شمر؛ این‌قدر غز نزن! / مینیمال

شمر؛ این‌قدر غز نزن! / مینیمال

نویسنده : محمد عبداللهی

آفتاب به شدت می‌تابید و باد گرمی می‌وزید. شمر ابن ذی الجوشن رو به عمر سعد کرد و با لحنی آکنده از التماس، خواهش کرد: بن سعد، بگذار به میدان بروم. من کار خودم را خوب بلدم. مگر صدای رجز خوانی را نمی شنوی؟

عمر سعد سکوت کرد و به طرف دیگر میدان خیره شد. صدای شیحه اسب‌ها از دور به گوش می‌رسید. شمر خود را در مسیر نگاه عمر سعد قرار داد و بار دیگر خواسته خود را تکرار کرد. عمر سعد سرش را تکان داد و با بی‌حوصلگی گفت: مشکلی نیست. اگر تصمیمت را گرفته‌ای من مانع رفتنت نمی‌شوم. حتی حاضرم اسبم را نیز در اختیارت بگذارم، اما به یک شرط.

شمر با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت: هر شرطی داشته باشی قبول می‌کنم، به شرفم قسم، اینبار تو را مأیوس نخواهم کرد. عمر سعد به چشمان شمر خیره شد و گفت: شرط من این است که اگر به میدان رفتی، غر نزنی و نگویی که میکروفن قطع و وصلی دارد و چرا صدا اکو ندارد و چرا اسب لگد می‌زند و از این بهانه‌ها! تعزیه سال گذشته را که یادت نرفته، یادت هست چه آبروریزی‌ای شد؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
خیلی باحال بود:))))
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنونم. یه نکته در مورد این نوشته اینه که یادم رفت براش عنوان انتخاب کنم و این عنوان رو مدیر سایت انتخاب کردن. خوبه، اما لو میده که متن طنزه! به هر حال ممنون. از همه از شما از مدیر سایت . از برادران چینی، از مبارزان آفریقای جنوبی، از تیم مذاکره کننده ی هسته ای. از تیم ملی تریناد و توباگو. بازیکن تعویضی لس آنجالس لیکرز. نانوای سر کوچمون. و تمامی دست اندرکاران صدا و بیصدای سیما! و حق داران به گردن بنده!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/٠٩/٢٤
٠
٠
خخخخ.....خیلی جالب بود...!
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنونم! شمر باحال بود یا عمر سعد؟!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
جالب بود! چرخشِ جسورانه ای داشتید در این محتوای حساس. لذت بردم. قلم خوبی دارید.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
با هزار ترس و لرز نوشتمش! سعی کردم طوری بنویسم که توهین به واقعه ی عاشورا نباشه. ممنون از لطفتون.
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
این ترس رو از تک تکِ کلمات شما حس کردم. بهمین دلیل نوشتم "جسورانه". موفق باشید.
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
من تاحالاتعزیه ندیدمممممممممممم
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
منم زیاد سر در نمیارم. بالاخره میدونید تعزیه چیه دیگه؟ یا اونم نمی دونید؟!!!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
تااون حدکه میدونممممممم فقط ندیدممممممممم
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خب خدارو شکر. چرا داد میزنید حالا؟!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ببخشیدددددددددددد وللللی من اینطور مینوییسممممممممم
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
تعزیه یکی از گونه های هنرنمایشه. تقریبا از زمان صفویه رواج داشته. اگر بخواهید توضیحات کاملش رو طی یک کامنت براتون بذارم.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
آدم احساس می کنه جلوی کوهی، تپه ای چیزی دارید می نویسید! پژواک داره تایپتون!!! ممممممممممممممممنننننننننننننننننننننووووووووووووووونننننننننننننننننننن + ولی خیلی حال میده .ممممممممممنننننننممممممممم ایییییییییینجووووووورری می نویییییییییسسسسسسم!!!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
این نمونه نوشتن مختص مننننننننننننننننننن
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
باشششششششششششششششه. قولللللل می دم دیییییییییییگه ایییییییییییییییییینججججججججوریییییییی ننننننننننننویسممممممم!!! هیچچچچچچ وقتتتتتت
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ضمنا "شیهه" درستشه!//جالب بود.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنون که گوشزد کردین. من این مطلب رو چند دقیقه پیش از اینکه راهی بشم برای کربلا نوشتم. خیلی هول بودم. برای همین فقط نوشتمش و ساکم رو برداشتم و راهی شدم. + در ضمن یکی دوتا غلط املایی که به جایی نمی زنه!!! :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
درسته اما چون حیف بود که اثرش متن به این زیبایی رو خراش بندازه گفتم! :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
دستتون درد نکنه. خیلی لطف کردید. هرگاه غلط هایی کوچکتری هم دیدید بهم تذکر بدید. ناراحت نخواهم شد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
اما این دوستتون اون پایین انگار ناراحت شدن! به هرحال من نیت بدی نداشتم.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
نه. من میدونم که کسی ناراحت نشده. والا!
ونل
ونل
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
این چه حرفیه خانم؟! البته که من ناراحت نشدم چرا ناراحت بشم؟! و اما خطاب به نویسنده ی این مینیمال:"والا؟!؟ شما از کجا میدونید مخاطباتون کی ناراحت میشن کی نمیشن؟ حدس میزنید؟! هیچ وقت بر پایه ی حدس ، سوگند یاد نکنید و کاری نکنید لطفا.اینجوری دوستانتون کم کم ازتون دلسرد میشن.شدت ناراحت بودن انسان ها همیشه با چشم دیده نمیشه...انسان ها پیچیده تر از حدس و گمانند.موفق و شاد باشید.در پناه خداوند[گل]
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
ونل> محمد عبداللهی!!! یعنی من تسلیمم!
ونل
ونل
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
من طرفدار متن های جدی شما هم هستم.چون تا دقیقه نود جدی به نظر میرسید و از غافلگیری استفاده کرده بودید و چاشنی طنز هم داشت یه پکیج عالی بود..یادمه یه بار نوشته بودید:"وقتی تایپ میکنم غلط املایی دارم.درصورتیکه با خودکار که مینویسم اینطور نیست".منم این مشکل و دارم.این به خاطر اینه که ضمن تایپ، تمرکز و نظارت ما به جای صفحه کلید روی مانیتوره.این از ارزش قلم شما کم نمیکنه.
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
نظر لطف شما همیشه شامل حال بنده است. بله این نکته رو شما خیلی خوب می دونید. گاهی اوقات کلمات خیلی ساده تری رو با غلط املایی می نویسم که وقتی خودم می فهمم تعجب می کنم!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنون میشمممم اگه بیشترتوضیحح بدیددددددددد جناب شمشیرییییییییییییییی هرچندیک کتاب دراین باره خوندممممممم ولی رام جالبههههههههههههه
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
آقای شمشیری توضیح بدید. منم مشتاقم بیشتر بدونم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
:))))))))) مینیمال دوس دارم... عاشق پایانهای یک هویی وشگفت انگیزشم.... مرسی از شما قشنــــــگ بود (^_^)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
منم مینیمال دوست دارم. از بس توی پست اول(زایمان فرهنگی) گفتن بلنده. این یکی رو کوتاه نوشتم. :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
کار بسیار پسندیده ای کردین... آدم تنبل مثل من زیاده :)) جدای از اون تاثیر گذاری یک مینیمال به مینی بودنشه دیگه (^_^)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
پایان غافلگیر کننده + مینیمال =رضایت کاربر :)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
نظر شما + تشکر بنده= دم همگی گرم!!! :)
r_qalam
r_qalam
٩٣/١٠/١١
٠
٢
سلام...بسیار خوب و متفکرانه بود...احسنتم
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/١٠/١١
٠
٠
ممنونم ازتون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨