ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت هشتم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

خانم آدامز، مکثی کرد تا با فنجان چایی که هوک برایش آورده بود، گلویی تازه کند. سپس ادامه داد:

- همسرم که با آفریقا در تجارت بود، تصمیم گرفت سفر کاری خود به آن‌جا را اندکی به تعویق بیاندازد و آن شب، نزد ما بماند. خدمتکاران شام مفصلی تدارک دیدند و از آن‌جا که همه افراد خانه، قرار بود در هال طبقه اول شام را صرف کنند، پدرم دستور داد تا همه درها و پنجره‌های طبقه بالای عمارت را ببندند و کرکره‌ها را هم پایین بکشند. آن شب کلا دوازده نفر در خانه حضور داشتند که همگی دور میز شام جمع شدند. پدر و مادرم، خودم، برادران و همسرم، دوست مادرم، دوست برادرم، اریک گلایدون، که با او در دانشکده نظامی یورک درس می‌خواند و قبلا هم یکی، دو باری نزد ما آمده بود، و چهار مستخدم خانه. البته عمارت پدر و مادرم در اصل باید حداقل ده تا مستخدم داشته باشد، اما چون مادرم به هرکسی اعتماد نمی‌کند، فقط چهار نفر را استخدام کرده‌ایم برای کارهای خانه... در هرصورت، سر میز شام نشسته بودم و به حرف‌هایی که مادرم و دوستش راجع به اهمیت اصل و نسب می‌زدند، گوش می‌دادم که زنگ در خانه به صدا درآمد و استفان، پیرمرد مستخدم‌مان که از وقتی من یادم می‌آید، به خاطر درد پایش می‌نالد، هنگامی که برگشت، نامه‌ای اضطراری در دست داشت که برای همسرم نوشته شده بود. جرج از پدر و مادرم اجازه گرفت که چند لحظه‌ای را صرف نوشتن پاسخ نامه کند و از هال خارج شد. با این‌که نگران شده بودم، اما بحث مادرم با آنجلینا حسابی گرم شده بود و خیلی زود توجهم دوباره به آن‌ها جلب شد .چیزی از ترک همسرم نگذشته بود که پدرم، به مستخدمه جوانی که تازه به جای مستخدم قبلی‌مان آمده بود دستور داد برود دسر را آماده کند. مستخدم قبلی‌مان، از نردبان افتاده و پایش شکسته بود. همزمان با او، آلبرت هم گفت دلش کمی درد می‌کند و می‌رود دستشویی... تقریبا یک دقیقه بعد از آن بود که مادرم آرتور را فرستاد تا برود گردن بند قدیمی را که نشان خانواده ماست و در اتاقی در طبقه دوم نگاهداری می‌شد، با خود بیاورد. او کمی دیر کرد و وقتی برگشت، نفس نفس می‌زد و گفت گردن بند سر جای خودش نبوده. این، اولین ماجرایی ست که اتفاق افتاد و باعث شد مادرم از هوش برود... آخر آن گردن بند سیصد سال قدمت داشت و او خیلی پزش را به این و آن می‌داد...

به این‌جا که رسیدیم، هوک دوباره به حرف آمد. او که در تمام مدت، اخم‌هایش را اندکی در هم کشیده و چشم‌هایش را به حالت نیمه بسته در آورده بود، گفت:

- خب خب، از بحث اصلی منحرف نشوید. پس ماجرایی که می گویید، همه‌اش بر سر یک شی گران‌بها و قدیمی است... بگویید ببینم، آیا احتمال دخول دزد از درزی که سهوا بازمانده بوده باشد، وجود ندارد؟

- مطلقا خیر. همه کرکره‌ها هم چنان بسته و پنجره‌های پشت آن‌ها، همگی از داخل قفل بودند. وانگهی، سارق نمی‌توانسته داخل خود خانه قایم شده باشد و منتظر شانسی برای فرار، چرا که همان شب، آرتور رفت و پلیس را خبر کرد و آن‌ها هم پنج شش تن را فورا به عمارت فرستادند و همه جا را به دقت گشتند. چیزی نبود.

- و از کجا مطمئنید که گردن بند درست همان شب دزدیده شده؟

- مادرم عصر هر روز، سری به آن میزد. آن روز هم آنطور که مادرم گفت، هنوز سرجایش بوده.

- پس می‌توانید با اطمینان بگویید که سارق، یکی از افراد حاضر دور میز شام بوده؟

- این گونه به نظرم می‌آید.

- بنابراین در طول صرف شام، پنج نفر یک بار از هال خارج شدند؛ برادرانتان، همسرتان و مستدخمه زن جوانی که برای آماده سازی دسر رفت... و استفان، که گفتید پادرد دارد.

- درست است.

هوک صدایی شبیه به «اوهوم» از دهان خود در آورد و چند لحظه‌ای در فکر فرو رفت. سپس پرسید:

- در جریان تحقیقات پلیس، هریک از این پنج تن، چه گفتند؟

- مستخدم و استفان هیچ یک چیزی ندیده بودند. اما آرتور گفت که وقتی برای آوردن گردن بند می‌رفته، آلبرت را دیده که داشته با جرج حرف می‌زده. می‌گفت قیافه مضطربی داشته و با استرس، با همسرم حرف می‌زده. اما آلبرت گفت که داشته از جرج درباره نامه می‌پرسیده و جرج هم این حرف را تایید کرد.

- آن‌ها را تفتیش نکردند؟

- آرتور، آلبرت و جرج را که حتی قصدش را هم نداشتند. اما پدرم نگذاشت استفان را بگردند و گفت که از چشمانش بیشتر به او اطمینان دارد و این کار، بی‌حرمتی ست... اما ربکا، مستخدمه خانه را گشتند، چیزی نداشت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٦
٠
٠
دست مریزاد... موفق باشی پسر!
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٦
٠
٠
قربان شما! :))
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٠٦
٠
٠
احسنت برشماوقلمتاننننننننن مستدام باشید
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون لز محبتتون! :))
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
منتظر ادامه اش هستیم :)
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
ایشالا تو راهه! :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام: خیلی متشکرم از زحمتی که میکشید.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام؛ قربان شما! نوشتن واسه من زحمت نیس، خیلی هم بهم انرژی میده... تو این دنیا شاید یکی از معدود افعالیه که واقعا منو به شور میاره... :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
سلام: بسیار عالیست که دربارۀ نوشتن این حس زیبا را دارید.همین حس مایۀ پیشرفته.بعضی مینویسند که باشنداما بعضی مثل شما مینویسند که بنویسندمخصوصا برای دل و برای خود نوشتن.دلتون پراز شادمانی و جانتان سلامت و قلمتان ماندگار باد.متشکرم
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
:)) ممنون.یکم بیشتر بود بهتر.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٧
٠
٠
قربان شما. البته من که داستانو تو نرم افزار ورد نوشتم، و هر یک صفحه از اونو، بعنوان یه قسمت فرستادم. منتها یه سری تدوین هایی هم گویا توسط مدیریت صورت می گیره تا پایان هر قسمت، خیلی بی معنی نباشه، متوجهین که؟ ضمن اینکه به من گفتن بالای هزار کلمه یه مقدار غیر معموله واسه درج کردن.... :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
3بار نظر نوشتم از نظر دادن تو مطالب داستانی شما هی ترسم میگریه!:)))) منظور رو متوجه شدم،نظرم بی مورد بود.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
آخر برای چه از نظر دادن در پست های داستانی من می ترسید؟ ان هذا لشئ عجاب!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
خودتون که بهتر میدونین........
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
:))
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/٠٧
١
٠
تهاجم فرهنگی چرا؟؟ اینهمه آدم خارجیگینی اینجا چیکار میکنن میتونستی بنویسی ماجراهای کارگاه چراغعلی...
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٧
١
٠
(( تهاجم )) فرهنگی؟ نمیدونم، شایدم محسوب بشه... هرکسی یه تعریفی از تهاجم فرهنگی داره... اتفاقا چند نفر دیگه هم همین نقد رو کردن، ولی خب، چه کنم؟ با نام خارجی دست و بالم رو بازتر احساس می کنم واقعیتش! به نظر خودمم این یه (( عیب )) محسوب نمیشه، بلکه یه (( ویژگی )) محسوب میشه که حالا اون (( ویژگی )) می تونه به نظر بعضیا خوب باشه، و به نظر بعضیام نه... ولی بازم ممنون، که بالاخره یه نقدی کردین که بیشتر رو کفه ی ترازو به سمت منفی بود!! آخه دوستان لطف دارن، انتقاد منفی کلا نکردن، هرچی بوده مثبت بوده. :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٠٨
٠
٠
:)))) من خودمم یک رمانم اسماش خارجی بود همه گیر دادن بهم.......ولی من فرصت دفاع نداشتم
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
جالبه، علاقمند هستم کارای شما رو هم بخونم. منتها من دفاع نکردم در این کامنتی که گذاشتم، چون نظر آقا چراغعلی هم "حمله" محسوب نمی شد! بیشتر اطلاع رسانی از شخصیت خودم داشت به نظرم... چمدونم والا!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
منظورم بحث بود:))))))بعد یاد وکلا افتادم و گفتم دفاع!اشتباه شدش.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٩
٠
٠
:))
رضا
رضا
٩٣/١٠/١١
٠
٠
ایول داداش. نثرت واقعا اوکیه، به نظر من ده، پونزده سالی از سنت جلوتری، حداقل تو نوشتنت که همین طوره. خیلی بهت امیدوارم، کارتم پی گیری می کنم حتما. :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨