امشب دلم را بالا آوردم!

امشب دلم را بالا آوردم!

نویسنده : مریم نیک‌پور

ساعت سه و نیم صبح است، این‌قدر خسته‌ام که روی زمین با بالشم و پتو دراز کشیده‌ام و بیخیال مرتب کردن خرت و پرت‌هایی که روی تخت ریخته است، شدم. به آخرین باری که آن قوطی لاغر قرص‌ها را دیدم فکر می‌کنم و به خودم بد و بیراه می‌گویم؛ که قرص‌های مسکن باید همیشه دم دست باشند، هر احمقی می‌داند درد خبر نمی‌کند و بعد همان‌طور که از درد به خودم می‌پیچم و از پیدا کردن قرص‌های مسکن هم ناامید شدم، حس می‌کنم چیزی در دهانم می‌آید و می‌دوم سمت دستشویی و برای سومین بار بالا می‌آورم اما این‌بار با دیدن خونی که سفیدی دستشور را پر کرده است وحشت می‌کنم و دستم را به دیوار می‌گیریم تا از سر ضعف روی کاشی‌های دستشویی پهن نشوم!

هنوز چانه‌ام و دور دهانم خونی است، از دیدن چشم‌های پف کرده و ظاهر بهم ریخته و رنگ پریده‌ام در آینه به خودم می‌لرزم و شیر آب را باز می‌کنم.

همه دروغ می‌گویند، حتی همین دکتر پر از پرستیژ که دم به دقیقه مرا می‌فرستد آندوسکپی! خونریزی معده دیگر چیست؟ مگر یک معده چقدر می‌خواهد خون داشته باشد که این همه‌اش امشب بریزد؟ نه...

این‌ها که امشب دستشور سفید سفالی را پر کردند، تکه‌های دلم بودند. همان موقعی که هزار تکه شد. به جهنم که از نظر علمی توجیحی ندارد و هیچ آدمی تا به حال دلش را بالا نیاورده است، من که می‌دانم این‌ها دلم بودند.

شاید هم حرف‌هایی بودند که از آن‌ها ترسیدم و در سپیدار ننوشتم‌شان، همان‌هایی که هرشب می‌آیند به خوابم و می‌خواهند بنویسم‌شان، من می‌دانم. آن‌ها می‌خواهند بلایی سر سپیدارم بیاورند، نگرانم برای همین، نمینویسم و زندانی‌شان می‌کنم در خودم.

نه الان که فکر میکنم می‌بینم همان‌ها بودند، شده‌اند لخته‌های خونی و امشب من بالا آوردم‌شان. لابد از فردا هم دیگر به خوابم نمی‌آیند.

دیدی راست می‌گفتم؛ این دکتر پر پرستیژ غرغرو با آن مطب بی‌گلدانش لابد نمی‌فهمد دل و واژه بالا آوردن یعنی چه!؟ لابد که نه، حتما نمی‌فهمد. حتی شاید هم نفهمد دل خون شده هزار تکه شده و واژه‌های زندانی شده یعنی چه!

نگران سپیدار شدن هم نمی‌فهمد، نه این‌که وبلاگ ندارد، نه؛ شاید هم بلاگر خوبی باشد. چون گلدان ندارد. آدم‌هایی که گلدان ندارند؛ پر شدن دستشور سفید از خون را به خونریزی معده ربط می‌دهند و درد را هم می‌خواهند با مسکن آرام کنند.

همین دکترهایی که گلدان ندارند، هی آدم را می‌فرستند آندوسکپی و هی قرص‌های جور و واجور به خورد آدم می‌دهند و هی نمودار روند بهبودی رسم می‌کنند و از شدت خونریزی و بالا آوردن خون تعجب می‌کنند و هیچ هم حالی‌شان نمی‌شود آدم دارد دلش را بالا می‌آورد، آدمی که دلش هزار تکه بشود، یک روزی، یک جایی، همه تکه‌تکه‌ها را بالا می‌آورد دیگر!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
مریم جان ..خیلی زیباست.. دردت تووی کلمه کلمش بود .. امیدوارم خیلی زود خوب شی:) هم حال جسمت هم حال دلت
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
ممنونم:-)
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
مریم جان ...از تک تک کلماتت هجم نگرانیت معلوم بود...خیلی زیبا نوشتی بودی ...امیدوارم زودتر خوب بشی هم خودت هم دلت
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
:-)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
آرزوی سلامتیییییییییییی دارم براتونننننننن
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
یک دنیا ممنون:-)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
زیبا بود.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
:-)
r_yazdani
r_yazdani
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
بسیار عالی بود مریم خانوم. انشاءالله هرچه سریعتر حال جسم و روحتون خوب خوب شه
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
مچکرم از دعای خوبت:-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خوب میشی ان شالله :)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
:-)وبلاگتو برو یک نگاه بنداز!
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
اوکی :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
بهت گفته بودم خیلــــــــــی تکـــــــــی ;) کامنتت موتورمو روشن کرد (^_^)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
فدای ننه بزرگ جانمون:)))
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود... لذت بردم؛ مخصوصا با این جملات و اصطلاحات: قوطی لاغر قرص‌ها / دکتر پر از پرستیژ / به جهنم که از نظر علمی توجیحی ندارد / با آن مطب بی‌گلدانش / هی نمودار روند بهبودی رسم می‌کنند ... گاهی ممکنه یک یا چند "شاه جملهِ" خاص، یک متن رو بالا بکشن یا از دامِ افتادن به کلیشه رها کنندش. البته متن شما بقدر کفایت قوی بود، و این جملات هم قوی ترش کرده بودند./ موفق باشید.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی مچکرم که اینقدر دقیق میخونید و اینقدر نکته هاسی خوب یاد میدید تشکر:-)
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
زیبا بود. گاهی اوقات گلایه ها رو دوست دارم.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
تشکر:-)
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
مطب بی گلدان منو برد به یه دوران خیلی غمگین تو زندگیم!
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
مطبهای بی گلدان غم دارند!
saiideh70
saiideh70
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
اوهوم!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
قشنگ می نویسی دوستمان !! ولی نمیگم خوشم اومد ... دوس ندارم ناراحت ببینمت آخه ^___^
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
فدامدا دوستمان:-)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
نمیدونم چرا چندوقته روی کلمات "توجیه"و"ترجیح"حساس شدم...برعکس که همه جا هم با املای اشتباه مینویسن...!!!!متن زیبایی بود...باآرزوی سلامتی براتون(*_*)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
غلط املایی که دیگه واسه من طبیعی شده خخخ!خاهش میکنم..
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
غلط املایی که دیگه واسه من طبیعی شده خخخ!خاهش میکنم..
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٩/٢٥
١
٠
حالت خوب ميشه هرچه زودتر انشاالله:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
:)
s_m
s_m
٩٣/٠٩/٢٥
٠
٠
خیلی زیبا بود . سندروم قلب شکسته به تازگی کشف شده و میگن این سندرم همون شکست عشقی و عاطفی افراد هست که قلب حالتی غیرعادی پیدا میکنه و باعث سکته و بیماریهای قلبی میشه .
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
چقدر جالب!همیشه روح روی جسم تاثیر داره دیگه!
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
چقدر تلخ:((
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
تازگی ها خیلی بد تلخ مینویسم!دست خودم نیست!
o_khorashadi
o_khorashadi
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
براتون آرزوی سلامتی می کنم...
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
تشکر:)
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
باز می خواستم مقوله پزشک ها رو باز کنم می بینم از دوستام اینجا دانشجوی پزشکی هستن و بی خیال میشم^_^
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
افرین بی خیال بشو این شادختشون اینا خطرناکن اون پریسا که خطرناک تره !الان میان منو میخورن!خخ
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٩/٢٦
٠
٠
ان شاءالله که خوب میشید؛ سختی زندگی همین 100 سال اولشه به گفته بزرگان :))
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/٢٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨