پچ پچ... / داستان کوتاه

پچ پچ... / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

پلاستیک مشکی‌اش را روی دوشش می‌اندازد و از خانه خارج می‌شود. از کوچه‌ای باریک عبور می‌کند. سرکوچه چند زن نشسته‌اند و پچ پچ می‌کنند.

- اینو میبینی، شوهرش ولش کرده رفته، چند ماه که بی‌خبر گذاشته اینو، خودش معلوم نیست کجا رفته.

+ حالا این پلاستیک مشکی چی بود رو دوشش.

- معلوم نیست کار هر روزشه همین پلاستیکو رو دوشش می‌اندازه میره و باز شب خالی بر می گردونش.

+ من که فکر کنم خلاف جات حمل می‌کنه، خیلی مشکوک می‌زنه.

- آره از وقتی هم شوهرش رفته، دیگه زیاد با کسی صحبت نمی‌کنه.

پلاستیکش را به گوشه‌ای می‌گذارد و می‌نشیند. با آمدن مینی بوس سوار می‌شود و بعد از طی مسافتی پیاده می‌شود. بازاری شلوغ... پلاستیکش را باز می‌کند و چند تکه وسایل و روسری را در بساطش می‌چیند و تا ظهر همه را می‌فروشد از کیسه‌ای، مقداری پول در می‌آورد و روی در آمد امروزش قرار می‌دهد و راهی بازار می‌شود.

به مغازه طلافروشی که می‌رسد، می‌ایستد، داخل می‌شود و بعد از کمی صحبت دو تکه النگو را از دستش بیرون می‌آورد و به مغازه دار می‌دهد. بعد از بالا و پایین کردن النگوها و کشیدن‌شان دسته‌ای اسکناس را به زن می‌دهد و از مغازه بیرون می‌آید. سوار ماشین می‌شود به ترمینال که می‌رسد پیاده می‌شود به راهرویی می‌رود و روی صندلی می‌نشیند.

- آقا ببخشید برای ساعت 6 اتوبوس دارید.

+ کجا می‌خوای بری.

 - مشهد

 + خب التماس دعا. بیا آبجی اینم بلیط

مقداری پول به صندوقدار می‌دهد و بلیط را می‌گیرد به جایگاه می‌رود و سوار می‌شود. حسابی خسته است، اتوبوس که حرکت می‌کند چشمانش را می‌بندد و تا مشهد می‌خوابد.

ترمینال مشهد پیاده می‌شود و سوار اتوبوس می‌شود، وقتی پیاده می‌شود و چشمانش به گنبد نورانی می‌افتد، چشمانش قرمز می‌شود. چادرش را جلوی صورتش می‌گیرد و شانه‌هایی که بالا و پایین می‌شود.

دست به سینه می‌شود و سرخم می‌کند و زیر لب می‌گوید السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و داخل حرم می‌شود.

داستان کوتاه-پچ پچ-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
قشنگ بود ممنون................حرم آقا مون همیشه عالیه عاااااااااااالیییی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢٧
١
٠
زيبا......مرسي
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
نگاه خوبی دارید، اما "انگیزه" قهرمان کجاست؟ "هدفش" کجاست؟ منظورم در ساختارهای اصولی داستان نویسی هستش و نه مسائل اعتقادی. قهرمان هر تصمیمی میگیره باید دلیلش کاملا "ملموس و محسوس" باشه. منتظر داستان و نوشته بعدی شما هستم. موفق باشید.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
چی شد.... یعنی همه ی اون مدت پول جمع میکرده بره مشهد...هیچی نگه داستان تموم شه؟!!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٠/٢٧
٠
٠
نتیجه گیری پس چی؟
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٢٨
٠
٠
حسسسسسسس زیبایییی داشتتت ممنوننننننننن
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٠/٢٩
٠
٠
زيبا بود! ولي به نظرم وسط متنتون نياز به يه پل داشت!!!!!!
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
در باب اهمیت انتخاب رشته

برسد به دست پسا کنکوری ها

٩٦/٠٥/٠٥
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
تبلیغات