روشنایی محض
مذهب چیز خوبیست! خوشحالم!

روشنایی محض

نویسنده : وبگردی

مذهب چیز خوبی ست. امامزاده و ضریح و صحن و گنبد و گلدسته و محراب نماز یک مسجد گم توی جنگل های تو در تو چیز خوبی ست. آدمیزاد گوشه ی دنجی برای خلوت گریه هایش میجوید و تا به خودش میآید همه را خلوت گزیده ی دیار اسرار آمیز اشک میبابد .

شوهرم تا چشمش به گنبد طلایی امام رضا میافتد زیر لب ذکر میگوید و دستم را محکم میچسبد.

چادر گلدار سفید ، معجزه ی غریبی ست که آرام بخش تمام من میشود. شوهرم میگوید یک ساعت دیگر ایوان طلا میبینمت بعد توی ازدحام تنهایی ِ آدمهای دلشکسته و عجیب گم میشود.

من مذهبی نیستم اما حالا اعتراف میکنم ایکاش بودم.

زنهای عرب چادر مشکی اشان را گَلِ گردنشان میچیند و از میان تلاطم سهمگین آدمهای تشنه ی اعجاز راه به ضریح مطهر میجویند.

جوان تر ها دست به دعا سر راه ایستاده اند و خادمین شریف دلجویانه زوار را به مسیر های خالی تر هدایت میکنند.

من اما مثل یک علامت سوال بزرگ وسط یک بلاتکلیفی ِ عمیق جا مانده ام.

یک دستم کفشهایم و آن دیگری زیارتنامه ی مخصوص امام رضا.

صدای زجه های بغل دستی ام امانم را میبرد. اشک میریزد و رضا رضا میکند اشک میریزد و شفای کودک سه ساله اش را میخواهد. آنقدر که زن های دیگر میآیند میبرندش آن نزدیک تر .

من اما منتظرم چیزی درونم فریاد بکشد پاهایم را سست کند و چانه ی کوچکم را بلرزاند.

هنوز ایستاده ام و با حرکت آدمهای اطرافم این طرف و آن طرف میشوم.

زنی که زجه میزد را میبینم که ملتمسانه از زوار التماس دعا برای شفای کودکش میکند.

زن دستی به مهر به بازویم میکشد و از من نیز میخواهد و میرود .

احساس میکنم چیزی درونم فریاد میکشد. پاهایم را سست میکند و چانه ی کوچکم را میلرزاند.

گریه های بلندم را نمیدانم ، نمیفهمم تنها به چیزی که احساس میکنم ایمان دارم.

با کسی حرف میزنم لبهایم به توالی میجنبد و کلمات از پس هم بازگوی تمام باورم میشود.

انگار هیچ کس و هیچ چیز را جلودار ِ خود نمیابم. انگار فقط من هستم و یک ضریح مطهر و یک خدای بزرگ بالای سرم و نه هیچ چیز دیگر.

چقدر خوبم. چقدر آرامم. چقدر عزیز است اینجا چقدر این رواق مقدس را دوست دارم.

یک ساعت میگذرد و زمان برای پیدا کردن خودم کم میآورم.

همسرم زنگ میزند و تاخیر مضاعفم را جویا میشود . در جوابش هیچ ندارم جز آنکه بگویم یک حال عجیب خوبی دارم بگذار بیشتر بمانم.

شوهرم قطع میکند و میرود صحن گوهرشاد برای شادی روح مادرش نماز و دعا بخواند من اینجا روبروی ضریح بست نشسته ام به تسبیح و دعا. توی دلم لبخند میزنم . شادم . اینجا را دوست دارم.

=========

منبع:

pas-ici.blogfa.com/post/265

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
لذت بردم... اتکا به یک نیرو و منبع بالاتر و والاتر و آسمانی همیشه حال آدم رو خوب میکنه... .
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
وقتی خیلی خوشحالم یاخیلی غمگینننننننننننننن میرمممممممممم حرم ومیشینم کسایی که اومدن حرم نگاه میکنم شایدنصف روزحرم باشم ولی احساس نمیکنممممم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٥
٠
٠
مام دوسش داریم :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات