پریشانی... / شعر

پریشانی... / شعر

نویسنده : h_nim82

باید دست به قلم شوم 

تا جمع کنم این پریشانی را 

دیر هنگامی است که این‌جاست

گویی نمی‌خواهد ترکم کند 

سخت این‌جا نشسته 

خیره به من 

آرام آرام می‌نویسم از او

تا در آخر هر خط آن 

نقطه پایان بگذارم 

آن وقت است که می‌شود رفت 

سر خط 

و بازی را دوباره تاس ریخت 

تقدیر یا شانس

اختیار یا جبر

باید زیست 

این چند روز کوتاه عمر را...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
R_shariaty
R_shariaty
٩٣/٠٩/٢٣
٢
٠
اختیار یا جبر باید زیست این چند روز کوتاه عمر را. این تیکه اش خیلی قشنگ بودش
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبابود،ممنون
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبابودددددددددمممنونننننننن
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/٢٣
٠
٠
زیبا بود ممنون
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
لذت بردم. موفق باشید.
ناشناس
ناشناس
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
بازی...! تاس...! شانس...! همیشه میگفت: زندگی رو خودت میسازی!
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات