همه می‌دویدند همه تندتر از همیشه راه می‌رفتند. عده‌ای می‌خندیدند و عده‌ای گریه می‌کردند، همه چیز بهم ریخته بود.

هیچ کس به هیچ کس سلام نمی‌کرد.

ترس تمام شهر را در برگرفته بود، زنی بلند جیغ می‌زد و کودکی که سفید شده بود، سفیدِ سفید.

من در همه این ترس‌ها نشسته بودم. انگار همه چیز آرام بود. آرام آرام لذت یک روز قشنگ. هیچ کس به من توجه نمی‌کرد، مثل همیشه تنها بودم. تنهای تنها. ولی این بار آرامِ آرام شده بودم. یک حس عجیب، فقط نگاه می‌کردم. مردی وسط جمعیت خودش را می‌زد و شخص دیگری که جیب او را می‌زد و به او دلداری می‌داد. زنی آن طرف‌تر بچه‌اش را بالا آورده بود، بچه‌اش روی دستانش آرام خوابیده بود. جمعیت زیادی مرده بودند. که دوباره زمین لرزید. آن‌قدر لرزید، آنقدر لرزید که خیلی‌های دیگر هم مردند. همه چیز آرام شده بود. و من که آرامتر از همیشه بالای سر خود جامانده‌ام نشسته بودم. چهره باقی مانده‌ام گویی آرامتر شده بود. حالا دیگر باید می‌رفتم. حس پرواز از شلوغی‏‎ْ، از ترس به بالا و بالاتر رفتن. همه چیز باقی مانده بود از هیچیز! دیگر به زمین نگاه نکردم، انگار نه انگار که روزی من هم آن‌جا بوده‌ام.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان-شهریور1393

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
هیـــــــــــــــــــــــع روزگار....فروریختن یک باره تمام اونچه که آدم تو کل عمرش براش زحمت کشیده، واقعن وحشتناکه :(
mirza
mirza
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
ایشالا هیچ بنی بشری تجربه نکنه!
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
دنیای خیلی سختی رو داشتن .. دنیا گاهی خیلی سخت میگذره ...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
به این میگن یک داستان شُسته رُفته ی استخون دار! زاویه ی دیدِ (راویِ) بسیار متفاوت و جسورانه ای داشتین. نوشتن از این نگاه اصلا ساده نیست. دست مریزاد. لذت بردم.
yekta_b
yekta_b
٩٣/١٠/١٧
٠
٠
واژه کم میارم برای بیان شدت درد ...
sahar_m
sahar_m
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
خیلی دلنشین و روان نوشته بودین ، به راحتی احساستون قابل درک بود و تاثیر شدیدی روی خواننده میزاره . واقعا لذت بردم :)
Soraya_Sh
Soraya_Sh
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
امیدوارم دیگه سر کسی نیاد :(
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٨
٠
٠
خیلی تجربه دردناکی بودمن تجربشششششششش کردرممممممممممممممممم خیلی سختهههههههههههه
پربازدیدتریـــن ها
از صدا و سیمای میلی تا بی تفاوتی زنان

من به این سکوت معترضم!

٩٧/٠٢/٢٥
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

تمام خانه‌ای که پریشان گشت

٩٧/٠٢/٢٥
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
اثر جدید مانی حقیقی

درباره فیلم خوک

٩٧/٠٢/٢٤
هزار بار نوشتم

ردپای قلم

٩٧/٠٢/٢٤
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

٩٧/٠٢/٢٥
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
امنیت مانع پیشرفتتان نشود

ناحیه امن

٩٧/٠٢/٢٤
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠