دردسرهای دوست داشتنی یک دانشجو

دردسرهای دوست داشتنی یک دانشجو

نویسنده : asadzadeh_s

یکی از آرزوهای ما پس از سپری کردن دوران شیرین کودکی که همه‌مان دوست داشتیم خلبان، ملوان، دکتر، پروفسور و... بشویم؛ عبور کردن از سدی به نام کنکور و دانشجو شدن است. دوران خوبی که برای هرکس خاطرات خوب و بد متفاوتی را به یادگار می‌گذارد. با چند دوست دانشجو هم صحبت شدم و آن‌ها هم از شرارت‌ها و خاطرات‌شان گفتند.

 

* این‌جا کجاست؟! من کجام؟!

اول دبیرستان که همه دغدغه پیدا کردن دوست دارند، ما خیلی راحت با هم آشنا و صمیمی شدیم و بعد از گذشت یک ماه از شروع سال هر اتفاقی که در دبیرستان می‌افتاد یک گوشش به ما ربطی پیدا می‌کرد. سال دوم با جدا شدن رشته‌های‌مان خیلی از هم خبر نداشتیم، اما می‌دانستم که هنوز شیطنت‌هایی هست که فقط و فقط  منحصر به ایشان می‌باشد، اما خودش به یادماندنی ترینش را اینطور تعریف می‌کند: «یک هفته می‌شد که تا وارد دانشکده می‌شدم حراست دانشگاه به بهانه‌های مختلف مانع من می‌شد، اوضاع خیلی بد بود، همه فکر می‌کردند که من چه جرمی انجام دادم که حراست من را هر روز  مورد لطف خودش قرار می‌دهد. بنابراین تصمیم گرفتم که خودم را به آن راه بزنم، البته یکم به بیراهه هم رفتم ولی خب، یک روز وارد دانشگاه که شدم طبق معمول حراست شروع کرد به گفتن: ما به شما تذکر دادیم این رنگ کیف و کفش را اینجا استفاده نکنید اما شما اصلا توجهی نمی‌کنید؟! اولش یک مدت به مرد حراست نگاه کردم و بعد گفتم: چی شده؟ کی گفتین؟ من که اولین بار دارم میام دانشگاه؟ اصلا مگه من اینجا درس می‌خونم که شما من رو می‌شناسید؟ من این‌جا چیکار می‌کنم؟ شما من رو اشتباه نگرفتین؟ من که تا به حال شما رو ندیدیم؟!

هیچ وقت قیافه آن روز آن مرد را فراموش نمی‌کنم، باورش نمی‌شد، بیچاره فکر می‌کرد من دیوانه هستم و از ترسش کلی ازم معذرت خواهی کرد تا آخر ترم هم خیلی هوای من را داشتو

 

* اخراجی‌ها

کلا دوران دانشجویی پسرها با دخترها از زمین تا آسمان متفاوت است، ما پسرها اگر استاد لطف کند و از کلاس بیرون‌مان بکند و یا حتی اجازه شرکت در یک امتحان را بهمان ندهد، به جای گرفتن زانوی غم در بغل، دست به کارهای خارق العاده می‌زنیم. موقعی که ما دانشگاه آزاد درس می‌خواندیم مثل الان نبود که؛ کلا یک ساختمان بود و امکانات رفاهی هم چیزی نگویم درباره‌اش بهتر است. یک ساندویچ فروشی روبه‌رو دانشگاه بود که البته هنوز هم هست، یعنی قدمتی برابر با خود دانشگاه فکر کنم داشته باشد. من و دوستانم وقتی شامل یکی از دو وضعیت  بالا می‌شدیم، یک سری به اون ساندویچی می‌زدیم و یک کاسه لوبیا با ده تا نان اضافه سفارش می‌دادیم و می‌خوردیم، بعد هم می‌رفتیم برای بقیه کلی کلاس می‌گذاشتیم جای شما خالی ....

 

*صدامو داری؟!

بهش زنگ که می‌زنم و ازش می‌خواهم یکی از خاطراتش را تعریف کند، نیم ساعت می‌خندد و می‌گوید: کدام یکی را تعریف کنم که تو تویش حضور پر رنگی نداشته باشی؟ اینجوری ملت فکر می‌کنند من دارم پارتی بازی می‌کنم ها! یادم می‌آید چند تا امتحان میانترم در یک روز داشتی و یکی را اصلا نخوانده بودی، بنابراین تصمیم بر این شد که من بیرون کلاس‌تان منتظر بمانم و اولین نفری که از کلاس بیرون آمد با دادن یک تا ده عدد شکلات جواب سوال‌ها. یا حتی خود سوال‌ها را ازش بگیرم و برایت اس.ام.اس کنم. قیافه‌ات سر کلاس خیلی دیدنی بود. استادتان جفت‌مان را خوب می‌شناخت و یک کمی شک کرده بود و همش بالای سر تو ایستاده بود ولی من به قولی که به تو داده بودم عمل کردم. جواب‌ها را برایت فرستادم اما تو خودت استفاده نکردی و گرنه لازم نبود آخر ترم این همه دنبال استاد بدوی،یادت که هست؟! از پشت تلفن دلم می‌خواهد خفه‌اش کنم! هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم. استاد برای یک لحظه پشت به من کرد و با یکی از دانشجوها شروع به صحبت کرد، در همین فرصت من خوشحال و با لبخندی از سر خوشحالی اس.ام.اس را بازکردم، باز کردن پیام همان و خراب شدن دنیا روی سرم همان. متن پیام چیزی جز این جمله نبود :  1.....2.....3.....امتحان می‌کنم، اگه پیام به دستت رسید علامت بده :)

خودش می‌گوید من می‌خواستم با این کارم به تو درس زندگی بدهم. دیگر صدایش را نمی‌شنوم، گوشی را قطع می‌کنم ولی کلی می‌خندم چون این پیام تا مدت‌ها باعث خندیدن همه شده بود، حتی خود استادم!

 

* درس خواندن با اعمال شاقه

نه سال از من بزرگتر است. خوب یادم است وقتی که با ذوق و شوق رفت روزنامه گرفت و داد میزد قبول شدم. دانشگاه اصفهان قبول شدم. دانشگاه مبارکه. اصفهان قبول شدن همان و تجربه زندگی در خوابگاه همان. بعضی وقت‌ها خاطراتی را از خوابگاه تعریف می‌کند که دلم می‌خواهد من هم یک‌بار این نوع زندگی را تجربه کنم.

وقتی که از خاطره‌اش تعریف می‌کند انگار نه انگار که ممکن بوده جانش را از دست بدهد و خیلی راحت و با خنده تعریف می‌کند، در حالی که من چشمانم کاملا از حدقه بیرون زده... طبقه چهارم خوابگاه اتاق داشتیم و همیشه شلوغترین بچه‌های خوابگاه بودیم، شب‌های امتحان درس خواندن در خوابگاه سخت‌ترین کار دنیا بود. بنابراین تصمیم گرفتیم با اجازه رئیس آن‌جا، شب‌ها برویم پشت بام و درس بخوانیم. یک شب سخت مشغول درس خواندن بودم که یکی از دوستانم برای شوخی البته به خیال خودش، جزوه من را از دستم کشید و فرار کرد. من هم برای این‌که جزوه نازنین را پس بگیرم شروع کردم به دویدن. من بدو ... دوستم بدو... جفتمان می‌دانستیم هیچ اعتمادی به سقف ساختمان نیست ولی به دنبال کردن هم ادامه می‌دادیم. تا این‌که من احساس کردم از یک جا دارم پرت شدم. توی آن لحظه، تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که سفت لبه پشت بام را بگیرم. سقف فرو ریخته بود و حالا من بودم و پنج طبقه زیر پایم. دوستانی که بالای سرم گریه می‌کردند و جیغ می‌کشیدند، مسئول خوابگاهی که از حیرت ایستاده و من رو بین زمین و آسمان برانداز می‌کند، لحظات سختی بود، دستانم داشت خسته می‌شد ولی بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه که ملت از شوک درآمدند تصمیم گرفتند تا من را نجات بدهند و این شد یک خاطره عالی برای من .... البته از آن روز کلا درس خواندن روی پشت بوم ممنوع شد.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/١٧
١
٠
یادش به خیر!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
:)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٧
١
٠
من چندتادوست تودوران دبیرستان داشتم که همیشه باهم بودیم لباس وکیف وکفش همه چیمون مثل هم بودددددددددد ولی به یکبارهههه ازهم بی خبرشدیممممممم امیدوارم هرجای دنیاکه هستن موفق باشنددبیرستان حاتمی یادتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بخیرررررررررررر چه خوب دورانی بوددددددد
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
١
٠
یادشون بخیر
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٧
٠
٠
خوش به سعادتتون.... دانشجو شدن کم چیزی نیست ها (^_^) مشعوف شدیم.... دست شما مرسی...خواندنش لذت بخش بود.
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
١
٠
ایشالله شیرینی دانشجو شدن شوما :)خواهش میشه
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
تشکر من همین خلسه دانشجو پیش از این و دانشجو بعد از این رو ترجیح میدم (^_^)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٧
١
٠
خاطره بازی خوبی بود...من هم مشعوفففففففففففف شدم!
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
تشکر:)خاطره بازی رو بسیار دوست میدارم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/٠٩/١٧
١
٠
خوشمان امد ... مخصوصا 1 2 3 امتحان می شود ... دم دوستتون گرم ...خخخخ :)))
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
١
٠
:9 چه عرض کنم ....خوشحالم خوشتان اومد
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/١٨
١
٠
:)
s_m
s_m
٩٣/٠٩/١٨
١
٠
وااااای دوستتون معرکه بود :))))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦