عطر بودنت نایاب است...

عطر بودنت نایاب است...

نویسنده : وبگردی

دیروز به مغازه‌ی عطرفروشی رفتم. گفتم عطرِ بودنش را می‌خواهم. برقی در چشمان مغازه‌دار درخشید. گفت این جا دم دست که ندارم. باید بگردم آقا. رفت توی انبارشان. آن جا هم نبود. زنگ زد به دوستانش. هیچ کدام نداشتند. گفت متاسفم آقا. نیست. هر چه گشتم نیست. گفتم یعنی نمی‌آورید؟ گفت باز هم سر بزنید. شاید بعدها آور...

پرسیدم کی؟ گفت معلوم نیست آقا. شاید صد سال، شاید هزار سال. نگاهش کردم تا شاید ردی از شوخی در چشمانش بیابم. کاملا جدی بود. پرسیدم نمی‌توانم جای دیگری پیدایش کنم؟ گفت نمی‌دانم آقا. من از هر که می‌شناختم پرسیدم. شما هم اگر خواستید بگردید. اما خب بعید...

حرفش را خورد. گفت می‌دانید آقا؟ این عطر را نمی‌توان به این راحتی پیدا کرد. می‌دانید؟ تک است. اگر بگویم کم‌یاب است کم گفته‌ام و اگر بگویم نایاب است... نمی‌خواهم ناامیدتان کنم آقا. اما می‌دانید؟ هرکسی جرئت ساختن این عطر را ندارد. شما تا به حال عطرسازی کرده‌اید آقا؟ باید شامه‌ای قوی داشته‌باشید و با دقت عطر را بگیرید. اندکی کم و زیاد کار را خراب می‌کند. اما در مورد عطر شما حرف از کم و زیاد نیست. از شما چه پنهان آقا، پدر من یکی از کسانی بود که این عطر شما را می‌ساخت. من آن وقت بچه بودم آقا. بازیگوشانه رفتم تا سری به پدرم بزنم. پدرم مرا که دید گفت جلو نیا پسرم. اگر زندگی‌ات را دوست داری جلو نیا. دیدم پدرم دارد گریه می‌کند. سرش روی شیشه‌ای خم بود و اشک می‌ریخت. مدام با دستمالی اشک‌هایش را پاک می‌کرد و باز روی شیشه خم می‌شد. پدرم یک سال بعدش مُرد. توی آن یک سال آخر مدام می‌گفت نباید آن عطر را می‌ساختم، باید آن عطر را می‌ساختم. بقیه می‌گفتند بیچاره پیرمرد دیوانه شده‌است...

گفتم شما را به خدا! آخر این عطر اگر نباشد که من... گفت می‌دانم آقا. بعد دستمالی درآورد و اشک‌هایش را پاک کرد. گفت این دستمال را می‌بینید آقا؟ این همان دستمالی است که پدرم آن روز با آن اشک‌هایش را پاک کرد. شاید باورتان نشود آقا. بعد از این همه سال، دستمالی که فقط اشک‌های یک پیرمرد را هنگام ساختن آن عطر پاک می‌کرده حتا حالا ردی از بوی آن عطر را... من بوی آن عطر را نمی‌دانم آقا. اما معنی دل‌تنگی و بغض و هجوم هم‌زمان خاطره‌های تلخ و شیرین را می‌فهمم. هر وقت این دستمال را بو می‌کنم... بارها به خودم گفته‌ام آقا. گفته‌ام این دستمال را دور بینداز اما نمی‌توانم. حال‌تان را درک می‌کنم آقا. آدم نمی‌تواند نخواهدش. اما چیز سختی را می‌خواهید آقا. خوب فکر کرده‌اید؟ مطمئنید که فقط همان عطر را می‌خواهید؟

گفتم بله. مطمئنم. مدت‌هاست که مطمئنم. گفت می‌فهمم آقا. راه سختی را انتخاب کرده‌اید. به نظرتان احترام می‌گذارم اما خیلی مراقب باشید آقا. می‌خواستم از مغازه بیایم بیرون. گفت راستی آقا! اگر عطر نبودنش را بخواهید فراوان داریم. از هر نوعی که بخواهید. گفتم باشد. ممنون. هر وقت دیگر نخواستم زندگی کنم حتما سراغ‌تان خواهم‌آمد.

==========

منبع:

http://anbarafshan.blogfa.com/post-274.aspx

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
خیلی زیبابودممنوننننننننن
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
خیلی خیلی لذت بردم و ناخودآگاه منو یاد فیلمِ شاهکارِ "پرفیوم" انداخت (عطر)... انتخاب امروز وبگردی تون عالی بود... ممنونم.
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
شاید بشود عطر بودن ها را شبیه سازی کرد اما بین اصل و جعل کلی فرق ِ ..
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
همیشه عطر ها خاطره انگیزند ...
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
عالی بود واقعن عالی بود عطر بودنش..خیلی لذت بردم از خواندنش
ali_derugar
ali_derugar
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
ایول،من که از عطر نوشته هایت مدهوش شدم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/١٦
١
٠
بعد رفتنش هر چی که عطر بودنش رو به خاطرم مینداخت دور انداختم |:
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
خیلــــــــــــــــی هم خوب(^_^) حس قشنگی داشت...تشکرات.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١٦
٠
٠
سلام:قلبا وبی تعارف بگم.این مطلب را خیلی پسندیدم که تا حالا خیلی کم بوده که اینقدر درمن تاثیر بگذارد.زنده،سلامت وشادمان باشید و بــــــــاشید وبودتون هرگز نابود نشود.متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٧
٠
٠
کاربسیارخوبی انجام دادیدازنظرروان شناسی بهترین کاربعدازدوری همینههههههههه که گذشتروبه طورکامل فراموش کنیددددددددددددددددد
s_sepid
s_sepid
٩٣/٠٩/٢٠
٠
٠
نوشته شما حس خوبی داره. همیشه شاد باشید.
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات