ازدواج؛ میانبری برای آدم‌هایی که حال ندارند!

ازدواج؛ میانبری برای آدم‌هایی که حال ندارند!

نویسنده : وبگردی

حدود دو هفته است دارم فکر می‌کنم آن دسته از عزیزانی که به دانشگاه می‌گویند یونی و عاشق یونی هستند و اگر یونی نباشد سرخورده می‌شوند و دل‌شان تنگ می‌شود توی یونی چی کار می‌کنند که من انجام نداده‌ام یا بلد نیستم انجام بدهم چرا که برای کم شدن شر دانشگاه - و هر گونه مکان آموزشی دیگری - همیشه در حال ثانیه شماری هستم .

این‌جا دانشگاه یعنی کلاس‌های درس، آدم‌هایی که بودن و نبودن‌شان برایم هیچ فرقی ندارد و اگر دویست سال پشت سر هم آن‌ها را نبینم اصلا احساس نمی‌کنم از زندگی‌ام چیزی کم شده است، استادهایی که ورقه‌های امتحانی را با آخرین ورژن تلسکوپ صحیح می‌کنند و بوی عرقی که از دانشگاهیان ساطع می‌شود و هر جنبنده‌ای را سه سوته از کار می‌اندازد .

حال ندارم با کسی قاطی بشوم. من این مدت اخیر را کلا حال نداشته‌ام. می‌روم توی گوشه یکی از نیمکت‌ها چپه می‌شوم و هندزفری‌ام را توی گوشم می‌چپانم. فقط وقتی بحث راجع به عوض کردن موقع امتحان است من دهنم باز می‌شود. در غیر این صورت درست عین جغد فقط دارم پلک می‌زنم و پشت سر هم کسی را آدم به حساب نمی‌آورم. ذهنم معطوف مشکلاتی ست که اخیرا پیدا کرده‌ام. مثل گند زدن پیاپی توی تک تک امتحان‌هایم، مثل فضای حاکم بر ذهنم یا مثل این‌که خواهرم اخیرا لات شده است! بدبختانه من هنوز هم نفهمیده‌ام کسانی که به دانشگاه می‌گویند یونی - الحق که لفظ صمیمانه‌ای ست - آن تو دارند چه غلطی می‌کنند .

من به دانشکاه می‌روم چون می‌خواهم به سر کار بروم و می‌خواهم به سر کار بروم چون می‌خواهم یک خانه داشته باشم، مال خودِ خودم و می‌خواهم یک خانه داشته باشم مال خودِ خودم چون می‌خواهم تویش با کفش این‌ور و آن‌ور بروم و کسی نتواند چیزی بهم بگوید. این تازه یکی از کارهایی ست که قرار است من وقتی مستقل شدم انجام بدهم. آدم‌ها همه تصمیم‌های هیجان انگیزی توی زندگی‌شان دارند. وقتی می‌فهمند یک جای کار می‌لنگد و آن‌ها دست‌شان به آرزوهایی که داشته‌اند نمی‌رسد و همه شانس‌شان بر باد رفته است، ازدواج می‌کنند تا بدبختی‌شان را با کس دیگری شریک بشوند! برای همین است که آدم‌هایی که جهان همیشه به کامشان است همیشه مجرد می‌مانند؛ هیچ بدبختی‌ای وجود نداشته که بخواهند شِیر کنند. در واقع ازدواج یک جور میانبر است برای آدم‌هایی که حال ندارند. آدم‌هایی که حال دارند، دورتر می‌روند . دور تر را می‌بینند و به هیچ سکونی راضی نمی‌شوند. تنها نقص این روند این است که این آدم‌ها هیچ وقت نوه‌ای ندارند که به راه خودشان هدایت کنند، بعد بمیرند. برای همین همه نوه‌های دنیا دارند به سمت کلیشه سوق داده می‌شوند .

=============

منبع:

http://agent-cell.blogfa.com/post/1314

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٠٣
١
٠
اینم یه نظریه ! جالب بود ..متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
خیلیییییییییییییی زیباااا بود موافقمممممممممم باموضوعععععععععع
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
سلام: بــــــــــــله.نظره دیگه.سپاسگزارم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
من که نفهمیدم دقیقا چی شد (0_o)
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
با تمام احترامی که قائلم ، ولی کاملا با این نوشته مخالفم . اون هایی که ازدواج نمی کنند ترسویِ خودخواهِ هستند (منظورم افرادی هست که در موقعیت سنی و عقلی ازدواج هستند) ؛ این افراد فقط خوبی و خوشی را برای خود می خواهند . نمی خواهند کمی تلاش کنند تا خوشی خود را با دیگری تقسیم کنند.
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
واقعا به اندازه ی آدمای روو زمین میتونه دلیل واسه ازدواج کردن یا نکردن وجود داشته باشه... مثلا من خودم به همین دلیلی ک این مطلب گفته هیچوقت تا حالا فک نکرده بودم!.. نمیشه همه رو با یه چوب روند
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
اینم یه حرفیه !
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠٣
٠
٠
عجب تئوری جالب و نگاه متفاوتی بود...، تا حد زیادی هم متقاعدکننده و منطقی!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
انتخاب جالبی بود
s_setareh
s_setareh
٩٣/٠٩/٠٤
١
٠
اینهم نظریه اما من کاملا مخالفم چراکه ازدواج انسان را به تکامل می رساندو تنهایی چیزی جز افسردگی برای آدم نداره
i.forouzan
i.forouzan
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
من مثبت دادم، خیلی موافقم
admincheh
admincheh
٩٣/٠٩/٠٤
٠
٠
اما آدمای زیادی رو دیدم که در خوشبختی غلت می زنند اما ازدواج کردند !نظرتون رو راجع به ازدواج قبول ندارم!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات