خب مهندس... / خاطره روزهای رفتنت

خب مهندس... / خاطره روزهای رفتنت

نویسنده : مریم نیک‌پور

کاغذهای بهم ریخته و کج و ماوج شده‌ای را از کیفش در می‌آورد و می‌گذارد کنار میز. سرش نق می‌زنم؛ همین‌ها را بگذار در یک کلاسور و پاکت کاغذی از کیفم در می‌آورم و او تا سرش گرم منو غذاست آنها را می‌گذارم در پاکت! می‌گوید امروز رفته است سفارت و چقدر این کارهای اداری خسته کننده‌اند! و سر من هم نق می‌زند که کاغذها را گم و گور نکنی بگذار توی کیفم.

بی توجه به نق زدنش می‌گویم چقدر دیگر مانده؟

می‌گوید خب مهندس! چی می‌خوری؟

من هم یک لب خند کج می‌زنم و می‌گویم هرچه تو بخوری مهندس!

از روزهای دبیرستان عادت‌مان شده بود هر وقت می‌خواستیم بحث عوض کنیم همدیگر را «مهندس» صدا می‌زدیم تا بعد از آب شدن قند ته دل آن یکی و رفتن در رویاها، یادمان برود از حرف‌های‌مان!

می‌رود غذا را سفارش می‌دهد و می‌آید. می‌گویم چقدر خلوت است! عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند و می‌گوید آخر کدام دیوانه‌ای هفت بعد از ظهر ناهار می‌خورد؟ می‌خندم و می‌گویم من و تو! بعد هم با هم ریز می‌خندیم!

برایش می‌گویم با زهرا نقشه کشیده‌ایم که اگر تا چهار ماه دیگر بتوانیم یک بخت برگشته را راضی کنیم تا بشود شوهر تو. لابد دیگر مجبور نیستی بروی و علی رغم میل باطنی‌مان بیخ ریش‌مان می‌مانی و تحملت می‌کنیم!

او هم می‌گوید خیر سرم دوست دارم، من با داشتن شماها دیگر نیازی به پارتیزان دشمن هم ندارم و باید بروم پیش همان آلمانی‌ها رفیق پیدا کنم.

یکهو بغض گیر کرده من از رفتنش می‌شکند و می‌گویم چقدر به همین آلمانی‌ها حسودیم می‌شود. او هم لای اشک‌هایش می‌گوید هیچ کجای دنیا نمی‌شود عین‌تان را پیدا کرد.

 با سر انگشتش اشکم را پاک می‌کند و ادامه حرفش را می‌گیرد که هر کجا بروم باز هم همین‌جایید، بین دل من! تو که حسابت جداست، عزیز دلی!

می‌گوید باید آخرماه برود تهران برای دوره‌های زبان و یک ترم هم مرخصی بگیرد از آموزش!

می‌گویم: «خب مهندس نوشابمو باز می‌کنی؟»

می‌خندد و می‌گوید تسلیم! راجب رفتن حرف نمی‌زنم!

تا ته ناهار از رفتنش حرف نمی‌زنیم و این روزهای آخری که در این شهر است را نمی‌شماریم و با هم می‌خندیم و شوخی می‌کنیم و غذا می‌خوریم و یک دنیا خاطره را دوره می‌کنیم و او آخر سر دلش طاقت نمی‌آورد و می‌گوید این سال‌ها رفاقت نکردیم؛ با هم زندگی کردیم. دل رفتن ندارم؛ من بغض می‌کنم و شوخی می‌کنم و می‌خندانمش و در دلم می‌گویم می‌دانم..

می‌دانم که بعد از رفتنش از این شهر لعنتی بیشتر بدم می‌آید و با همه شلوغی‌هایش می‌شود خلوت‌ترین شهر دنیا و من را در خودش حبس می‌کند!

می‌دانم که دل رفتن ندارد و هیچ کدام‌مان دل روزهای نبودنش را نداریم..

این روزها زیاد «خب مهندس...» می‌گوییم تا یادمان برود از رفتنش

اما این غم رفتنش اینقدر بزرگ و نزدیک شده است که دیگر «خب مهندس» هم جواب نمی‌دهد! و همه باز هم می‌پیچیم در همین غم رفتنش..

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
وای این خیلیییییییییییی قشنگ بودیادخاطرات خودم افتادموکلی گریه کردمممممممممممممممممممم
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
اخی!سختش نگیر ادم یکروزی عادت میکنه!
hamid_kh
hamid_kh
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
هعیییی یاد دلتنگیای خودم افتادم اینقدر که این نوشته غم داشت ... هوووففففف ... یه تیکه از نوشتتون منو یاد این آهنگه انداخت : " از آدمای این شهر ییزارم چون با یکیشون خاطره دارم ... " ... داغونم کردین هااااااا ... کاری نکنین من فردا پاشم بیام مشهد !!! خخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
@____@
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
کاش میشدآدم زندگیو به همین آسونی که هست بگیرهههههههههههههههه خیلی دلممممم تنگ شدههههههههه واسههههههههههههههه دوستامممممممم دعاکنیدپیداشون کنممممممممم
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
هیییییییییییییییییییی یک دهم غمم از رفتنش لای این نوشته جا نشده سخته بهترین دوستت برای همیشه بره از این کشور خیلی سخته مطمئن باشی که دیگه نیست!
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
کاش هیچ وقت نرفته بودممممممممممممممممم
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
واقعا غمنگیز بود..ممنونم ازت خیلی قشنگ نوشتی
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
خودمم غم داشتم خواهش میکنم!
آذر صدارت
آذر صدارت
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
فعلِ رفتن خیلی فعله!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
خیلی زیبا و تکنیکی و بی نقص. جایی برای هیچ توضیح اضافه ای نیست. لذت بردم.
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
خیلی هندوانه به ما میدید ها!خخ لطف دارید تشکر:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
میاد روزی که با برگشتنش غافلگیرت میکنه :))
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
:-)
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/٠٩/١٨
٠
٠
وااااا خاک عالم ...الکی الکی اشکمو در آوردی هااااا ...فوق العاده بود قلمت گوهربار باد....*؛)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
تشکر خیلی خیلی لظف داری!:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
نبینم مهندسمان غصه بخورد !! میخوای منو مهندس صدا کن دلت باز شه خخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
تو امپول زنی چطور من مهندس بنامت!این خیانت به مهندس هاست!خخخ منو نخور شادخت!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
در ضمن اگر می بینید که در مطالب حضور فعال دارم صرفا بخاطر اینه که امشب شب امتحان پاتولوژی ست و یهو همه مطالب برام جالب شدن خخخخ
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
می افتی شک نکن!
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
بامن رفت وآمد نکن.«رفتن» فعل قشنگی نست.بامن فقط راه بیا...........بسیار عاالی نوشته بودی..بغضم گرفت..ممنون . موفق باشی :)))))))
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
فکر کن خودم موقع نوشتنش چقدر بغض داشتم که سبب بغض بقیه میشه!تشکر لطف داری:)
مریم
مریم
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
آدم بغضش میاد، یاد رفتن آدمای زندگیش می افته
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
رفتن همیشه درد داره همیشه!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
یاد شبی افتادم که رفتیم ویوا و آخرین شامو باهم خوردیم. دقیقا همینو گفت.رفتنی باید بره مهندس :| :((
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
میدانم ولی خیلی درد داره خصوصا اگه رفتنی خیلی عزیز باشه!
vesal
vesal
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
همیشه دوریاز ی دوست خوب سخته:(((.....مرسی قشنگ نوشته بودی:)
m-nik110
m-nik110
٩٣/٠٩/١٩
٠
٠
اره اینقدر سخته که حتی لای وازه هامم جا نمیشه!خاهش!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨