روزهای مشترک... / خاطرات دانشگاه

روزهای مشترک... / خاطرات دانشگاه

نویسنده : m_ehyaei

این بار چقدر سخت بود دور هم جمع کردن بچه‌ها. کلی رایزنی فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی می‌خواست. یادم آمد زمانی نه چندان دور قریب 2 یا 3 سال پیش برای کارهای کوچک خودمانی، تولدهای دوستان‌مان، روزهای خوشی و ناخوشی‌مان و شیطنت‌های گاه به گاه مخصوص دانشجویی کافی بود دو، سه نفری که بیشتر هماهنگ بودیم، فقط یک سر تا دم در کلاس بقیه اعضای گروه برویم و تازه عملیات شروع می‌شد .از پشت شیشه طوری که به ظاهر استاد نبیند البته با کلی شانس، شکلک‌های جور واجور در بیاوریم و اشاره‌های عجیب و غریب و پانتومیم بازی کنیم و آن موقع بود که خنده‌های زیرزیرکی، درست کردن‌های اجباری مقنعه و مو و چشم و ابروهای بچه‌های داخل کلاس ما را که این طرف شیشه دست و پای‌مان بازتر بود حسابی می‌خنداند... آخ که چه قندی در دلمان آب می‌شد...

همین‌ها کافی بود برای وسوسه بیرون پریدن از کلاس و تازه آن موقع بود که هنوز دو، سه قدمی از کلاس دور نشده بودیم، حس دلسوزی دخترانه‌مان گل می‌کرد که ما فلان استاد را می‌شناسیم و فلان جزوه را می‌دهیم و اصلا خودمان این جلسه را توضیح می‌دهیم و حتی تا یک جاهایی کل مطالب مرتبط و غیرمرتبط را سرهم می‌کردیم و تحویلِ هم می‌دادیم و بالاخره حساب و کتاب سر انگشتی غیبت‌ها که ان شاءالله بیشتر از 3 نباشد تا همه از ته قلب راضی باشیم وخوشحال و پایه کارهای خودمانی ...

البته این شکایت یا ناراحتی نیست، این فقط شرح روزهای مشترک خیلی از ماست. شرایط همیشه تغییر می‌کند این فقط قصه روزهایی ست که برق چشمان‌مان پشت شیشه‌های مستطیلی کلاس‌های دانشگاه چه کارها که نمی‌کرد زمان و مکان خود به خود هماهنگ می‌شد، همیشه نفرات‌مان سر ریز می‌شد و هیچ وقت کسری نداشتیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
واقعاااااااااااااااا یادشششششششششششششش بخیررررررررررررررررررررررر
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
:)خخخخخخخ ما فعلا اینا رو توی دبیرستان تجربه کردیم:)
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
آره ولی ما حس دلسوزی و اینا رو نداریم :دی شایدم داشته باشیم :-؟ الان که فکر می کنم می بینم ما دیگه قراری نمیذاریم :(
s_ehsan
s_ehsan
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
تو دانشگاه که نه ٬فرصتش پیش نیومده .ولی دبیرستان٬خیلی شیطنت میکردیم.یادش بخیر........:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
فکر کنم جمع شدن کلاس ما در سالهای بعداز فارغ التحصیلی یه چیزی در حد رویا باشه !!! اخه از چهارگوشه ایرانیم :)
mohadese.v
mohadese.v
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
ان شا الله ما جای شما رو پر کنیم....ولی خیلی شیطون بودین هااا
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
من هم دلتنگ شدم... و البته که لذت بردم از این خاطره بازی شما.
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
ههههعععییییییی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
سلام: دلتون شاد و جانتون سلامت باد. متشکرم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٢
٠
٠
من یادمه اینجا کامنت گذاشتم ها؟!!
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
بچه های دانشگاه ما خسته اند همین الانش! چه برسه به بعدا :دیییی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١٢/٢٤
٠
٠
سلام...دانشگاه یادش بخیر...
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات