ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی
گردن بند آدامز / قسمت هفتم

ماجراهای ویلیام هوک: کارآگاه خصوصی

نویسنده : o_edman

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

- همان طور که متوجه شدید، والدین من اشراف زاده هستند. پدرم، کنت آدریان آدامز، یکی از تجار معروف در شرق بریتانیاست و مادرم، کنتس کاترین آدامز، به کارهای فرهنگی مشغول است و دبیر یک هفته نامه می‌باشد. من دو برادر دارم به نام‌های آلبرت و آرتور. آرتور که با من به دنیا آمده و به تجارت مشغول است، کمی تند مزاج است و به اشراف زادگی‌اش می‌بالد... مادرم همیشه می‌گوید که او به پدر پدربزرگمان رفته؛ لرد آنتوان آدامز معروف که کتاب «مزایای اشراف زادگی»اش را در قرن هجدهم به چاپ رساند. آلبرت هم که دو سال از ما بزرگتر است و آخرین سال تحصیل خود در دانشکده نظامی یورک را می‌گذراند، انسان متین و موقری است و شخصیت پیچیده‌ای ندارد. من هم تا چندی پیش، به ساخت ابزارآلات نوازندگی می‌پرداختم؛ با استفاده از مرغوب‌ترین چوب‌هایی که در سرتاسر اروپا یافت می‌شود... اما مدتی ست که کارم را متوقف کرده‌ام و... فعلا نزد پدر و مادرم زندگی می‌کنم.

- آه، پس کدام یک از نزدیکان شما به تازگی از دنیا رفته است؟

خانم آدامز با نگاهی مبهوت به هوک زل زد. هوک توضیح داد:

- از لباس‌هایتان که سر تا پا سیاه است به سادگی می‌توان فهمید که شخصی که علاقه زیادی به او داشته‌اید، به تازگی فوت کرده است. ضمنا اگر ناراحت نمی‌شوید خانم محترم، آثار گریه‌های طولانی مدت هنوز در زیر چشمان‌تان مشهود است.

بهت در نگاه خانم آدامز، جای خود را به نگاهی سرزنش آمیز داد و گفت:

- بله... من... من به تازگی همسر خود را از دست داده‌ام...

- آه، تسلیت می‌گویم.

- متشکرم. اتفاقا چیزهایی که می‌خواهم بگویم، ممکن است به همسر فقیدم هم ربط پیدا کند...

و در این‌جا، چون مکث میهمان اندکی طولانی شد، هوک گفت:

- بله، ممکن است... می‌فرمودید...

- چه می‌گفتم؟ آه، بله... خانواده‌ام... فراموش کردم بگویم که آرتور، نمایش نامه هم می‌نویسد. روابط ما پنج نفر، مانند رابطه هر خانواده سالم دیگری، قوی و پایدار بود. تا این‌که چندین سال پیش، که من و آرتور حدودا پانزده ساله بودیم، چیزی بین او و آلبرت رخ داد... اتفاقی که هرچه بود، از پس از وقوع آن، دیگر هیچوقت روابط آن دو مثل روز اول نشد. هرگاه که رو در روی یکدیگر قرار می‌گیرند، آرتور اخم‌هایش را در هم می‌کشد و لب‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد... و آلبرت هم مانند کسانی که کار خطایی از آنها سر زده، قیافه غم زده و حتی شرمساری به خود می‌گیرد. این‌ها را گفتم چرا که احساس می‌کنم در حلّ این معما می‌تواند به شما کمک کند (هوک به نرمی سرش را تکان داد). به هرصورت، هرسه‌مان بزرگ شدیم و به جایی رسیدیم که برای‌تان گفتم. من با مردی به نام جرج ویمبلدون آشنا شدم که پدرش، ناخدای یک ناو جنگی بود که در یکی از ماموریت‌هایش، به دست دزدان دریایی در مدیترانه کشته شده بود و به پاس زحمات او، مقام کنت به او و تنها فرزندش جرج، اهدا شده بود.چندی بعد، با یکدیگر ازدواج کردیم... هنوز حتی به اولین سالگرد ازدواجمان هم نرسیده‌ایم... در اواسط این زمان کوتاه، متوجه شده بودم که جرج از نظر مالی قدری دچار مشکل شده. تصمیم گرفتم به او پیشنهاد دهم که از پدر و مادرم کمک بگیریم، اما چند وقت بعد، او در شبی که از خانه والدینم برمی‌گشتیم، با خوشحالی به من گفت که به زودی دوباره به همان اوضاع سابق باز خواهیم گشت. و حقیقتا همین طور هم شد؛ از یک هفته پس از آن، عمارت ما در خیابان منچستر، دوباره سر و سامانی به خود گرفت. زندگی داشت به منوال عادی و طبیعی خود پیش می‌رفت تا این‌که روزی، کمتر از یک ماه پیش، برادر بزرگم از دانشکده آمد و گفت که یک هفته مرخصی گرفته است. ما هم به مناسبت حضور او، تصمیم گرفتیم آن شب شامی تدارک ببینیم و مجلس دورهمی برگزار کنیم، اما افسوس که نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
به به! اینطرفها...! غایب بودید مدتها! مرسی، لذت بردم.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
آره، حق با شماست... گردن بند آدامز رو در سیزده قسمت قراره درج کنم و همین الآن که پاسخ کامنت تونو میدم، قسمتای بعدی تو صف انتشارن... بعلاوه ی یه مطلب آخر که عنوانشو "آنچه گذشت" گذاشتم، که من باب همین دیرکردم در انتشار داستانه... با عرض پوزش از شما! :)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
چقدر دیر! خب من قسمت های قبل یادم نمیاد که... میرم بخونم دوباره. ولی آقای ادمان شما یه وبلاگ بزنین مثله فاطمه بابایی رمانتونو اونجا بذارین ما بیایم بخونیم :) اینجا دیر منتشر میشه آخه
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
سلام... باشه، روش فکر می کنم خانم هاچ! مرسی واسه کامنت :)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
زیبااااااااااا بودمنتظرقسمتهای بعدییییییییییییی هستممممممممممممم
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
نظر لطفتونه، قسمت های بعدی تو صف انتشارن، ایشاالا به زودی منتشر میشن. امیدوارم تا آخر همراهی کنید! :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
شما که هی هستی...هی نیستی....من صبر میکنم داستان کامل شد همشو یک جا میخونم (^_^) اینجوری جون آدم درمیاد.
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
شرمنده کردین ما رو... در هر صورت، گردن بند آدامز رو تا آخرش و در سیزده قسمت گذاشتم واسه اکران عمومی! دیگه این که کی قراره منتشر بشن، دست آقای اسدیه! :))
o_edman
o_edman
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
البته از اتاق فرمان اشاره می کنن که مدیر سایت با دبیر جیم فرق داره. :))
s_m
s_m
٩٣/٠٩/٢٩
٠
٠
داستان قشنگیه . قسمت های قبلش رو نخوندم ولی از این قسمت که خوندم برام جذاب شد و دوست دارم تمامش رو بخونم . تشکر
o_edman
o_edman
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
مرسی، نظر لطفتونه... امیدوارم مورد پسند قرار بگیره... البته، یه سری حرفائی هم خودم دارم که احتمالا تو پست آخرین قسمت داستان، واستون خواهم زد... موفق باشین!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨