سواره از حال پیاده بی‌خبر است

سواره از حال پیاده بی‌خبر است

نویسنده : sjalal

- آقا چقدر سرده! 

- سرده؟! فکر نمی‌کنم.

- خب شما داخل ماشین بخاری روشن کردین و سرما رو حس نمی‌کنین.

- آره، راست میگی. از صبح توی ماشینم.

یک لحظه به فکر فرو رفتم و یاد این مصرع افتادم «ازحالت گرسنه خبر نیست سیر را». هر کس دنیا را از دریچه خودش می‌بیند، برای همین از شرایط دیگران بی‌خبر است. باید جای دیگران باشی تا بتوانی حال‌شان را بفهمی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
واقعا همین طوره..ممنون بابت مطلب خوبتون :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
با کفش های دیگران راه برو ...
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
من دوست دارم جای دیگران باشم تابفهمم سختی هاشون چقدقابلتحمله ولی دوست ندارم کسی جای من باشههههههههههههههههههه
مرتضی ت خ
مرتضی ت خ
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
جانا سخن از زبان ما می گویی
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
جای خودت باش ولی دیگران و درک کن.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
بهله... همینطوره....
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
دست نوشته کوتاه ولی عمیقی بود. لذت بردم.
p_golpari
p_golpari
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
قابل تامل بود:) ممنون
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
چه عکس مرتبط عجیبی برای این نوشته انتخاب شده :(
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
آره واقعاً
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
ولی خیلی هم مرتبط نیست هااااا...عکس مربوط به تابستونه که اون دختره تی شرت تنشه...!ولی از اون لحاظ،آره...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
سلام: امیدوارم که در هوای سرد هوای هم را داشته باشید.متشکرم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
سلام: داشته باشیممممممم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
چی بگم والا
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
هعی!!!!!!!!!!اگه همه آدما به فکر هم باشن ودست همو بگیرن دیگه این ضرب المثلا غیرقابل استفاده میشه!!!
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
خوب ضرب المثل جدید بسازید مثلا بگید قربون دست بسیار هم در خوردن هم درکار
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
جای دیگران نمی خواهیم باشیم خیلی وقتها...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات