بوق زدن آزاد؛ بی‌خیال آسایش مردم!

بوق زدن آزاد؛ بی‌خیال آسایش مردم!

نویسنده : r_roshnavand

از بهزيستي تماس تلفني داشتم كه براي خودروي شما پلاك ويژه معلولين آمده است. هر چه سريع‌تر مدارك را به بهزيستي استان برسانيد.

چندي گذشت و ذهنم درگير بود، به خودم اجازه نمي‌دادم بروم پلاك را بگيرم. هر چه باشد من سالم بودم و نيازي به پلاك خاص نداشتم. بعد از يك ماه دوباره تماس گرفتند كه چرا اقدام نكرديد. بهانه‌اي سر هم كردم و فرصتي خواستم. گوشي را قطع كردم. و مجالي نشد كه تلفنم شروع به زنگ زدن كرد. نگاهي به صفحه گوشي كردم و رد دادم تا جواب ارباب رجوع را بدهم. دوباره و دوباره و دوباره گوشي‌ام زنگ خورد. با عصبانيت دكمه پاسخ را زدم و بي‌مقدمه گفتم: چيه؟

يك جمله كوتاه رو شنيدم: «محمدجواد تشنج كرده!» و گوشي را قطع كرد.

برگه ارباب رجوع را جلوي همكارم گذاشتم و گفتم: من رفتم!

سراسيمه از پله‌ها دفتر كارم پايين رفتم و بي‌توجه به سلام و احوال پرسي مراجعين خودم را به خانه رساندم. تشنج كردن محمدجواد براي من و همسرم عادي بود، تشنج‌هاي خفيفي مي‌كرد كه با توجه به وضعيتش اهميتي چنداني نداشت. ولي اين اولين باري بود كه همسرم زنگ زده بود و نگران تشنج او شده بود.

وقتي وارد خانه شدم محمدجواد بي‌حال روي زمين دراز كشيده بود. و مادرش كنارش دو زانو نشسته و با مجله بادش مي‌زد. پرسيدم چه شده؟ و همسرم سرش را كه بالا آورد چند قطرات اشك بر زمين ريخت. و چيزي نتوانست بگويد.

كمي طول كشيد و گفت تشنجش خيلي طول كشيد. دليلش را پرسيدم. گفت: بچه خواب بود از صبح كاميون‌ها دارند از كوچه ما رفت و آمد مي‌كنند، يكي از آن‌ها بوق خيلي بلندي زد كه محمدجواد از خواب پريد، دوباره كه بوق زد از جاش پريد و تشنج كرد.

با مطب دكتر هماهنگ كرديم و قرار شد بعد از ظهر اول وقت محمدجواد را ببريم مطب. تا ساعت 3 بعد از ظهر چند بار ديگر تشنج كرد. بچه را برداشتيم و رفتيم خيابان احمدآباد جايي براي پارك نبود و هر چه فاصله ما از مطب بيشتر مي‌شد، مسيري كه بچه را بايد بر مي‌گردانديم طولاني‌تر مي‌شد و او هم در برابر هر اتفاقي و صدايي دوباره تشنج مي‌كرد. مجبور شدم، دور زدم و برگشتم جلوي مطب دكتر، به صورت دوبله توقف كردم. هنوز پياده نشده بودم صداي بلندگوي خودروي پليس بلند شد.

خودروي ال نود سفيد حركت كن.

توجهي به پليس نكردم و پياده شدم رفتم به سمت صندوق عقب، ويلچر را از صندوق بيرون آوردم و بازش كردم. محمدجواد كه روي صندلي عقب دراز كشيده بود را روي ويلچر نشاندم همين كه برگشتم افسر پليس را قبض به دست پشتم ديدم جريمه را نوشته بود و داشت نگاه مي‌كرد كه چكار مي‌كنم.

همسرم ويلچر را گرفت و رفت تا جايي براي عبور از جوي آب پيدا كند. من هم بدون اين‌كه سرم را بالا بياورم، دستم را دراز كردم كه قبض جريمه را بگيرم. پليس منتي هم گذاشت كه اگر اين بچه نبود ماشين را به پاركينگ انتقال داده بودم. تشكري كردم و رفتم پشت فرمان نشستم تا جايي براي پارك پيدا نمايم.

همان‌طور كه دنبال جايي براي پارك بودم به حرف پليس فكر مي‌كردم و با خودم گفتم اگر وضعيت اين بچه نبود كه دليلي نداشت بچه‌ ده ساله را براي تفريح اين‌جا سوار ويلچر كنم. ماشين را زير تابلوي ويژه پارك با برچسب پاركينگ، پارك كردم و خودم را به همسرم رساندم. مطب طبقه سوم بود و كلي دردسر تا رسيدم خدمت آقاي دكتر.

خوش رويي دكتر و اين‌كه نگران نباشيد كمي آرام‌مان كرد. بعد از اين‌كه دوز قرص و شربت‌ها را دو برابر كرند، در هنگام خروج چند سفارش كردند كه از اين به بعد، به هيچ عنوان اين بچه در معرض صداهاي ناهنجار نباشد. و اين‌كه اين تشنج‌ها شايد در ظاهر چيزي نباشد ولي عمر بچه را به ماه و سال كم مي‌كند.

تا پاي ماشين با همديگر يك كلمه حرف نزديم. قبض جريمه‌اي ديگري كه زير برف پاكن بود را داخل جيبم چپاندم و آن موقع بود كه صداي همسرم را شنيدم كه: «خدا كند همچين روزي را نبينند كه راحت بوق مي‌زنند و جريمه مي‌كنند.»

پشت فرمان كه نشستم چشمم به مامور پارك بان افتاد گفتم: چرا جريمه كرده، من كه برچسب دارم. همانطور كه لبخند بر چهره داشت و خودش را مقصر نمي‌دانست گفت: شارژ نداشتيد هزار تومان هم منفي شده بوديد. افسر هم هر كارتي كه شارژ ندارد، جريمه مي‌كند.

گفتم از كجا بايد مي‌فهميدم شارژ نداشتم ،منفي شدنش پيش كش. نمونه فيشي را نشان داد كه اول اخطار مي‌دهيم. حوصله اين‌كه چي به چي است را نداشتم . ده هزارتومان برچسب را شارژ كردم. به خانه كه رسيديم همسرم قبض‌ها را كه از جيبم بيرون آوردم را از من گرفت و شروع به حساب كردن كرد. يكي سي هزار تومان ، ديگري چهل هزار تومان ، ده هزار تومان هم شارژ ، سي هزار تومان وزيت دكتر، نگفتي پول داروها چقدر شده. نمي‌دانستم چه بگويم اگر مبلغ واقعي را مي‌گفتم از عصبانيت شام هم خبري نبود گفتم: سي هزار تومان.

لبخندي زد و گفت: خدا را شكر دكتر كه گفت اين شربت‌هاي تقويتي گران است. پس چرا زياد نشده. داشت دروغي كه گفته بودم لو مي‌رفت؛ گفتم پول همراهم نبود داروها را نصف گرفتم. اصلا وقتش نبود بگويم صد و سي هزار تومان شده.

از اين ماجرا چند ماهي است كه گذشته و هزينه‌ها فراموش شده است، من هم به اجبار رفتم پلاك ماشين را عوض كردم و حقيقتا خيلي كارساز شده است. ولي محمد جواد با اين‌كه داروي بيشتري مصرف مي‌كند، تشنج‌هايش افزايش يافته است.

بوق نابجا داخل كوچه باعث شده كه حداقل يك خانواده در اين شهر هر روز شاهد كوتاه شدن عمر بچه‌شان باشند. بوق بزن آقاي راننده اين‌قدر بوق بزن كه صداي بوق ماشينت به عرش برسد آن‌جا كسي هست كه منتظر شنيدن بوق‌هاي نابجايت باشد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
جناب روشنونداین داستان بودیاواقعیتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
سلام ... 99.99 درصد واقعيت است/ نميخواست بنويسم. شايد در اين سايت كسي باشد كه والدين يا همسرش دست به بوق باشد گفتم كه بدانند اين بوق براي آدمهايي مثل محمدجواد كه حتي نميتواند از خود دفاع كند يا جلوي گوشش را بگيرد گران تمام مي شود - رضا روشناوند
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
خیلی شرایط سختههههههههه ازخداوندبرای شماتقاضای صبروبرای محمدجوادعزیزطلب شفادارممممممممممممممم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... دوتا دعاي كه فرموديد زيبا و دلگرم كننده بود و بقول آقاي دكتر قميشي خدا زيبايي را دوست دارد/ سپاس
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٣
٢
٠
کاش اجاق وجدان همه روشن بود و گرم ......
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
سلام ... با اطلاع رساني وجدانها متوجه مي شوند / متشكرم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
نمیدونم چی بگم واقعا / خودم وقتی ماشین سوار میشم شهر امنیت نداره دیگه / واقعا باعث شد ی تلنگری بهم بخوره
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام ... اين مطلب هم براي تلنگر بود
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
ان شالله که محمد جواب هم خوب شه...:(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام ... متشكرم از دعاي قشنگتون
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
اخییییی الهی محمد جواد خیلی زود حالش خوب بشه :) ممنون بابت مطلبتون ..
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... متشكرم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٣
١
٠
من دلم برای محمدجواد و رنجی که پدر و مادرش میکشن از درد فرزندشون، واقعا گرفت! :( خدا کنه به زودی بهبود پیدا کنه و قوی و محکم زندگی رو ادامه بده زیر سایه شما و مادر مهربانش.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... پدر و مادرهايي كه فرزند را در خانه نگه ميدارند و به بهزيستي نمي‌سپارند وضعيت فرزند را قبول مي‌كنند و با او زندگي مي‌كنند / متشكرم و از مشاركتي كه در ثبت نظر داشتيد هم ممنونم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
صرفا برای ثبت نظر نبود ... فقط چون بنی آدم اعضای یکدیگرند و درد شما به ما هم منتقل میشه ......
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
من از همه ی اینایی که بوق میزنن بدم میاد من از شب های عروسی هم بدم میاد چون فقط توی خیابون صدای بوق باید بشنوی. کاش همه ی بوقای عالم یکجا خفه بشن... :((
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... هاچ عزيز ناراحت نشو. فقط حمله فيزيكي نكنيد
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
آقا رضا... خدا باهاته رفیق. سینه ات رو سپر کن و سرت رو همچنان بالا بگیر. خدا حواسش هست.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... عزيزي رفيق
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
بارالها! حواست به ما باشه. حتی یه لحظه هم تنهامون نذار امیدورام پسر گرامیتون هرچه زودتر بهبود پیداکنن
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... وضعيت محمدجواد رو قبول كردم و درك ميكنم / لجاجت آدمهاي دست به بوق را نميفهمم / متشكرم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام
لينكي كه در زير است مربوط به افطاري دو سال قبل است كه ايده پردازان لطف كردند شركت نمودند. افطاري از محل حقوق ماهانه 4 سال محمدجواد بود بچه‌ها با حضورشان شرمنده‌مان كردند.
http://www.roshnavand.ir/roshnavandtxt/mj.JPG
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
خیلی هم زیبا (:
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/٠٩/٢٤
١
٠
اقای روشنوند زیبا بود منم مطلبی برای بوقهای نا بجا با مظنون بوق بهتر است یا پس گردنی نوشتم ولی نمیدونم چرا ثبت نشد.قلمتان پاینده.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... متشكرم از اينكه خوانديد و اميدوارم مطلب شما منتشر گردد
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/٠٩/٢٤
٢
٠
کلا اهل بوق زدن نیستم حتا اگه منجر به تصادف بشه!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام ... متشكرم اشكمهر عزيز
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨