سمفونی ن / داستان کوتاه

سمفونی ن / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

دستانش را به چشمش می‌کشد و به تاریکی نور خورشید چشم می‌دوزد. از داخل سبد حصیری تخم مرغ‌ها را بر می‌دارد. ماهیتابه را روی شعله‌های برافروخته آتش قرار می‌دهد. لرزشی در دستانش ایجاد می‌شود. سکوت و خاموشی همیشگی صدای جلیز جلیز روغن، ترکش‌هایی را ایجاد می‌کند. زرده، سفیده، پخش می‌شود و با هم آمیخته می‌شود. انفجار بمب...

رو به روی آینه می‌ایستد، به صورتش دست می‌کشد. تمام خانواده‌اش کنار هم می‌ایستند. زنش را می‌بیند، بچه‌هایش در حال بازی کردن هستند. بوی سوختنی آتش شعله ور شده از ماهیتابه؛ زنش حتی فرصت فریاد زدن را پیدا نمی‌کند. همگی خاکستر می‌شوند.

فقط یک دکمه را فشار می‌دهد و تمام. تمام شهر تبدیل به خاکستر می‌شود. خبری از بوی تعفن و جنازه نیست. همه آثار جنایت پاک می‌شود. حتی قطره‌ای خون به زمین نمی‌چکد.

بلند می‌شود به سمت کمد چوبی. کلید را در قفل می‌چرخاند، اسلحه‌اش را بر می‌دارد و روی شقیقه‌اش قرار می‌دهد.

باز هم موفق به دیدن رنگ مورد علاقه‌اش نمی‌شود. چشمانش به کف ماهیتابه خیره می‌ماند. صندلی متحرک چند بار تکان می‌خورد و برای همیشه توقف می‌کند.

سمفونیه.ن/

داستان کوتاه/

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1387-1388

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
!چی شد؟:|
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
فهمیدی به ما هم بو گو....
ZAHRA_R
ZAHRA_R
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
اول مردم رو کشت بعد خودش رو....نتیجه اخلاقی؟؟؟ تخم مرغ نخوریم
m-nik110
m-nik110
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
چی شد!؟؟؟
چراغعلی
چراغعلی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
واقعا یه مسئله ای که هست اینه که بعد از اینکه اسلحه رو شقیقه اش گذاشت بدو بدو رفت تو آشپزخونه یا کمد همونجا بود بعد در حالی که روی صندلی نشسته بود اسلحه هم توی دستش بوده چجوری هم میتونه رو صندلی متحرک در حال حرکت باشه هم کف ماهیتابه رو نگاه کنه البته یه نظریه دیگه هم هست که ممکنه زنش ماهیتابه رو کوبونده باشه به صورتش بعد بستش به صندلی به هر حال هر چی هست قتل عمده. با ارادت کاراگاه چراغعلی؛ تلفن دو تا شیش!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
چی شد؟ چفت و بست...؟
ali_y
ali_y
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
سلام به نظرم اومد در اثر یادآوری خاطره از دست دادن خانواده در اثر بمباران و جراحت و .. دچار یاس شده و خودکشی کرده ... شایدهم نه ...
sade_rang
sade_rang
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
این داستان درست بوده ولی مثل این فیلم ترسناکا که دوبله می کنن،یه کمش سانسور شده!!! یه نظریه ام دارم.شاید ماهی تابه ترکیده.یا مرغه تو تخم مرغا بمب گذاشته بوده (اتمی).انتقام خانوادگی بگیره!!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/١٠
٠
٠
سلام: متشکرم ولی اگه راستشو بخوام بگم زیاد چیزی متوجه نشدم.البته عذرخواهم.شاید بهرۀ هوشی من پائین است.
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٠/١١
٠
٠
نفهمیدم:/
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/١١
٠
٠
شاید یک پی نوشت لازم داشته باشه که بگین اشاره به چه واقعیتی داره :)
s_m
s_m
٩٣/١٠/١١
٠
٠
یکم گنگ توضیح دادین ولی من حس بمباران و کشته های اون و حسرت از دست دادن خانواده و خودکشی از روی بی کسی و پیوستن به خانواده رو داشتم. البته بابت تخم مرغ ها ناراحتم نمیخواست بخوره چرا شکوند ؟ میزاشت جوجه میشدن :دی با تشکر.
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/١٤
٠
٠
جالب بودولی چراجناب شفیعیان هیچ وقت جواب کامنتارونمیدنننننننننننننننننن
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤