حکایت جلال و ادمین مهربان

حکایت جلال و ادمین مهربان

نویسنده : sjalal

به  یاد دارم روزی در سرمای شدید گرفتار بودم و وی بر من مستولی. ناگاه ادمینی دیدم سوار بر مرکبی چهار چرخ و تیز گام، از جانب من  شتابان گذر نمود. در حیرت ماندم او به چه سبب مرا رهانید. آیا خاطر وی از من مکدر گشته. پریشان گشتم و این بیت مناسب حال خود گفتم:

آن ادمین متمول که دوش از بر من رفت/ آیا چه خطا دید که بر راه خود رفت

در این اندیشه بودم و نفس به غایت خود رسیده. ناگاه وی بر من ظاهر شد و گفت: سوی من آ تا ره پیشه کنیم. بدو گفتم: چگونه مرا یافتی؟ گفت: سوی جایگاه سوخت بودم بدان علت که وی داشت به نهایت می‌رسید، بسی مشعوف گشتم و این بیت مناسب حال خود گفتم:

ای ادمین مهربان ای با وفا / بسی سپاس دارم از شما

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
...! جالب بود.
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
:) احتمالا سوی تخته میرفته!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
ای ادمین با نزاکت، شکرانه ی مرامت روزی تفقدی کن جلال بی نوا را این بیت مناسب حال و حالت تو دیدندی! پس سرودندی!
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
خب من هیچی نفهمیدم! الان ادمین داشته تخت گاز میرفته سمت جایگاه سوخت که بنزین بزنه بعد شما رو سوار کرده مثلا؟! چه شد؟!!
s_m
s_m
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
من عاشق این هاچم . خیلی باحاله. تشکر دوست عزیز مطلب جالب و گنگی بود.
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
قشنگ بود و خاص ! و البته تنوع !
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
جالب بودممنوننننننننننننن
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٨
٠
٠
خدا از این ادمینا زیاد کنه (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١