مرد تنهای شب!

مرد تنهای شب!

نویسنده : h_ghasemi

هیچ چیز عوض نشده! هنوز هم مثل گذشته ها دلم برای کسی تنگ می شود که نیست! آنقدر تکرار در تکرار ورق خورده ام که گاه باورم می شود زندگی همین است. همین تکرار در تکرار... همین که مجبور به ترک مزارعی می شویم که به خوشه های گندمش بدجور خو گرفته ایم. که به آوای بلدرچینهاش بدجور دل بسته ایم. که بارها سر درپی پروانه ها و سینه سرخهاش گذاشته ایم و بی پروای زمان و زمانه، قهقهه های شادمانه سرداده ایم. که روزی هم ناگهان گفته اند ساعت اطراق، گذشته و باید به چیدن و بوییدن گلبرگی اکتفا کنیم برای چسب زدن به کتاب خاطرات.

کسی را می‌شناختم که به قله‌های مه آلود انس داشت؛ به درخت های خشک و کوهستان های برفی؛ از آفتاب بیشتر دلگیر می شد تا ابرهای خاکستری؛ از تابستان بیشتر گلایه داشت تا پاییز؛ روزگارش، روزی به چنگال سیم خاردارها گرفته بود و وادریده بود. روزگارش نخ کش شده بود! مچاله شده بود زیر وزن اندوه؛ مردی از جنس باران و شبدر که برای نارون های پیر بی رهگذر قصه می‌بافت؛ که بر بی پناهی پرنده‌های جامانده از کوچ می‌گریست؛ که هر عاشورا از شهر می گریخت و پناه می برد به بقعه ای متروک و غریب.

مردی که دلتنگ بود؛ دلتنگ خاکریزهای خاموش و سنگرهای خالی؛ دلتنگ سالهای دور؛ دلتنگ گرمای دست همبازی کودکیش وقتی سر بر زانوش، واپسین کلماتش، خون شد و از گلویش قُل زد. دلتنگ قلدریهای یکه بزن کلاس پنجم دبستان مروی، وقتی پیچک‌ها غیورانه کفن پوشش کردند. وقتی باران به دست خود، غسلش داد ... دلتنگ اسناد و یادگارهای جانبازیش که شبی واویلا، در غلغله بیمارستان صحرایی، باد برد و از چشم پنهانشان کرد. اما باد که زخمها را نمی تواند بردارد و با خود ببرد. زخمها همیشگی شد؛ زخمهای نامریی که هیچ کس باور نکرد. نه موج گرفتگی‌اش و نه سرگیجه‌ها و سردردهای پیاپی‌اش را... یادم هست که حتی از بیمه‌اش هم سر باز زدند.

مرد شبهای بی نور منورساز، تنها بود، تنهای تنها... سرگردان و دلتنگ دخترکی پریشان مو و آشفته خیال که از شعر نان می‌پخت و چشمهاش درخشش شفاف دو آینه با خود داشت و تنها عکسش را هم شبی، فرشته‌ای خسته و مهربان با گردگیری از جنس نور ناپدید کرد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
چقدر دلتنگی و غربت در این نوشته بود. بسی لذت بردم :). * «گردگیری از جنس نور» هم عالی بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٣
٠
آره اینن متن از همون مدلهاس که شما خوشتون میاد و باهاش ارتباط برقرار می کنین احتمالا! چون یادمه گفته بودین متنهای تلخ رو بیشتر دوست دارید. :) // خوشحالم که بهش پل زدید. ممنون از حضور شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
یه موج دردی توی تک تک جملات هست که میشینه روی سلول به سلول بدن آدم... بخصوص با این قلم شما... :-(
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
بله. به نوعی دردنامه س این متن! دلتون روشن و سرشار از شادی :) /// ممنون از حضورتون
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
وای! چقدر این متن قشنگ بود. :) حتی یک کلمه ش رو هم نمی شد حذف کرد. همه ی کلمه هاش رو می شد بار ها خوند. خیلی زیبا بود. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
مرسی محدثه جان :) خوشحالم که می بینمت و خوشحالم که ارتباط برقرار کردی.
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام بر خانم قاسمی بزرگوار. با تک تک واژه های شما که تشکیل دهندۀ جملات ناب و دستِ اول، مخصوص و مختص یک نویسنده ای که به واقع از ابتدا که با نوشته هایش آشنا شدم و خواندمشان، به قلمش و آنچه در پس این قلم نهفته بود ایمان آوردم، غرق در یاداشت شدم. خیلی خوب و عالی می نویسید خانم قاسمی و مطمئن باشید که همیشه خوانندۀ مطالبتان خواهم بود. نظر خاصی در مورد این یادداشت شما ندارم، یعنی جایی برای اظهار نظر نگذاشتید. موفقیت روزافزون شما در این عرصه که قدم در آن نهاده اید، به معنای واقعی کلمه، آروزی میرزاست. دلتان سرشار از شادی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام جناب میرزا :) شما به من لطف دارید که به دیده تحسین به متون من نگاه می کنید. نظر لطف شماست. حضور شما مایه دلگرمی ست. سپاس فراوان
میرزا
میرزا
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
خواهش می کنم، وظیفه س، امیدوارم همیشه شاد باشید و موفق.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
چقـــــــــــــدر خوب بود :) عالی لذت بردم از خوندنش
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
ممنون علی آقا :) خوشحالم که ارتباط برقرار کردید.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
تنهایی رو دوس ندارم...متنتون خوب بود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
بستگی داره به "تنهایی" از چه زاویه ای نگاه بشه! تنهایی خیلی وقتها خودش، آفریننده س! خودش محضر خلق و آفرینشه :)// ممنون از شما
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
تنهایی گاهی رود می آفرینه گاهی سنگ
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
دقیقا هاچ! دقیقا! "تنهایی" مثل لبه تیغه! تیغ جراحی!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام ... به آوای بلدرچینهاش بدجور دل بسته ایم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام جناب روشناوند :) بله بدجور ... بدجور ... ممنون از حضور خوب شما
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/١٩
١
٠
وقتی پای باران میاد وسط، بوی تنهایی بدجور میپیچه توی لحظه های آدم. درست مثل وقتی که باران به دست خود، غسلش داد... از الان حدسش کار سختی نیست هدی، جایگاه اول یادداشت مسابقه ی نویسندگی هم قطعا متعلق به تو خواهد بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
سلام هاچ عزیز. مرسی عزیزم نظر لطفته. خوشحالم که هستی... خیلی خیلی زیاد ... و همین بودنت برام از جایزه ها هم ارزشمندتره ... خود خود زندگیه. مرسی عزیزم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
دقیقا من هم همین نظر رو دارم. البته راجع به داستان هم معتقدم که دوستان دیگه خودشون رو خسته می کنند! :) ( یکی از ضعف های همیشگی من، که هیچ وقت که برطرف نشد اینه که اصلا بلد نیستم از خودم تعریف کنم!:) )
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
هدی عزیزی :) ... آقای علوی چی میگین من نفهمیدم میخواین ما ازتون تعریف کنیم خب؟! :دی تعارف نکنینا همه از خودن! :دی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
مرسی آقای علوی. لطف دارید البته به من اما واسه خودتون آقای علوی نوشابه باز کنم؟ خخخ یعنی الان شیفته این تواضع شما شدم هااا (البته شوخی میکنم باهاتون :) به دل نگیرید. قلم بسیار عالیی دارید در داستان نویسی) :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
مرسی هاچ عزیز :) مرسی
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
الان که این متن خوندم درست سمت چپ بدنم همونجایی که وقتی دچار احساسات میشه تند تند میزنه درست همونجا درد گرفت...
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٩
٠
٠
عزیزمممم ممنونم از اینکه اینطور و به این زلالی ارتباط برقرار کردی :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
:)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
:)
s_sali
s_sali
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
دوستان همه چیو گفتن... واقعا خوب مینویسید. خیلی عالییییی. موفق باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
ممنون از حضور دلگرم کننده شما. خوشحالم که ارتباط برقرار کردید و پل زدید بهش. :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
سلام: فقط میتوانم بگویم>>>> یادش بخیر،آن روزگار / آن روزهایِ چون بهار / یاران خوبی داشتیم / بامعرفت،گُل،باوقار /........
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
می فهمم ... داغ خاطرات شما هم تازه شد ... دیدم و حس کردم که سرافراز جانبازانی داریم در این مملکت که بدون هیچ ادعایی دردهای روح و جسمشون رو به دوش می کشن و مردانه تحمل می کنن و دم برنمیارن به کلمه ای شکایت و گلایه یا حتی به کمترین توقعی که خیلی وقتها حتی از سمت دولت هم نادیده گرفته میشه و حمایت نمیشه و متاسفانه متاسفانه از یادها رفتن و فقط در روزها و مناسبتهای سالانه ازشون نام برده میشه، بازهم بدون هیچ بازخورد و نتیجه مثبتی در دنیای واقعیت! ... که خیلی غریبن ... خیلی تنها ... خیلی مهجور ... و این متن از حس تاثر و تاثیری که من از این دسته از بزرگواران گرفتم، براومد و به نوشتار تبدیل شد ...//ممنون از شما
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
سلام:متشکرم ازقدرشناسی شما.منکه هیچ اماجانبازانی هستندکه چندین ساله که عذاب ودردامانشان رابریده وخودوخانواده هایشان گرفتاراین مشکلات هستندومتأسفانه دولت هم هیچ توجهی به آنان نمیکند.همواره سلامت وسعادتمندباشید.ممنونم
faranak_b
faranak_b
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
نوشته تون در حوزه ی دفاع مقدس عالی بود... واقعا میگم... شاید یک روزی از متن شما در یک جایی استفاده کنم... از همین الان اجازه می گیرم... البته نام نویسنده محفوظ است! خیلی ممنون :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
ممنون فرانک عزیز. نظرلطفته. این متن کاملا دلی و احساسی بود و شاید به همین دلیل که گفتن :"سخن کز دل برآید ..." به دل شما و سایر دوستان هم نشست و من خوشحالم که میتونم از همین واکنشهای خوب، متوجه بشم که احساساتم همونطور که جاری شدن، به ذهن مخاطبان من هم نفوذ کردن و بار تصنعی نگرفتن و شعاری نشدن خدا رو شکر! // البته مایه افتخار منه که شما از متن من استقبال کردی و خوشحالم میشم که با ذکر منبع و لینک و همونطور که خودت گفتی، نام نویسنده، بازگو بشه. از اینکه خواننده های بزرگوار و فهیمی دارم که در مملکتی که قوانین کپی رایت هنوز بطور کامل جانیفتاده، وجدان و اخلاق خودشون جلوتر از تمام قوانین حرکت میکنه و اون قوانین رو هم دربرمیگیره، به خودم می بالم. :))
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
چه نگاه تازه ومتفاوتی به این موضوع...فوق العاده بود هدی جون:)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
مرسی عزیزم. خوشحالم که ارتباط برقرار کردی. خوشحالم که هستی :)
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
واقعا خوشحالم که بعد از مدت ها یک متن خوب خوندم؛ حداقل توی این متن خبری از فضاهای سورئال نبود. توصیفات هم خیلی به جا بودند و البته صفت های اضافی هم کم!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
آقای نادریییییی! بعد مدتهاااا؟ دلتون میاد؟ :( خب قبول دارم یه سری متنهای من سوررئال و انتزاعی هستن ولی کمی غیرمنصفانه س که در جرگه متنهای خوب من قرار نگیرن!! اونا فقط کمی فرامتنی هستن و کمی هم پرپیچ و خم مثل جنگلهای آمازون که نیاز به کشف دارن و البته ماجراجو می طلبن دیگه برای این کشف شدن! :) و خب قبلا هم گفتم که من در یک حیطه قلم نمی زنم و روی یک ریل خاص راه نمی رم، از یکنواختی فرار می کنم و بیشتر دلم میخواد قلمم رو در فضاهای مختلف پرواز بدم و اینه که بهم انرژی میده و البته بازخورد واکنشها هم برام خیلی دوست داشتنیه. // ممنون که تشریف آوردید و خوشحالم که با این متن ارتباط برقرار کردید. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
و البته من یه سوال هم از شخص شما داشتم آقای نادری. شما در زیر متن یکی از دوستان، از واژه ابداعی من (افقیانوس) انتقاد کردید اما دقیقا درست چند روز بعد، همکاران شما واژه ای کاملا شبیه سازی شده و کپی برداری شده با عنوان (موزقیانوس!!!؟؟؟) رو در تیتر یکی از عکسهای ارسالی امروز قرار دادن!! اینم آدرسش http://jeem.ir/picture.php?id=9397&msgAlert=0#comment_reply_edit / ممکنه بدونم بالاخره موضوع از چه قراره؟
admin
admin
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
تیتر عکس رو خود کاربر زده بود. ممکنه اون کاربر از روی تیتر شما الهام گرفته باشه
Cold
Cold
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
خانوم قاسمی مثل همیشه عالی بود...بهترین توصیفات ممکن رو کرده بودید...تلخی متن رو خیلی خوب پرورونده بودین...شاید این متن بهترین هدیه به این افراد باشه...خیلی خیلی ممنون :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢٠
٠
٠
نظر لطف شماست آقای کلد :) ممنونم و خیلی خوشحالم که استقبال کردید. متن، تلخنامه و دردنامه ای بود که من به عینه دیدم و به نگارش درآوردم اون چیزی رو که حس کردم! و اگه اون عزیزان از من پذیرا باشن که بسی مایه سرافرازی من هست. بازهم سپاس
Farzane_v
Farzane_v
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
خیلی زیبا:)))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
سپاس از شما :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
بارون...شبدر....نارون های پیر...خیلی فضاسازی نوشته هاتو دوس دارم... بیشتر برامون بنویس :))) خیلی زیاد مرســـــــــــــی...قلمت مستدآم (^_^)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٢١
٠
٠
مرسی دنیادیده جان. خوشحالم که پسندیدی. می نویسم عزیزم ... ممنون برای بودنت و همراهی بی دریغت :)
z.mohammadi
z.mohammadi
٩٣/١٢/٢٨
٠
٠
هدی جان دوست خوب حس خوبی بهم دست داد وقتی متن زیبایت رو خواندم نمی دانم چرا ولی شاید گاهی وقتا دلتنگی ها، زخم ها و دلنوشته های تلخ تو بعضی شرایط به دل آدم میشینه. قلمت پر توان
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
درد درد بازم درد.... چ کلمه اشناییست برای ما..کاش رویش برویمان باز نمیشد
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
درد همیشه هم بد نیست...
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
انقدر دیدمش ک دیگر عضوی از خانوادیمان شده...اری درد انقدرهایم بد نیست شاید او همان مهر مادریست...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣