی قشنگهههههههههههههه ، ادامه اش لطفا ! تشکر میشود
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٥
١
٠
نظر لطفتونه شما. ادامه شم هروقت مسئولین اراده کنن، ایشالا منتشر ( ! ) میشه. مرسی واسه کامنتتون :))
رضا.پ
رضا.پ
٩٣/١٠/١٨
١
٠
عااااااااااااااااالی !
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/١٨
١
٠
قربانت رضا جان! :))
mirza
mirza
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
سلام؛ از ادامه ی داستان خبری نیست؟ ... منتظرم.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٢٤
٠
٠
آمد به سلامتی!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤