دل لرزه‌های کوتاه یک ماهی!

دل لرزه‌های کوتاه یک ماهی!

نویسنده : h_ghasemi

سایه‌ات که بر آب افتاد، ماهی بودم. شتابزده خودم را به سطح آب رساندم که فقط ببینمت. به سختی و با هزار زور و زحمت، ماهی‌های سرخ و سیاه، ماهی‌های ریز و درشت، ماهی‌های پرشور و هیاهو را کنار زدم تا ببینمت و آن‌قدر نزدیک شدم به دست‌های تو که چیزی نمانده بود فشار اکسیژن مهربان شما، رشته آبشش‌های نحیف مرا پنبه کند و خلاص!

خب می‌خواستم ببینی‌ام! می‌خواستم ببینمت! چیزی نمانده بود پر دربیاورم از ذوق پایان انتظار. خرده نانی که به همراه کمی لبخند و مهربانی به دهانم گذاشتی فریبم داد. آخر ماهی‌های دریا ندیده خیلی زود فریب می‌خورند.

خیال کردم چشم‌هایم همان‌قدر به دل تو نشسته که چشم‌های تو به من پل زده بود. خیال کردم چشم‌هایت مرا دیده و به من نگریسته، لب‌هایت مرا دیده و به من تبسم کرده، دستانت مرا دیده و هدف نوازش قرار داده. خیال می‌کردم مهربانی تو پناه من خواهد بود. خیال کردم تو آن پیامبری که معجزه‌اش پایان اسارت قوم تبعیدی آب است. خیال کردم از این به بعد ثانیه شمار معکوس دیدار آسمان و دریا به کار خواهد افتاد؛ خیال کردم.

جمع ماهی‌ها که پراکنده شد، تازه به دنیای شیشه و سنگ بازگشتم. دور شدن سایه‌ات، آخرین تصور من بود. دور شدن سایه‌ات، درد داشت. درد یکی از هزاران بودن. درد سایه بر سر نداشتن. درد تقلا برای دیده شدن و «نشدن». دوباره خزیدم به اعماق، جایی پشت خزه‌ها و سنگریزه‌های تزیینی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
عنوان اصلی این متن که ماهها قبل در صف انتشار مطالب من بود و امروز، نوبت بهش رسید، "دل لرزه‌های کوتاه یک یتیم" بود ... با همون حال و هوا بخونیدش لطفا :)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
وقتی یه مطلبتون این اتفاق واسش پیش میاد پیام خصوصی بزنید به مدیریت ؛ گاهی وقتا مطالب می ره اون پایین پنل :) من برای انجمنا و اینا ازین اتفاقا زیاد دیدم ^_^ضمن این که بازه انتشار مطالب بین همون 7تا 10 روز هست نرمالش بعدش دیگه شک کنید چرا مطلبم نیومده ؟^_^
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون پاییز عزیز برای راهنمایی خوبت. همین کار رو انجام دادم :) البته من خودم متنهامو اولویت بندی کردم و ازاین نظر مشکلی نداره. :)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
خیلی زیبا بود خیلی به دلم نشست این دردو بدجور حس کردم درد تقلا برای دیده شدن و «نشدن» ممنون
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون از حضور شما :) این دردیه که در موقعیتهای مختلف، با آدمهای مختلف می‌تونه روبرو بشه و من حس شما رو می‌فهمم ... و این بار از نگاه معصومانه یک یتیم نوشتمش ...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
هدی...هدی...هدی...احساسمو میفهمی؟ نمیتونم بیشتر حرف بزنم. امیدوارم با همینا بفهمی...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
می‌فهمم عزیزم ... می‌فهمم ... خوشحالم که بهش پل زدی :)
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
مثل همیشه متنت زیبا بود..درد بزرگی داشت ماهی کوچیک.. درکش کردم.. یکی از هزاران بودن واقعا تلخه...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون آسمانه جان :) نمی‌دونم. فقط سعی کردم دردی که بچه های کوچولوی منتظر، توی پرورشگاه‌ها حس می‌کنن رو ترسیم کنم تا جایی که تخیلم اجازه داد ...
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنونم هدی جان... خیلی خوب این متن رو درک کردم. منم حس انتظار یه ماهی رو دارم که تووی یه تنگ کوچیکه و دوست داره به دریا برسه :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
خواهش می کنم فاطمه جان. خوشحالم که ارتباط برقرار کردی. منم ممنونم از حضورت :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
سلام؛ نمی‌خوام حرف تکراری بزنم، اما نوشته‌هاتون همیشه به دلم نشسته، طرز فکرتون، شیوۀ نگارشتون و دغدغه هایی که دارید، حاکی از روح بلند شماست. در مسیر بمانید به امید خدا.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
سلام. نظر لطف شماست. باعث افتخار منه. ممنون از حضورتون.
admincheh
admincheh
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
من داشتم داستان رو از زبون یک ماهی می خوندم اما وقتی به «چیزی نمانده بود پر دربیاورم از ذوق پایان انتظار» یه جوری تو ذوقم خورد هدی جان ، کاش با تعبیرای خاص خودت این قسمت رو آبی و ماهی ای کنی ^_^
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
به قول فاضل نظری " بین ماهیهای اقیانوس و ماهیهای تنگ/هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست " ... دریا هم همونقدر برای یک ماهی میتونه تنگ بشه که یه آکواریوم! و چرا فکر میکنیم که هیچ ماهی نباید فکر پرواز به سرش بزنه پاییز عزیز؟ اتفاقا من تخیلم رو در همینجا بود که گسترش دادم ... مرسی از حضورت و از دقت نظری که داری :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
:(((((((((((((((خیلی قشنگ بود..ولی من مفهومشو کامل نفهمیدم:دی.کللللا ادبیاتم خوب نیس:)..ممنوووووووووون:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
مرسی عاطفه جان. همین که هستی بهترین اتفاقه! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
سلام. این مطلب برای چند وقت پیش‌تره؟ ادبیاتش با ادبیات حالِ حاضر شما، فرق داره و اگه اسم شما، بالای مطلب نبود، اصلا تشخیص نمی‌دادم که شما نوشته باشیدش. «فشار اکسیژن مهربان شما، رشته آبشش‌های نحیف مرا پنبه کند و خلاص» یکم نامانوس بود. به هر حال، این متن هم زیبایی‌های خاص خودش رو داره.** بعد از آخرین «خیال کردم.»، سه نقطه می‌ذاشتید بهتر بود. یعنی طبیعی‌تر بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
١
٠
سلام. بله این مطلب مربوط به مدتها پیش هست و زمانی که هنوز قلم من سمت و سوی اختصاصی خودشو پیدا نکرده بود. این متن، یه ساده نویسی سوررئاله با مایه هایی از ایهام و استعاره و البته من خوشحالم که منتشر شد چون اگه خودم با همین نگاه الان میخواستم نقدش کنم حتما خیلی بیرحمانه انتقاد میکردم ازش و الانم با دید انتقادی نگاهش میکنم! :دی // اتفاقا منم سه نقطه گذاشته بودم اما احتمالا ویراستاری شده که به اینصورت دراومده!//ممنون از حضورتون :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
هدی جان یاد این شعر سعدی جانم افتادم : چو بيني يتيمي سرافکنده پيش/مده بوسه بر روي فرزند خويش/يتيم ار بگريد که نازش خرد؟/وگر خشم گيرد که بارش برد؟/الا تا نگريد که عرش عظيم/بلرزد همي چون بگريد يتيم/برحمت بکش آبش از ديده پاک/بشفقت بيفشانش از چهره خاک/اگر سايه اي خود برفت از سرش/تو در سایه ی خویشتن پرورش/من آنگه سر تاجور داشتم/که سر بر کنار پدر داشتم...:(( خیلی خوب بی پناهی و تنهاییه یه کودک یتیم رو به قلم آورده بودی :) ^_^
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
مرسی مهساجان از این شعر خیلی خیلی قشنگ و مفهومیت :) خوشحالم که ارتباط برقرار کردی با این متن :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
زیباتر از این نمیتونستی بنویسی، خیلی قشنگ توصیف کردی... بغض :(
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
ممنون ثریای عزیز :) خوشحالم که تونسته پل بزنه به دلت :)
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
من همین عنوان دل لرزهای کوتاه یک ماهی رو بیشتر دوست دارم.اون جمله ای که می گه چیزی نمانده بود فشار اکسیژن دستهای شما .اگر مینوشتید فشار اکسیژن دستهایت زیباتر و دل نشین تر میشد.البته این فقط نظر شخصی بود. واقعا متن زیبایی بود .مستدام باشید.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
جدی میگین؟ خب پس من از درخواست تغییر عنوان صرفنظر می کنم ^_^ آخه فکرمی کردم که عنوانش بتونه منظور منو بهتر بیان کنه که در مورد چه قشر مهجور جامعه دارم حرف میزنم.// اون جمله در همه این متن تنها جمله جمع گرایانه هستش و منظور من به کلیت جامعه بود جناب حسین پور و نه اون فردی که برای لحظاتی امید بچه ماهی قصه ما شد. ممنون از نگاه دقیق و زیبای شما :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
:) زیبا مثل همیشه !
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
نظر لطف شماست. ممنون از حضور روشن شما. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
مث همیشه... چی بگم؟!... هیچی نمیشه گفت! فقط دوباره میخونم و دوباره لذت می برم.. دریاهاتون همیشه امن و آبی و آروم... :-)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
من از لطف بی اندازه شماست که ممنونم ... خیلی زیاد ... روزهای شما هم آفتابی و رو به شوق :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
خیلی عالی بود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
ممنون نگار عزیز. نظر لطفته :)
n_babaeinia
n_babaeinia
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
یعنی خیلی فوق العاده بود اصلا( دفه ی دومی که خوندم)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
(آیکن خجالت) مرسی عزیزم. خوشحالم که ارتباط برقرار کردی :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
ب خودم قول داده بودم بعد کنکور نوشته هاتو بخونم،این یکی رو دیگه تحمل نداشتم ازش بگذرم!امیدوارم وسوسه نشم!البته تا بعداز کنکور=)))))))))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
^_^ چقدر مایه افتخار و مسرت منه که رفیعه خانوم رو اینجا میبینم :) و راستش یخرده بدجنسانه ته دلم خوشحال شدم که تونستم یه کنکوری رو از پای درس و مشقش بلند کنم و بکشونمش پای مطلبم. :دیییی // مرسی رفیعه جان. با آرزوی بهترین نتایج برای کنکورت :)
saleh
saleh
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
این ساعت و با چشمای نیمه باز و با خستگیه زیاد داشتم کارام رو میبستم که گفتم یه سر بیام سایت،بهترین اتفاق دیدنِ اسم شما بود به عنوان نویسنده ی یه مطلب، الان که خوندش تمام شد واقعا سر کیف شدم،بینهایت ارتباط برقرار کردم،نمیدونم چطور بگم اما اول گیج بودم و خسته اما الان از خوندن این متن به وجد آمدم و انرژی گرفتم... خیلی عالی بود خانوم قاسمی و امیدوارم آدمای دنیا یاد بگیرن که مثل این ماهی خیالِ الکی نکنن... گاهی همین خیالبافیا کار دست آدم میده و گاهی آدم بدون اینکه بخواد میشه مسئوله توهماتِ یه شخص دیگه... در کل ورطه ی هولناکیه... خیلی ممنونم خانوم قاسمی... :))))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
الان من چیکار کنم با این همه شرمندگی آخه؟ راضی نیستم خودتونو با اون همه خستگی بخاطر متنهای من اذیت کنین بخدا ... ولی من گمونم تقریبا صد برابر شما (موقع خوندن این مطلب) سر ذوق اومدم و انرژی گرفتم الان با دیدن این همه لطف و مهربانی که در شما هست و موج میزنه :)) و خدا رو شکر شکر شکر که ارتباط برقرار کردین با این متن :) // آخه طفلی ماهی قصه من خیلی خیلی کوچیکتر و شکننده تر از اون بود که تظاهر به مهربانی رو از "حقیقت مهربانی" تشخیص بده ... عیارشو نتونست تشخیص بده چون تمام وجودش تلاش برای داشتن یه سایه سار محبت بود. چون کم تجربه و خردسال بود. چون تشنه محبتی بود که ندیده بود و آرزوشو داشت ... چون یتیم بود ... // ولی در کلیت با شما کاملا موافقم. منم امیدوارم یه روز همه بتونن اونقدر بزرگ بشن که دیگه نه برنجن و نه برنجونن ... و این آغاز یک راه بسیار سخته ... من بینهایت از شما ممنونم آقا صالح :))
m-nik110
m-nik110
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
به دلم نشست درد و دل ماهی کوچکت:)خیلی خوب بود:)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٢/٠٨
٠
٠
مرسی مریم جان :) خوشحالم که هستی.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥