زندگی «رضا»یت‌مندانه
روایت‌هایی کوتاه از زندگانی مردی که «رضا» بود

زندگی «رضا»یت‌مندانه

نویسنده : h-hidarpoor
تابستان‌ها روی حصیر می‌نشست، زمستان‌ها روی پلاس، با غلام‌ها و خدمت کاران غذا می‌خورد، هیچ وقت ندیدند مهمان داشته باشد و به پشتی تکیه کند یا پایش را دراز کند. هیچ وقت نشد غذای مطبوعی در سفره باشد و مقداری از آن را به فقرا و همسایگان ندهد. هیچ وقت نشد که کسی حرف بزند و او وسط حرفش بپرد. هیچ وقت ندیدند با صدای بلند و قهقهه بخندد. شب هم کم می‌خوابید، قرآن می‌خواند. جامه‌اش هم ارزان بود. با خدمت کاران بد که حرف نمی‌زد هیچ، حتی می‌گفت اگر صداتان کردم و سر سفره بودید؛ غذای‌تان را که خوردید بعد بیایید...
هرکس از اولاد علی(ع) و فاطمه(س) باشد، گوشتش بر درندگان حرام است، این را گفت و وارد برکه شد، همین که درندگان او را دیدند رام شدند و امام هم دستی بر سر و رویشان کشید و بیرون رفت. حالا نوبت زن بود. او که به دروغ خود را از اولاد علی و فاطمه جا زده بود می‌ترسید وارد برکه شود، به زور وارد برکه كردندش. درندگان تکه تکه‌اش کردند.
رفته بود عرفه برای عبادت؛ نه این‌که فقط نماز و روزه باشد، نه. همه دارایی‌اش را بخشید به فقرا. تازه می‌گفت: سود کرده‌ام! کاری که برای رضای خدا می‌کنیم جزو ضرر حساب نکن.
فحاشی کرده بود آن هم به پسر موسی بن جعفر. یکی از یاران کمین کرد تا گردنش را بزند. امام نامه داد که: خداوند حافظ من است و همو مرا بس است. نامه را که دید منصرف شد، همین بود که می‌گفتند: امام رئوف
یاران دیدنش داشت پشت مردی را در حمام کیسه می‌کشید، به مرد حالی کردند که او علی بن موسی الرضا(ع) است، خشکش زد. افتاد به عذر خواهی. امام هم گفت: چرا عذر خواهی؟ حق برادر مومن بیش‌تر از این است. این را گفت و دوباره کیسه کشید!
نیمه شب بود. تازه از سفر برگشته بود. جایی را نداشت برود. مستقیم رفت خانه امام. امام هم با جان و دل پذیرفت. همین طور که داشتند صحبت می‌کردند، روغن چراغ گرد سوز کم شد و چراغ داشت خاموش می‌شد. مهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد. امام دستش را برگرداند و خودش روغن را داخل چراغ ریخت. «ما خانواده‌ای نیستیم که مهمان را به زحمت بیندازیم» این را گفت و روغن دستش را پاک کرد.
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_entesari
a_entesari
٩١/١٠/٢٢
١
٠
خیلی کار سختیه وقتی مشک داری بگی خدا راضیم به رضای تو اما این روزا که سخت ترین روزای عمرمه میگم خدایا راضیم به رضای تو
mahshid
mahshid
٩١/١٠/٢٢
٢
٠
خیلی سخته
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩١/١٠/٢٣
١
٠
امام رضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
(D-mehraboon)
(D-mehraboon)
٩١/١٠/٢٩
٠
٠
سلام بزرگوار این مطلبتون رو وقتی خوندم تو روزنامه جیم که هنوز عضو اینجا نشده بودم خیلی دلم میخواست بیام و ببینم کیه که انقدر اهمیت داده به این موضوعات خیلی خیلی تشکر میکنم لطف کردین اجرتون با خود امام رضا (ع)
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٣
٠
٠
زبان قاصره ...
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات