میانترم الکترونیک با خازن اضافه / داستان کوتاه
کمی تا قسمتی طنز

میانترم الکترونیک با خازن اضافه / داستان کوتاه

نویسنده : فرانک باباپور

سرم لای جزوه‌های الکترونیکم بود که صدای بچه‌ای از صندلی جلویی، مرا از دنیای ترانزیستورها بیرون کشید. مادرش برای آرام کردنش مدام می‌زد به پشتش، اما مگر ساکت می‌شد؟! انگار به جای این‌که بزند به پشتش، داشت موهای سرش را می‌کشید و صدایش مدام بلند و بلندتر می‌شد. مشتی از هوای صبحدم بهار را با زور به داخل شش‌هایم کشیدم و آب دهانم را به زحمت فرو دادم و دوباره سرم را پایین انداختم و برگشتم به دنیای بهره و مقاومت ورودی و خروجی. اتوبوس در ایستگاه پارک کوچولو متوقف می‌شود. این‌جا که می‌رسم سرم به صورت اتومات بلند می‌شود، پارکی که حدودا سه سالی می‌شود که فقط هر روز صبح در همین ایستگاه، لحظاتی را چشم می‌دوزم به درختان جوان و سه چهار صندلی نو با یک تابلوی بزرگ با نام بوستان یاسمن.

اسمش را خودم گذاشته‌ام پارک کوچولو. شاید این اسم بیشتر شبیهش باشد تا نام بوستان یاسمن روی یک تابلوی بزرگ. می‌شود تشبیه‌اش کرد به یک تقویت کننده یک طبقه امیتر مشترک! آن هم با مقاومت بای‌پس شده در امیتر و یک بار بزرگ در کلکتور برای گرفتن بهره بیشتر! که این بار بزرگ می‌شود همان تابلوی بزرگ با نام بوستان یاسمن و امضای شهرداری مشهد زیر تابلو...

دوباره یاد امتحان میانترم الکترونیک می‌افتم، آن هم در این هوای خوب بهاری. با این‌که دلم می‌خواهد سرم را به پنجره اتوبوس نزدیک کنم و باد مصنوعی حاصل از سرعت گرفتن اتوبوس روی پل، که با رطوبت بهار آمیخته شده، بزند به صورتم، مجبورم سرم را پایین بیاندازم و چشم بدوزم به فرمول‌های عجیب و غریب محاسبه فرکانس قطع بالا. در دنیای مفهومی فرکانس‌های قطع سیر می‌کنم که ناگهان صدایی، دوباره مرا از لابه‌لای مثال‌های حل شده استاد بیرون می‌کشد. صدای ذوق زدگی یک دوست قدیمی از دیدن من! چیزی که در این هنگام بهترین اتفاق ممکن است برای کاهش پهنای باند! حال باید تا خود ایستگاهی که پیاده می‌شوم از خاطرات گذشته بگویم و اتفاقات جدیدی که رخ داده بین همکلاسیان مشترک‌مان که خبر دارم و ندارد. اصلا از این بهتر نمی‌شود، درست شبیه خازن‌های پارازتیک که در فرکانس بالا اتصال کوتاه می‌شوند و بهره را می‌خورند، رفیق شفیق ما هم دارد وقت باقیمانده به امتحان مرا که فرصتی ناب است برای خواندن نخوانده‌ها، می‌خورد.

کسی نیست بیاید بگوید عزیز من، بعد از سه سال چه توفیری دارد همکلاسی ردیف کنار در، میز یکی مانده به آخر، چه رشته‌ای و در کدام دانشگاه قبول شده؟! از ازدواج دختر تنبل کلاس با یک پسر میلیاردر، من و تو را چه سود؟! از فوت پدر معلم حساب دیفرانسیلمان مرا چه کاسب؟! اصلا رفیق، خودت چطوری؟! فازت منهای چند درجه است به قول دوستان فیس بوکی؟! فقط چشم دوخته بودم به صورتش و لبخندی کج چسبانده بودم گوشه لبم که بعد از این همه سال، خاطره بدی نداشته باشد از دیدن‌مان... که نکند روزی دیگر برسد به دوستی دیگر و بگوید از اخلاق نویزی ما قبل از میانترم الکترونیک... میانترم الکترونیک!! و امان از میانترم الکترونیک...

به این فکر می‌کنم که اگر من قطب اول مدار باشم و رفیق‌مان قطب دوم، چقدر باید از هم دور شویم تا برگردم به حالت پایداری. دیدم با لبخند کج و خیره شدن به صورتش، پایداری حاصل نمی‌شود، خازن بارم را زیاد کردم و میان حرف‌هایش پیرامون همکلاسیان مزخرف پسرش، آهی کشیدم و گفتم: میانترم‌های‌تان شروع نشده؟! من چند دقیقه دیگر میانترم سخت‌ترین درسم را دارم و هنوز هیچ کاسب نشده‌ام. این همان و عذرخواهی‌اش همان و گرفتن شماره‌ام که بعدها در فرصتی بهتر جویای احوال شود، همان! شرط می‌بندم افزودن هیچ خازنی به مدار، نتوانسته پایداری را به این سرعت و کیفیت بهبود بخشد، ناز شستم!

هر فرصتی ناگزیر از دست می‌رود و هر زمانی، زود دیر می‌شود و بالاخره رسید ایستگاه و زمانی که کاش هیچ‌گاه نمی‌رسید. استرسی که به جانم افتاد و مرا از ماضی و حال و مستقبل ترساند. که نخوانده‌ای و بترس و بیفت. رسیدم به کلاس و نشستم روی یکی از صندلی‌ها و سبابه‌ها را فرو کردم در عمق گوش‌ها که نشنوم صدای زمزمه مرور فرمول‌ها و مثال‌ها را از دوستان... و بالاخره شد آنچه نباید می‌شد و امتحان میانترم الکترونیک آغاز شد. سوال اول را که خواندم خنده‌ام گرفت. یک تقویت کننده امیتر مشترک با تعدادی خازن و مقاومت اضافی به تعداد لازم و چند خازن پارازتیک... که بهره را می‌خورند در فرکانس بالا و دور کنید قطب‌هایش را به قدر لازم، برای داشتن پایداری بیشتر. مدلش می‌کنم با شبه پارک کوچولویی که نشسته‌ام روی یکی از صندلی‌های نوی آن و مشغول خواندن کتاب «یک عاشقانه ی آرام» هستم. پارکی قدری بزرگتر از پارک کوچولو با تعدادی صندلی اضافه و تابلویی بزرگتر... که ناگهان صدای بچه‌ای در پارک مرا از یک عاشقانه آرام بیرون می‌کشد، یادم می‌آید از شکلاتی که ته کیفم تار عنکبوت بسته، بیرونش می‌آورم و می‌دهمش به بچه! تکنیک استفاده از شکلات، به جای افزودن صفر، برای کاستن اثر قطب دوم... یا به عبارتی دور کردن قطب دوم... سوال دوم هم همین است با فرق یک رفیق شفیق که او هم در پارک است و با هم از گذشته‌ها حرف می‌زنیم... از فرکانس‌های پایین... از قطب و صفرها و افزایش و کاهش‌های شیب نمودار بود زندگی... سوال سوم را هم مدل می‌کنم با ... سوال چهارم را هم ... و میانترم الکترونیک تمام می‌شود... شیرین‌ترین امتحانی که تا به امروز داده‌ام...

(بهار 1393)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
چه تشبیهات جالببببببببببببی واقعازیباااااااااااممنونننننننن
s_sepid
s_sepid
٩٣/٠٩/٢٥
٢
٠
متن زیبایی است.لذت بردم. ممنون
mr.mohammad amin
mr.mohammad amin
٩٣/٠٩/٢٥
٢
٠
فوق العاده بود...هست...ممنون...ما هم ک هنوز دانشجو نشدیم و هنوز داریم پایه ی اولیه خازن رو میخونیم حالمون داغونه....خخخخ
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
خیلی زیبا بود وقابل درک٬من میشه برای بقیه دوستای برقیم کپی کنمش؟!!مرسی
faranak_b
faranak_b
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی متشکر. بله حتما میشه. برعکس بعضی ها، بدون ذکر منبع هم بلامانع هست!
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
ممنونم.........................
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
جالب بود... تطبیقات هنرمندانه ای داشتید و البته تشبیهات!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
آخ که من چی کشیدم از دست این مدار ها....دست شما مرسی قشنگ نوشتین (^_^)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٦
١
٠
مدارهای زندگی تان هیچ وقت نیم سوز و سوخته نشود ..
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
جالب بود . ممنون .
atefe
atefe
٩٣/١٠/١٢
١
٠
خیلی قشنگ بود . آفرین این متن رو به دکتر طاهرزاده هم دادی بخونند؟ (:سوت)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٠/١٣
٠
٠
یه روز می خواستم بدم ولی نشد!! نمی دونم چجوری بدم خب!! البته به احتمال زیاد خوششون نمیاد! چون که علم براشون بهتر از هر چیزی است!
طاهرزاده
طاهرزاده
٩٣/١١/٠١
٠
٠
سلام. خواندم متنتان را. نگران نباشید، جالب بود! در مورد علم و اینها که گفتید، بیشتر از باب عمل به وظیفه تاکید می کنم وگرنه اگر علم از همه چیز بهتر بود راهم خیلی فرق میکرد. حالا این را منتشر نکنید. سربلند باشید.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤