قطار شماره 123 / داستان کوتاه

قطار شماره 123 / داستان کوتاه

نویسنده : hesamedin_shafieian

قطار به آرامی شروع  به حرکت می‌کند. ایستگاه اول واگن‌های آبی با یک خط سبز به شماره123...

رد می‌شود، رد می‌شود، رد می‌شود. نرده‌های آبی. چند بچه. گربه‌ای که می‌لنگد.بچه‌ها برای مسافران زبان درازی می‌کنند. کوپه 32- پسری جوان شصتش را به آن‌ها نشان می‌دهد. کوپه 32-پیرمردی در حال حل کردن جدول روزنامه تاریخ گذشته‌ای است که همان پسر به او داده. گربه‌ای که می‌لنگید اسیر دست بچه‌ها شد و به بدترین وضع ممکن با حداقل امکانات کشته شد. در واگن 10 انتهای سالن توی دستشویی پسر بچه‌ای گیر کرده است. کوپه32

- مادر در حال پوست کردن نارنگی و دادن سیب به پسر بزرگش و پدرش است. با راهنمایی فروشنده کیک و کلوچه و ساندیس

کوپه 28 پسر بچه از داخل دستشویی نجات پیدا می‌کند. پسر عصبانی. راننده قطار عصبانی. قطار . قطار. قطار می‌ایستد...

بعضی‌ها سرشان را از پنجره بیرون آوردند و خیلی‌ها با همهمه خود همان کار را کمی بی‌حوصله‌تر انجام می‌دهند.

پیرمرد کوپه 32 انگار نه انگار که ممکن اتفاقی افتاده باشد در حال حل کردن جدول و خوردن نارنگیست . چادر مشکی قرمز .موهای مشکی سفید. کنسرو له شده ماهی.چشمان وحشت زده و دمی که کنده شده و گوشه ریلی افتاده است.

قطار ایستاده، پیر زن روی ریل افتاده. پسر بچه در دستشویی گیر افتاده بود. عصبانی بود، صدایش به جایی نمی‌رسید. فقط گوش می‌داد به حرف فروشنده. فروشنده صدایش را نمی‌شنید. پیر زنی عکسش در گوشه‌ای از خانه به دیوار زده شده است.

کدام خانه - همان خانه‌ای که روبه روی نرده‌های آبی جنب بقالی کوچکی سالیان سالست که هست و قطارهایی که از آنجا رد می‌شدند و رد می‌شوند و رد خواهند شد. بقالی کوچک زاده. راننده قطار با افسر انتظامی گشت داخلی موضوع را گزارش می‌دهند.

عده‌ای جمع شده‌اند، پیر زن را شناسایی می‌کنند. حسن پیراهنش را می‌تکاند مو گربه به داخل چاه دستشویی می‌رود.

 غذا آبگوشت دارند.قطار حرکت می‌کند، در کوپه 32ب سته است. آمبولانس از قطار و قطار از آمبولانس دور می‌شوند .ساعت 3 حسن در پشت آشپزخانه را باز می‌کند و روی صندلی پشت میز آهنی می‌نشیند، بقالی کوچک زاده باز است. قطار به ایستگاه می‌رسد و بعد از کمی توقف دوباره حرکت می‌کند. فروشنده کوپه 28 کتابی بدست دارد و صفحه هفتاد و پنج آن را می‌خواند. «من احمقم!» من به معنی لغاتی که ادا می‌کردم، متوجه نبودم فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح می‌کردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه خودم حرف می‌زدم. هفتاد و شش صفحه را چند سفر است که از نو می‌خواند و خیلی سفرها باید تا بخواند و تمامش کند.

یک روستا با فاصله از ایستگاه از همان شهر توابع نام همان تابلو. پسر و دختر جوانی و عده‌ای که آنها را دوره کرده و با کف زدن و تنبکو فلوت خوشحالی می‌کنند. عده‌ای از همان شهر و عده‌ای از همان روستا دور هم جمع شده‌اند. پسر جوانی کنار تابلو ایستاده است و به کارت سفیدی نگاه می‌کند که با خطوط سیاه اسم دو نفر را روی خودش یدک می‌کشد. فکر زندگی رفتن و مردن و قطاری که به سرعت از تمام زندگی‌ای که در جریان است رد می‌شود. قطار می‌رود و می‌رود و می‌رود؟ تا به آخرین ایستگاهش برسد. ایستگاه آخر واگن‌های آبی با یک خط سبز به شماره 123و قطاری که بزودی به سرجای اولش باز خواهد گشت.

 قطار شماره 123-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1388

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
سلام:ازانتخاب خوبتان ممنونم.پراز شادمانی و سعادت باشید.متشکرم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
سلام ... منتظر مي مانم كه دوست عزيزم نظر خود را ثبت نمايند
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
ممنون از لطفت برادر. آخه جناب نویسنده میهمان جدید سایت هستند ضمن اینکه تا الان حدود48 ساعت گذشته و تشریف نیاوردند پاسخ کامنت هارو بدن، که تا حدودی متوجه بشم چقدر مشتاق هستند. احساسم این بود شاید جالب نباشه پرحرفی کنم. مجددا ممنونم از لطف شما.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
قلم توانایی دارید. موفق باشید.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
سلام ... كلي انتظار كشيدم . همين؟؟؟؟؟؟
دلنیا
دلنیا
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
چه زیبااااااااااااااا ممنوننننننننننننن
s_m
s_m
٩٣/١٠/٠١
٠
٠
قشنگ بود . خسته نباشید
Esprichoo
Esprichoo
٩٣/١٠/٠٢
٠
٠
من كه نفهميدم چي شد :|
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
راستش شاید به خاطر خستگیه که زیاد نفهمیدم چی شد!:) ممنون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
من برم صب بیام دوباره بخونم ببینم چی میشه :))
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
شاید پراکندگی زیاد تصاویرش بخاطر انتقال اون حس تلخش بود... در کل من مفهومشو دوس داشتم..."فکر زندگی رفتن و مردن و قطاری که به سرعت از تمام زندگی ای که در جریان است رد می شود.."...واقعا زیبا..ممنونم
j-hoseinpoor
j-hoseinpoor
٩٣/١٠/٠٣
٠
٠
فقط با کلمات بازی کردید داستان کاملا نامفهوم بود.عین یک فیلمبردار اماتور که دوربین رو روشن کرده و همینطور الکی در میان افراد راه میرودوسوژه خاصی مد نظر نیست.سپاسگزارم.مستدام باشید.
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
تبلیغات
تبلیغات