رستم یا مرد عنکبوتی؛ مسئله این است...
نقدی بر فراموش شدن اسطوره های وطنی

رستم یا مرد عنکبوتی؛ مسئله این است...

نویسنده : میثم

یادش بخیر زمانهای قدیم. جعبه جادو (تلویزیون) از فیلمهای بروسلی پر بود. هر زمان که فیلم به پایان می‌رسید جو و حال و هوای فیلم ما را می‌گرفت و در خانه معرکه‌ای دیدنی راه می انداختیم. البته فرقش این بود که بروسلی پیروز از میدان خارج میشد و ما با همان ضربه اول مادر در برابر چشم و ریشخند دیگران از گردونه گود معرکه خارج میشدیم. حتی یادم هست یکبار به خاطر پریدن از اپن(open) آشپزخانه، دستم آسیب دید و به جای خودم دشنام نثار ارواح جنگجویان و سامورایی های خاور دور نمودم. خلاصه کلام که یادش بخیر آن خاطرات خوش و ناخوش کودکی.

بزرگتر که شدیم بروسلی جایش را داد به جکی چان و جت لی و آرنولد. به جهت جبر بازنایستادن زمان، باز هم بزرگتر شدیم و دیدیم که ای دل غافل جعبه جادوی ملی پر شده از جک و جانورهای پر شر و شور غربی. بتمن و مرد عنکبوتی و گاندولف (رجوع شود به ارباب حلقه ها) و هری پاتر و...

بزرگتر شدنمان همراه شد با دلسوزتر شدنمان برای آن جعبه جادوی ملی و ایضاً جامعه‌مان. سر به هر طرف که چرخاندیم مرد عنکبوتی و هری پاتر را دیدیم با آن چهره های مثلاً مظلومانه‌شان. روی مسواک، روی مداد، روی جلد دفتر، روی پتوی بچه، روی حوله حمام برای کوچولوی خانه، روی کوله مدرسه قند عسل بابا و مامان، که اولین سال ورودش به دنیای پر تلاطم علم و ادب بود. روی لیوان یکبار مصرفی که بعضاً چند بار مصرف می شوند و روی هزار چیز بی مصرف دیگری، عکس این ابرمردهای الکی قشنگ حک شده بود آن هم به صورت سه بعدی تا دلبندمان بتواند روی ماه آنها را لمس و حس کند.

دلم سوخت به حال رستم که جایش را به آرنولد و مرد عنکبوتی‌ داده بود.

دلم سوخت به حال شیرین و فرهاد و وامق و عذرا که جایشان را به رمئو و ژولیت داده بودند.

دلم با به سلامت گذشتن سیاوش از آتش شاد شد و با تراژدی پسرکشی رستم بغض کردم و هفت خوانی که بعید می دانم کسی جز خود رستم طاقت گذر از آنها را داشته باشد حتی همان مرد عنکبوتی با آن تارهای چسبناک و حال به هم زننده اش.

آنقدر زیبا سروده بود که با مردن رخش انگار بخشی از تاریخ مکتوب سرزمین من همراه رستم سر آن چاله پر نیزه به گریستن نشسته است.

آنقدر زیبا سروده بود که با مردن افراسیاب با آن حیله های در آستینش شاد شدم.

عاشقانه‌هایش را عاشقانه خواندم و حماسی سرایی هایش را حماسه مرز و بومم دیدم.

دلم سوخت به حال فردوسی با آن رنج بردنش در این سال سی که مثلاً قرار بود عجم زنده شود بدین پارسی!. واقعاً این پارسی چقدر ارج نهاد بدین رنج سال سی!. اینجاست که می گویند مرغ همسایه غاز است...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f.haghighat
f.haghighat
٩١/٠٧/٢٦
٠
٠
بسیار زیبا بود...
میثم
میثم
٩١/٠٨/٠١
٠
٠
نظر لطفتان است
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات