ساعت پنج و سی دقیقه / داستان کوتاه

ساعت پنج و سی دقیقه / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

ساعت پنج و سی دقیقه همه دنیا بهم می‌ریزد. من مطمئنم یعنی نود درصد باید همه چیز طبق یک فرضیه از پیش تعیین شده زیر و رو بشود. ساعت پنج و سی دقیقه شروع تمام این ماجراهاست که به مدت 2ساعت ادامه خواهد یافت و قرار است دنیا بهم بریزد. حالا هنوز یک ساعت دیگر مانده تا بهم ریختن همه چیز.

قرار است نیم ساعت به عوض شدن همه چیز، یک زن و شوهر بدون قرار قبلی به یک رستوران بروند و تا می‌توانند بخورند، آن‌قدر که همه جا را رنگی کنند، حتی لباس‌های‌شان را که تازه خریدند و دوتا توله سگ سرخ بشوند تو روغن و چشمانی که بر خلاف توله سگان قرار است همان شکل ریز بماند.

مثلا مشتی صابر بقال سر کوچه که نشسته و دارد یک مشت تخمه سیاه ریز را باز و بسته می‌کند، یکهو پایش گیر کند به آن حلب روی آتش و با صورت برود توی شعله آبی و گاهی زرد و صورتش مثل تخمه‌هایش سیاه و تلخ بشود.

محسن که همیشه عادت دارد با تلفن همگانی مثل موبایلش حال کند، قرار است بعد از کلی بد و بیراه شنیدن از آن ور خطی، با مشت بزند رو شماره گیر و انگشتش از بند در برود و یک پراید سفید رنگ هم فرمانش ببرد و با سرعت هشتاد کیلومتر بکوبد به محسن و با کیوسک بکوباندش به تیر چراغ برق سر خیابان گلسرخ.

همون پراید سفید رنگ ساعت پنج و بیست دقیقه از قصابی محل گوشت چرخ کرده خریده بود که سر چربی آن کلی ناراحت بود و چون از سبیل‌های قصاب می‌ترسید باید با عصبانیت سوار پراید مدل 83 سفید رنگش می‌شد و با سرعت هشتاد کیلومتر بر اساس عقربه کیلومتر شمارش. و عصبانیت راننده کلی له کند و محسن را با آن موهایش چسب کند به ستون مقابل بقالی مشتی صابر و مشتی صابر با شنیدن صدای مهیبی با عجله از پشت پاچالش پا شد و پایش گیر کند و آن اتفاق رخ بدهد.

پشت خطی یعنی همان که چندتا بد و بیراه به این‌وری گفته بود، سمیه نامی است که بعد از آن تلفن می‌رود لب پنجره و کلی گریه می‌کند که از قضا دو نفر رهگذر که از این سمت و آن سمت می‌آمدند با نگاه کردن به آن پشت پنجره، یکی با دوچرخه و یکی پیاده به هم می‌خورند و کلی زد و خورد می‌کنند که یک دندان با یک شکستگی دماغ نصیب هر دوشان می‌شود.

پریدن دوتا گربه گر و نسبتا پرموی عصبانی به هم و زنگ تلفن و خوردن یک بستنی و آب شدن، یک هواپیمای گیر کرده به یک برج به هم چسبیده. همه جا را کثیف می‌کند و لب سفید شده یک کودک چهارساله که چشم‌هایش را م‌یبندد و بعد از چند ثانیه دوباره باز می‌کند.

من زنی هستم سی ساله. قرار است توی نیم ساعت کلی پیاز ریز کنم. آنقدر که کلی گریه کنم. پشت پنجره به رنگ شب نگاه می‌کنم. همه چیز آرام است. خیلی‌ها خوابیدند و خیلی‌ها تازه بیدار شدند. من مطمئنم توی این نیم ساعت، یعنی نود درصد مطمئنم باید همه چیز طبق یک فرضیه از پیش تعیین شده زیر و بشود.

من شوهرم را می‌بینم که پراید شیشه عنکبوتی‌اش با یک جرثقیل دارد به زباله دان می‌رود و لش له شده. یک انسان برایم شناختنش، زیاد مهم نیست دنیای من با خورد کردن این پیازها به پایان می‌رسد. بوی تیزش و اشک‌های شور من. رشته‌های تار به تار و بخار آب. خودش می‌خواست همه چیز این شکلی بشود. سرم گیج می‌رود و دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. باز هم قرار است پازل تمام شدن دنیا را تصور کنم. خیلی سریع و تند همه چیز به هم ربط پیدا خواهد کرد. این حوادث مثل زلزله‌ای می‌ماند که هیچ وقت امداد گری به فکرش نخواهد رسید که یک نفر زیر خروار ها فکر خاک خورده دارد می‌گوید کمکم... کمک... کمکم... ک ن ی د.

==============

داستان کوتاه-ساعت پنج و سی دقیقه-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1389

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
از بهترین داستانهای رئالی که خوندم با زاویه ای زیبا و برتر. سپاس از شما
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
این داستاننننننننننننن فوق العادههههههههه بودفقط یک سوال چراجناب شفیعیان به کامنتا جوابب نمیدننننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
6 تا مقاله در صف دارن. یاد یکی از داستان های ارسالی برای فضای مجازی افتادم!! البته امیدوارم اونطوری نباشه!! راستی چرا نتایج مسابقه اعلام نمیشه؟!!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
اره منم همونجااین مطلب به ذهنممممممممممم خطورررررکرددددددددددنه خدانکنه اینطوری باشهههههههههه
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
اوووووووووووووف سرم گیج رفت .... چقد عجیب همه ی به همه چی ربط داره.... دست شما مرسی....قلمتآن مستدآم (^_^)
shame_akhar
shame_akhar
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
بد نبود ممنون
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
راستش دو سه بار دیگه بخونم تا بفهمم چی نوشته :) بنابراین نمی تونم نظر بدم...
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
البته ناگفته نماند من از داستان های رئال و سورئال هیچی حالیم نمی شه :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٥
٠
٠
مرسی جناب شفیعیان. اگر به حسابِ یک ذهن پریشان بگذاریم، تا حدودی روحیاتِ قهرمان و شیوه نگارشی شما قابل درک خواهد بود. اما اواسطِ خطِ دومِ پاراگراف پنجم و انتهای پاراگرافِ هشتم چیزی فراتر از ذهنیات آشفته ی یک قهرمان داستانی هستند.(شاید بیشتر شبیهِ عجله و شتابِ یک نویسنده ی توانا تلقی بشن) کماکان روتوش هایی باحوصله تر رو توصیه میکنم. شما که نگاه و قلمی چنین شایسته و قدرتمند دارید و به این شکل "چرخش های پیرنگی و عرضی" رو با تسلط انجام میدید، کمی صبورانه تر بازنویسی های سوم چهارم پنجم ششم ... رو انجام بدید و تبدیل بشید به یک نویسنده ی کاملا حرفه ای. به عرضی که داشتم معتقدم. فاصله بسیار کمی دارید تا "بی نقص" نوشتن.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
فیلم ماهی و گربه رو دیدین؟ اولش فکر کردم مثل اونه. ینی اتفاقا به صورت زنجیره وار بهم وصلن و هرکدوم علت و معلول اتفاق قبل و بعدشون میشن. اما اینجوری تبود. به هرحال مرسی. جالب و خوندنی بود و بسیار زیاد حیرت آور
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
مرسي:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
کوتاه؟؟
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠