بهشت گمشده / داستان کوتاه

بهشت گمشده / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

نزدیک‌های اذان صبح بود که خارج شدم. اولش خیلی سخت بود، مثل کنده شدن ریشه و در آمدن اصل درخت. یعنی تجربه من اینجوری بود. آخرش مثل این بود که دارند کف پایم را با یک وسیله نک تیز قلقلک می‌دهند. به نک انگشت‌های پایم که رسید، یکهو احساس کردم که دیگر هیچی نمی‌فهمم ولی تا به حال اینطور درد را تجربه نکرده بودم. تا آمدم ببینم چی به چی، کی به کی ست؟ خودم را یکجای خیلی سبز و سرخ و نارنجی دیدم. یک نوع درهم آمیختگی ملایم و تند، چون بعضی مواقع آرامش می‌داد و بعضی وقت‌ها چشم دزدی می‌کرد و مدام پلک می‌زدم. یک نوع بهم ریختگی، آن هم از نوع باور کردن این چیزهایی که تا به حال یکجور دیگر بودند. نمی‌دانم چرا، سیر بودم! یعنی یکجوری من که این همه شکمو بودم انگار که اصلا دیگر نبود همان دل پیچای پرخوری و کم خوری. من بودم و چند تا درخت که دالان باریکی با نور قرمز رنگی آن را پوشانده بود. هر چه جلوتر می‌رفتم درخت‌های آن‌جا کوتاه‌تر می‌شد، آن‌قدر رفتم که دیگر درخت‌ها شده بودند قدر یک چوب کبریت. با خودم تصور می‌کردم این‌جا آخر دنیاست، چون همه چیز تمام شده بود، حتی جاده، حتی جایی که آدم پایش را بگذارد و بتواند راه را ادامه بدهد. باید برمی‌گشتم، چاره‌ای نداشتم، رویم را که برگرداندم دیدم دیگر آن‌ور هم از جاده و درخت و آن باریکی راه خبری نیست. بین هیچ و پوچ یا بین نیستی گیر کرده بودم.

سرم را بالا گرفتم تا بتوانم از خدا کمک بخواهم که دیدم خبری از آسمان هم نیست، چاره‌ای نداشتم باید از درون با خدای خودم صحبت می‌کردم. نمی‌دانم چقدر گذشت ولی انگار خیلی طولانی بود. این را از دوباره در آمدن درخت‌های آن‌جا و قد کشیدن‌شان فهمیدم. انگار سال‌ها بین رفتن و نرفتن گیر افتاده بودم. یعنی نه می‌توانستم راه بروم و نه می‌توانستم برگردم. همه پل‌های عبور در برابرم نا پیدا شده بودند ولی حالا دوباره می‌توانستم به راه خودم ادامه بدهم. این‌قدر راهی که باز شده بود در برابرم برایم شیرین بود که درد فکر نرفتنم و قادر به انجام کاری ندادنم را از بین برده بود، همان نور قرمز را که ادامه بود گرفتم و به سیاهی تمام کردم. همون جاده باریک تبدیل شده بود به کوچه‌ای پهن و نور آشنا که از تیر چراغ برق می‌تابید و نور دیگری که همان نور ماه بود. حالا همه چیز برایم آشنا بود.

خیابان و درب سفید منزل‌مان. قدم‌هایم را آهسته کردم و پاورچین پاورچین به در نزدیک شدم به اندازه یک روزنه باریک. حیاط به شکل یک کتاب ده صفحه‌ای خودنمایی می‌کرد نصفه و نیمه همه جا را دید زدم. بین در نه این ور بودم و نه آن ور ولی هر جوری بود رد شدم. به درخت گوشه باغچه نگاه می‌کردم. آن‌قدر بهش نزدیک شدم که کرم روی سیب را به راحتی قلقلک می‌دادم، من بهش نگاه می‌کردم، او هم نمی‌دانم چی را نگاه می‌کرد چون چیزی معلوم نبود. دلم می‌خواست با او به داخل سیب بروم و باهاش دور بزنم ببینم حالا حرفی برای گفتن دارد، چون قبلا که اصلا انگار ما را نمی‌دید، یکجورایی سرش به کار کرم زدنش بود. مدام می‌گفتم بگو چرا سیب‌های به این تپلی را گند می‌زنی؟ بگو مگر کخ داری؟ از دست تو یکبار یک سیب درست و حسابی نخوردم؟ ولی انگار با این بی‌جوابی‌هایش یکجوری می‌خواست بهم بفهماند که برو بابا دنبال کار و زندگی‌ات. مثل این‌که فهمیده بود که من دیگر باهاش کاری ندارم، چون هر چه خواستم گازش بگیرم، او  گازش را می‌گرفت.

رد شدم. از باغچه و در و اتاق خودم تا آشپزخانه. آنجا ایستادم. در را باز کردم. بوی خاصی نمی‌داد ولی از روی شکل و قیافه محتویاتش می‌شد فهمید که کپک‌ها تار عنکبوت زده بودن و همه چیز را رنگی کرده بودند. نور اموات خانه‌ی غذاهای پسمانده هم بازی می‌کرد و مدام چراغ راهنما می‌زد، آن هم زرد مه گرفته. پاک اشتهایم را کور کرد. باید می‌رفتم دنبال خودم. باید خودم را توی آن خانه پیدا می‌کردم. یکجورایی گم شده بودم. هر چه گشتم خودم را پیدا نکردم. زیر زمین را حسابی وارسی کردم. چند ظرف در بسته پلاستیکی -همان ترشی سیرهای مخصوص که رنگشان حتی از پلاستیک رنگی هم خودنمایی می‌کرد- آن‌جا بود. باید حالا من سر می‌گذاشتم و تا ده می‌شمردم، یکی دنبال من بود، یکی می‌خواست بفهمد من کجا هستم. نمی‌شد، هر چه تلاش کردم فایده‌ای نداشت، گم شده بود لابه‌لای آن همه ترشی و کرم و کپک و تخت چوبی شکسته اتاقم که شب‌ها تا صبح مثل نت‌های سرگردان پشت سرهم می‌زدند تو سرم و بیدارم می‌کردند و رادیو و راه شب جمعه و لالا لالایی و گنجشک لالا و صدای مخملی مجری که قربان صدقه گوش‌های ماهیتابه‌ای من می‌رفت. من هم کوک می‌شدم و باهاش همراه تا سپیده، تا خواب تا لالا لا لا یی؛ تا کور بشود هر آنکس که نتوان دید. من و رادیو، من و مجری، خواب و بیداری و حالا و خودم که نیستم آن‌جا روی تخت زوار در رفته آرام، بدون صدا، بدون پتو، بدون آدم، بدون بدبختی.

همینجوری که الاف بودم و خودم را توی خانه دنبال هیچ و پوچ تار عنکبوت زده می‌گشتم، چشمم خورد به یک بدبخت دیگر که آمده بود این‌جا تار بزند، بهش گفتم کی هستی؟ فهمیدم یکی از همسایه‌هاست که تازه نک پاش قلقلک شده و بیچاره به جای اینکه کولر را سر و سامان بدهد و هوا را خنک کند در کل فیوز پرانده و برقش تا این‌جا او را کشانده. خودش هم گیج بود، نمی‌دانست چرا توی این تاریک‌خانه روح نم زده، آن هم با یک گم شده، دارد گپ می‌زند و فیس تو فیس حرکت گم شدن و پیدا نشدنش را سوهان می‌زند. می‌خواهد برود. فکر کنم این به جای جاده تونل را انتخاب کرده، البته باید مثل من بایستد تا زیر پایش که نه، جلوی پایش قطار سبز شود. این همه الافی مربوط می‌شود به بی‌حواسی و یکجورایی بی‌موقع قلقلک شدن. همش مال بی برنامگی زودتر از موئد رفتن و برگشت خوردن و حساب خالی که هیچوقت به فکر پر کردنش نبودم. مثل سگ گاز گرفته یا مثل سگی که گاز او را گرفته افتاده بودم.

یادم می‌آید قبل از دوره کپک زدن من با گاز نقشه کشیده بودم که یا او من را بگیرد یا من اورا، به هر حال بدون هزینه اضافی او من را گرفته بود. همیشه دلم می‌خواست یک روزی من گاز را بگیرم ولی نشد که بشود، دلم خنک بشود و حالش را بگیرم. مثل رو کم کنی غریق نجات و دریا یا برق و برقکار، یا هر چی که بشود بهش گفت خداحافظ. فکر کنم حالا با این همه اوصاف آن ور هم باید برای گرفتن حوری بروم تو نوبت وام، آخر ته حسابم حسابی خالی است، دریغ از یک برگ خزون زده، آن هم در پاییز. مثل برف زمستان حسابم نم زده بود. حالا از حوری گذشته، تکلیفم با پیدا کردن خانه و زندگی و کار شده بود، قوز بالا قوز تا این‌که فهمیدم با همت چند تا فرشته بی‌کار و خیر خواه خانه ما، قبل از روشن شدن درجه آخر سوختن، ته بهشت، ما بین جهنم و ورودی نگهبانی، آن‌جا توانستم یک جایی برای خودم دست و پا کنم. یکجورایی منظره روبه‌رویش هم وقتی که پنجره را باز میکنی خیلی زیباست، همه افراد منتظر و الاف را می‌بینی که بین خوب و بد گیر افتادند و تکلیف‌شان مشخص نشده که کدام وری هستند. تا بیایند بروند بهشت که می‌بینند ظرفیت پر شده و تا بیایند بروند جهنم به‌شان می‌گویند نه شما این‌قدر هم بد نبودید و کارهایی کردید که امیدی هست به‌تان و باز الاف ول می‌گردند. خوبی‌اش این است این وسط یکی نمی‌آید به‌شان بگوید خرتان چند تا لگد زده که اینجوری گیر افتادید. ولی به هر حال من که فهمیدم این‌جا همان جاست؛ یعنی بهشت گمشده، سه راهی بهشت و جهنم، ما بین شر و خیر، آره اسم محله جدید ما هست بهشت گمشده و جالب این‌که هیچکس هم بهت نمی‌گوید خوش آمدی.

داستان کوتاه-بهشت گمشده-نویسنده-حسام الدین شفیعیان/1390

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٥
٠
٠
عالي مرسي
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٥
٠
٠
خیلی خوب بود ..تشکر
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٥
٠
٠
چ طولااااااااانی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٥
٠
٠
سلام:جالب بود.سپاسگزارم.
h_looshi
h_looshi
٩٣/١١/١٦
٠
٠
هی روزگار...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٦
٠
٠
نک: نوک/ الافی: علافی/ به جز همین دو نکته املایی ریز(که آسیبی هم به کلیت نمی زنند)، متن قشنگی بود... اما :1.چرا نویسنده محترم برای پاسخ گویی به کامنت ها آفتابی نمیشن این طرفها؟ 2.شما به وضوح قلم توانایی دارید اما در این متن کمی "اضافه گویی" وجود داره. که شاید دلتون نیومده در زمان بازنویسی ها حذف کنید اما خب همونها به محتوا آسیب جدی وارد کردند. در حد شاید سه پاراگراف اضافه داره بنظر من. این تفصیل ها باعث شدند که خواننده "خط اصلی" رو گم کنه. بارها از ابتدا تا انتهای متن احساس سردرگمی و "چیزی شبیهِ خط گم کردن"، "خطِ نوشته رو در حینِ خوندن، گم کردن" به آدم دست میده که از همون پرگویی ها نشات گرفتن. / بی صبرانه منتظر بعدیِ قدرتمندترِ شما هستم دوست خوبِ من.
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام؛ نوشتن این داستان به این سبک و سیاق، جسارتی می خواست که شما داشتید. حقیر لازم می دونم چند نکته را دوستانه بازگو کنم: متن طولانی و جمله های اضافی که حتی نبودشان ضرری به اصل ماجرا نمی زند. بعضی از نکات ریز نگارشی و املایی که موجب میشه یک مقداری مخاطب نسبت به حرف اصلی متن، بی توجه بشه، این ها ضربه ای به محتوا نزده، ولی عرض من به خاطر بهتر بودنش هست، امیدوارم در آینده متون عالی شما را مطالعه کنم. موفق باشید به معنای واقعی کلمه!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠