کافه تویی، بار تویی، فندک و سیگار تویی!
نگاهی به پدیده «کافه‌ایسم» در ادبیات معاصر

کافه تویی، بار تویی، فندک و سیگار تویی!

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

همیشه که قرار نیست همه کارها را نویسنده‌ی بنده خدا انجام بدهد. یک بار هم تکانی به خودتان بدهید و با همان بیلبیلکی که گرفته‌اید دست‌تان، توی یکی از موتورهای جستجوگر عبارت «شعر کافه‌ای» را جستجو کنید. نه نه اشتباه نکنید. منظورم آن شعرهای قبیح و مستهجن و از راه به در کنانه‌ی کاباره‌ای نیست. من دارم از پدیده‌ای جذاب، هنری، روشنفکرانه و دودناک(!) به نام کافه حرف می‌زنم! 

خب دیگر! بس است؛ برگردید! می‌دانم آن‌قدر تعدادشان زیاد است که اگر بخواهید همه را بخوانید، به اندازه تعداد سال‌هایی که از انقراض آخرین ماموت گذشته، وقت نیاز دارید. خب حالا که آن‌قدر به جستجو علاقه‌مندید، لطفا بروید همین عبارت یا کلمات مشابه آن را توی آثار شاعران کلاسیک مثل حافظ هم جستجو کنید. چه شد؟ چرا آن‌قدر زود برگشتید؟ چیزی پیدا نکردید؟ تعجبی هم ندارد. باید بگویم که شما با همین آزمایش ساده به روش علوم تجربی توانستید وجود «کافه‌ایسم» در شعر امروزی را کشف کنید، تبریک می‌گویم، شما کاشف بزرگی هستید!

اما چه فایده؟ اصلا که چی؟ اولین باری که خودم به کثرت وجود این پدیده در شعر پی بردم، پس از چند ثانیه خوشحالی ناشی از کشف، حس کردم که کارم دقیقا مثل پیدا کردن خمیر مرغ در کالباس است! که اگرچه به ظاهر خوشمزه است اما در واقع گندی بیش نیست. شعر کافه‌ای یا همین پدیده‌ی نوظهور «کافه‌ایسم» هم دقیقا در ادبیات همین حکم را دارد. شاید اولش جالب بوده و همه به‌به و چه‌چه کرده‌اند از شنیدن یک اثر ادبی مدرن و همگام با پدیده‌های خفنی مثل کافه، اما بعد که شورش درآمد، همه گفتند: «ای بابا! بازم شعر کافه‌ای؟» 

اصلا این روزها انگار شعری که توی آن کافه نداشته باشد، دود نداشته باشد، پسر سبیل‌دار پیپ به دست نداشته باشد، دختر دامن پوشیده‌ی موفرفری نداشته باشد، سیگار و فندک و قهوه نداشته باشد، شعر نیست! انگار این‌ها نه تنها جای قامت یار و مژه و ابروی کمان و برق نگاه و مستی عشق را گرفته‌اند، که در واقع بساط‌شان را آورده‌اند و درست روی سر عناصر اصلی شعر و داستان فارسی هم پهن کرده‌اند و مشغول کباب باد زدن و لذت بردن از پهن‌شدگی‌شان هستند!

این‌که تکنولوژی و لوازم زندگی مدرن وارد حیطه ادبیات بشود اصلا چیز بدی نیست (حالا نروید از فردا هی شعر تبلت‌دار و وایبری بسرایید ها!)، اما این‌که به هر شکلی و در هر جایی بخواهیم آن را وارد کنیم، توی شعری که برای کودکان خیابانی گفته‌ایم «کافه» بیاوریم، وقتی در مورد زباله‌زدایی از محیط زیست حرف می‌زنیم ربطش بدهیم به «کافه»، عشق و نفرت و خیانت و همه‌ی اتفاق‌های ممکن بین دو نفر را توی «کافه» شرح بدهیم، شاید واقعا آنچنان که به نظر می‌رسد پسندیده نباشد. مخصوصا این روزها که خیلی زود گند هر چیزی در می‌آید و خیلی زود هر چیزی مثل بمب صدا می‌کند و خیلی زود همه‌ی عالم و آدم می‌افتند توی یک جریان فکری و خواسته یا ناخواسته همراهی‌اش می‌کنند و تیشه به ریشه‌ی عقاید قبلی‌شان می‌زنند. اصلا بیایید کنار این جریان بایستیم و قشنگی‌هایش را ببینیم و هرجا داشت زیاده از حد پیشروی می‌کرد، یک سد محکم آجری بگذاریم جلویش. (نگویید آجرچینی بلد نیستید که باورم نمی‌شود. این روزها همه‌ی تحصیل‌کرده‌ها آجر می‌اندازند بالا، شما چطور؟!) 

در انتها با وجود همه حرف‌هایی که زدم و چیزهایی که بافتم، لازم می‌دانم یک بیت شعر کافه‌ای را تقدیم حضورتان کنم. بالاخره خودتان که می‌دانید متن بدون کافه را کسی نمی‌خواند و هر کس هم می‌گوید «من برای دل خودم می‌نویسم و به درک که نمی‌خوانند!» عین چی(!) دروغ می‌گوید! این شما و این هم جدیدترین اثر حقیر در سبک «کافه‌ایسم»:

کافه تویی، بار تویی، فندک و سیگار تویی/ قهوه تویی، دود تویی، شاعر بیمار... منم!

شما را به حال خودتان می‌گذارم تا از این شعر زیبا و سرشار از عناصر مدرنیته نهایت لذت را ببرید. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
mahboube_a
mahboube_a
٩٣/٠٩/٠٦
٣
٠
خب اکثرا وقتی شور یک اتفاقی درمیاد ، اون اتفاق دیگه اجر و قرب قبلیشو نداره ! درست مثل همین اشعار پست مدرن و کافه ای که بعضی جاها اونقدر رکیک حرف میزنن که به نظرم کل فلسفه ی وجودی شعرو میبرن زیر سوال و دیگه خبری از لطافت شاعرانه نیست. ولی با این حال برای به موفقیت رسیدن تو هرچیزی باید تا حدی خودمونو به زمان حال اون چیز ! نزدیک کنیم ؛ اینجوری هم قابل فهم تره و هم تاثیرگذارتر. الآن تو همه ی خونه ها دست کم یه دیوان حافظ پیدا میشه ( یعنی همه ی ما برای ایشون و امثال ایشون هم احترام قایلیم و هم دوسشون داریم) ولی با این حال تو زمونه ی الان همه چیز و نمیشه با باده و می و زلف یار و ساغر و ساقی و ... بیان کرد. به نظرم در حال حاضر نه باید خیلی اونوری باشیم، نه خیلی اینوری !!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
٢
٠
موافقم . باید با زمونه پیش رفت و جلوی زیاده روی رو هم گرفت :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/٠٦
٤
٠
سیگار، چایی ، شعر ، کافه ، صحنه ای در دود / من شعر می خواندم ، نگاهت سمت دفتر بود .... اینم یه مثال دیگه اش :))
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/٠٦
٢
١
ممنونم خانوم نیک بنیاد. من همیشه نوشته هاتون رو دنبال میکنم هم توی وبلاگتون هم اینجا. تقریبا انلاین میخونم. از سبک نوشته هاتون خیلی چیزا یاد گرفتم. دست مریضاد خدا قوت . پایدار باشید همیشه :)
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٦
٣
١
بشدت با شما موافقم خانوم نیک بنیاد. من هم همیشه و در حد توانم در کارگاه هام مبارزه داشتم و مذمت کردم.... دست نوشته و قلم شما مثل همیشه صیقل خورده و شسته رفته و بی نقصه. ممنونم از اینکه - حتی فارغ از محتوا - من رو مهمونِ ذهنِ زلال و بیانِ شیواتون کردید...، لذت می برم با خوندن مطالب شما. موفق باشید.
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٩/٠٦
٢
٢
شق را در کافهـــــ باید جست زیر نوری به رنگ کهربا و سرنوشت را در فنجانی از قهوهــــــ ترک باید مصور دید این روزها عشق را تلخ میل میکنند و زندگی را شیرین می بازند و سیگار را آرمان گرا پک می زنند//// نوشته هاتون مثل همیشه عااااااااالی بود :) وسطش یه ناخونکی هم به سیاست زدین :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
من؟ سیاست؟ چی شده؟ یکی منو صدا می کنه انگار...
mhbub
mhbub
٩٣/٠٩/٠٦
٣
١
ااااااااااااااااااااااا خیییییییییییییییییلللللیییی خووب مینویسی تو دخترر عاااششققتممم
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٩/٠٦
٢
١
خوووووووووووووب
رویا
رویا
٩٣/٠٩/٠٦
٤
١
خیلی خیلی خیلی خوشحالم که با یه نویسنده ی واقعی واقعی واقعی آشنا شدم. کلماتت رو قورت می دم.
خوشی
خوشی
٩٣/٠٩/٠٧
٣
٠
بعد نکته جالبش اینه از کی تا حالا شاعر جماعت که همیشه ادعا میکنه واسه عشقش شعر میسرایه و متن مینویسه و هیچ موقع پولی گیرش نیومده از پس هزینه ی سفارش قهوه بدون شیر و شکر و یک کیک مونده ی شکلاتی و بسته بسته سیگار پشت سیگار براومده؟؟؟؟ هوم؟؟؟ اینا اسپانسرشون کیه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
٣
٠
این دقیقا سوالیه که ذهن منو درگیر کرده. یا به طور کلی تر این دانشجوهایی که همیشه مینالن از بیکاری و بی پولی چطوری هفته ای سه بار و هر بار سه وعده میرن کافه؟!
قلی
قلی
٩٣/٠٩/٠٧
١
٠
دوست عزیز دست مریضاد نه،دست مریزاد.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
بسیار ظریف و هنرمندانه! عالی!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٧
١
٠
سلام: قلمتان ماندگار.خوب مینویسید.ممنون
p_banoo
p_banoo
٩٣/٠٩/٠٧
٠
٠
عالی بود نیلوفر جان
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٠٧
١
٠
من میگم از اول چرا هیچ علاقه ای به این کافه و این چیزا نداشتم! دلیلش همین جو گیری هاش بوده پس :دی
همتا
همتا
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
می دونیم می دونیم =ــ=
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/٠٧
١
٠
نیکولا من حوصله ندارم بخونم خودم از تیتر مطلب نتیجه گیری کردم چی می خواستی بگی (خخخ) :دی شوخی کردم خوندمش، جدی زیاد با این نوع شعری که گفتی مواجه نشدم! :-؟؟
امید
امید
٩٣/٠٩/٠٧
٣
٠
من شاعری هستم که بیمار است بیماری از دید شما عار است؟ افسردگی ژستی است تکراری؟ هه! هر روز من پیوسته تکرار است اینم از ما
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/٠٩/٠٧
١
٠
تو سیگارو خاموش کن تا بگم چطور می‌شه با گریه هم دود شد چطور می‌شه با خنده هم زخم خورد چطور می‌شه با عشق نابود شد...
ali_derugar
ali_derugar
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
سیگارتو خاموش کن عامو
a_zizigolu
a_zizigolu
٩٣/٠٩/٠٨
٢
٠
میگم بیا ازین به بعد شعر هم بگو...!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
آره حالا از دفعات بعد می خوام آثار نقاشی و عکاسی و اینا هم بذارم براتون :))
نیلوفر
نیلوفر
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
امان از این تب ها، در عکاسی هم این مشکل را داریم اینروزها، همه یک فنجان چای یا قهوه یا هر کوفت و زهرماری که معلوم نیست چیست و اصلا مهم هم نیست کنار و گوشه ی عکسشان میگذارند. سوژه ی اصلی عکسها شده فنجان و لیوان، همه هم که از هم تقلید میکنند عین چی (!)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
٠
٠
توی هر چیزی که فکرش رو بکنید گندش درومده. هر هنری، هر علمی...
الهه
الهه
٩٣/٠٩/٠٨
٢
٠
خیلی خوب بود، زیاد دیده بودم ولی نمیدونستم اسم ذاره: شعر کافه ای!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٨
٥
٠
منکه میانم زیاد با دودو دمو قهوه واینها خوب نیست...راسته کارم شیر شکلاته :)))))))))))) در یک هوای عالی/یه عصر پرتقالی/ تنها زدم به ساحل/بادلبری خیالی/خورشید در افق بود/ شد قد صد ریالی/ تنها در آن میانی/ بود جای تو خالی :)))))))))))
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٨
١
٠
خب این شعره شیرشکلات نداشت که :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٨
٥
٠
خب حتما در یک هوای عالی/یه عصر پرتقالی/ تنها زدم به ساحل/بادلبری خیالی/خورشید در افق بود/ شد قد صد ریالی/ تنها در آن میانی/ بود جای تو خالی....همون موقع ها داشتم شیر شکلات میخوردم دیگه.... نمیدونم والله :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨