اگر بزرگسالان قدرت نداشتند

اگر بزرگسالان قدرت نداشتند

نویسنده : h_ghasemi

اگر بزرگسالان قدرت نداشتند، دنیا چقدر گرم و امن و بزرگ بود...

بچه‌ها همیشه مهربان ترند! نان شیرینی عصرانه‌شان را با هم قسمت می‌کنند، بی هراس فردا، بی واهمه قحطی و سرما و بی پناهی. بچه‌ها همیشه راه حل‌های ساده دارند! مثلا برای زنبورک‌های طلایی سُر خورده در حوض، قایق برگ گردو می‌سازند و عروسک‌های دست و پا شکسته را به راحتی با تکه‌ای چوب، قانع می‌کنند. برای تفاوت ذائقه گنجشک‌ها و کبوترها احترام قائلند! تشخیص می‌دهند که مثلا گنجشک‌های دم کوتاه پرهیاهو هلوی رسیده را برای صبحانه ترجیح می‌دهند و گنجشک‌های قهوه‌ای خجالتی، برنج خیس خورده را. در بزم اعتماد، به نوازش قمری‌ها و ذوق خرده نان پاشی بر سر ماهی‌های حوض اکتفا می‌کنند و به نور همان قدر سبز می‌شوند که شمعدانی‌ها و آفتابگردان‌ها.

اگر بزرگسالان قدرت نداشتند، می‌شد به بچه‌ها اعتماد مطلق داشت. می‌شد خیابان‌ها را با قهقهه‌های بی‌ملامت، طی کرد و به درخشش چشم‌ها بیش از کهنگی لباس‌ها خیره شد! می‌شد هر لحظه غرق حیرت بود، می‌شد حوصله میزبانی اندوه را نداشت، می‌شد طعنه‌ها و ترس‌ها و کینه‌ها را از قاموس دنیا محو کرد و هر شب، روی پشت بام‌ها قرار ستاره چینی گذاشت. می‌شد هرقدر دلت می‌خواهد بدوی، برقصی؛ بین بستنی‌ها، بی‌درنگ قیفی‌اش را انتخاب کنی و بین میوه‌ها پرآب‌ترین قاچ‌های خطرناک هندوانه! داستان‌های خیالی‌ات را واقعی تصور کنی و با آب و تاب برای کسی شرح دهی که تمام واژه‌هات را جدی گرفته! و مطمئن باشی که هر کودکی به دنیای خیال چنان پایبند و معتقد است که عابدان به معابد خویش! آن وقت باور حرف‌هات برای هیچ کسی سخت و ثقیل و مخدوش نبود!

اگر بزرگسالان قدرت نداشتند، آتش دعوا پانگرفته، گلستان می‌شد و حریق هیچ جنگی به حريم تاریخ راه نمی‌یافت، همه بهم مومن، همه به یکتاپرستی مشهور و هر صبح، هیجان زده از هم می‌پرسیدند که دیشب خدا بر بالین کدام یک قصه گفته است؟ اگر بزرگسالان قدرت نداشتند، قفس و سکوت و ساعت و خیابان و جهت اختراع نمی‌شد، آن وقت سکه سر نهادن بر شانه‌ها و مهربانی‌های بی‌حیله و عشق‌های بی‌شیله پیله و لبخندهای بی چارچوب چقدر رواج داشت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
بی نهایت زیبا و متأثر کننده‎:)‎
هاچ
هاچ
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
قرار ستاره چینی! :) ... آره بچه ها همیشه زنبورها رو دوست دارن نه مثل بزرگا که تا یه زنبور میاد شروع می کنن ازش بدگویی کردن و داد میزنن که نیش داره بزنینش از اینجا بره...
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
یا رب آن تمییز ده ما را به خواست - تا شناسیم آن نشان کژ ز راست . مولانا
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
عالی بود...ممنون.:)
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
تلنگرهای خیلی خوبی میزنه این متن در کنار زیبایی هایی که به رخ ما بزرگسال ها میکشه :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
عالی بود.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
میشه با نوشته های شما شاعر شد حتی، هدیِ عزیز:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
فوق العاده بود هدی جون...عــــــالی:) چقدر حسای خوب داشت این ومتن ومیتونم بگم یکی از بهترین متنایی بود که واسه دنیای بچه ها خوندم تا به حال:)فک کنم هیچکس دیگه دل خوشی از دنیای بزرگترا نداره:/
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٤
٠
٠
خیلی زیبا بود خانوم قاسمی ... همه متن یکطرف ، خط آخر یکطرف ... عالی بود :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤