آرام بخواب در این عصر پاییزی...
به یاد مرتضی پاشایی

آرام بخواب در این عصر پاییزی...

نویسنده : m_akhoondi

همین ابتدا مرا ببخش که نمی‌توانم برایت موزون بگویم. آن وقت درگیر وزن و قافیه می‌شوم، اما... اما می‌خواهم درگیر خودت باشم، مثل روزهای آخرت آرام و بی‌وزن از تو بنویسم.

از شبی می‌گویم که گفتند دعا کنید و صبحی که شاید به نوعی دعای‌مان برآورده شد و تو آرام گرفتی!

آن‌قدر شایعه پشت سر گذاشتیم، آن‌قدر گفتیم، گفتیم و گفتیم که دیگر صبح جمعه ناگهانت را قبول نمی‌کردیم!

انگار خودمان چوپان دروغگوی خودمان شده بودیم!

اما ای‌نبار رسانه‌ها خبرت را آوردند. من هرگز برایت گریه نکردم، اما تا بخواهی سکوت...

سخت است کسی نمی‌توانست دلتنگیم را درک کند، شاید هم حق داشتند، شاعر است و دیوانگی‌هایش!

اتاقم شد صدای تو، تویی که درست نمی‌دانستم چرا برایت! شاید بغض صدایت گفته بود عاشق هستی و حالا عاشق پرواز کردنت، ذهنم را متاثر کرده بود.

درست است تنها صدایی می‌تواند ان‌قدر درد داشته باشد که درگیر چیزی باشد.

برای من اما نه ادا بود، نه حس هنرمندی و نه هیچ چیز دیگر... هیچ چیز دلیل شال مشکی‌ام نبود. آن روز تنها دلم خواست برایت شال بیندازم.

اما چرا هیچ‌کس مثل یک عزادار مرا در آغوش نگرفت و برای اولین بار بود که دیدم برابر یک غم زده، لبخند و تمسخر تحویل می‌دادند!

از دست هیچ کدام‌شان دلخور نیستم، اما برای همه‌شان متاسفم!

می‌دانم که روزی فراموشت می‌کنم، اما هرگز حال این روزهایم را از خاطر نخواهم برد.

تصویرت با آن کلاه که برای کم کردن غم‌مان روی سرت گذاشتی که مبادا ریزش مو به موی عمرت آزارمان دهد را حفظ می‌کنم.

مرتضی عزیز! مطمئن باش بیت بیت ترانه‌هایت را حفظ می‌کنم.

راستی آن فیلم‌هایی که نامردی می‌خواهد برای دیدن‌شان را برایم آورند، هرگز نگاه نکردم.

تنها آن‌هایی می‌توانند ببینند که رو به رویم خندیدند.

مرتضی! ببخش اما باید اعتراف کنم و حرفی بگویم که حس و حال شاید خیلی از دوستداران واقعیت باشد، اما بی‌انصافی است که به مرده پرستی متهم شوم! راستش هر وقت دلم می‌گرفت، سوز «یکی هست» مرا درگیر هرچیزی می‌کرد شاید غیر از تو. درگیر دغدغه‌هایم، عشق‌های ریز و درشتم، درگیر دوست داشتن‌هایم!

اما حالا انگار معشوقه همه‌مان، یکی هست‌مان تویی و فقط تصویر توست که با هر بیت در ذهنمان نقش می‌بندد!

دیگر ترانه‌هایت را نمی‌توانم برای درد خودم به صدا دربیاورم. هر کلمه با خود یک مرتضی را به دوش می‌کشد! مرتضی... مرتضی... مرتضی... نگران منی... مرتضی! یکی هست... مرتضی! این عصر پاییزی آرام بخواب مرتضی.

وای از آن یکشنبه تلخ! ازدحام تشییع جنازت، آزارت داد. آزارم داد و شاید خیلی‌های دیگر را هم رنجاند.

وقتی سیاهی شب تو را به دل خاک سپرد، بغض کردم. شاید خورشید می‌توانست تو را دفن کند.

اما نشد، نگذاشتند که بشود.

یک‌باره پارک‌های تمام شهرها تو را زمزمه کردند. انگار عده‌ای منتظر بودند تا بهانه‌ای برای دور همی‌هاشان اتفاق بیفتد.

کسی نبود بپرسد آخرش که چه؟!

من فقط از خانه برایت فاتحه‌ای فرستادم و در خلوتم برایت، به یادت شمع روشن کردم.

حالا که هفت روز گذشته است، دیگر از حالم به کسی حرفی نخواهم زد. دیگر شال سیاهت را برمی‌دارم!

اصلا بگذار دیگران فکر کنند من هم تو را فراموش کردم.

بگذار فکر کنند من هیچ‌وقت ترانه‌ای برای صدایت نسرودم.

بگذار فکر کنند هیچ‌وقت رادیو نگفت بهترین ترانه را بهترین خواننده می‌خواند.

بگذار فکر کنند آن لحظه که مرتکب شعری شدم، بهترین خواننده ذهنم اصلا تو نبودی.

بگذار فکر کنند که یک ساعت بعد از ویرایش آخرین بند ترانه‌ام با شنیدن خبرت، حالم خوب خوب خوب بود.

هرگز شب صبحی که رفتی، صدای بغض آلود علیخانی مرا درگیر نکرد.

اصلا هیچ چیز تکانم نداد... هیچ چیز... هیچ چیز تکانم نخواهد داد...

آرام بخواب مرتضای عزیز

این عصر پاییزی آرام...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
خيلي قشنگ بوووووووووود :-)
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
دلتنگتیمممممممممممممممممممم کاش نرفته بودییییییییییییییییییییییی
Narges_V
Narges_V
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
اشكم در اومد:( خيلي زيبا بوئ ممنونم
هاچ
هاچ
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
چقدر غمگین بود :( چقدر خوبه که طرفدارایی با دل پاک داره...حتما الان خیلی شاده... امیدوارم شاد باشه
vesal
vesal
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
واااایی حرف دلم بو زدی ممنون.......تهش داش اشکم در میومد:(
آوین
آوین
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
چقدر زیبا... چقدر غمگین... چقدر خالصانه و از ته دل... وصف حال همه طرفداران واقعی مرتضی بود... اونایی که آروم و بی صدا فقط و فقط تو دلشون و فقط واسه مرتضی عزاداری کردن... صدای مرتضی، ترانه هاش، یادش... همه و همه همیشه تو دل هوادارای واقعیش زنده خواهد موند... مرتضی پاشایی تنها خواننده محبوب من بود... خواننده ای که هیچ وقت نه از صداش خسته شدم، نه از آهنگاش... و خسته هم نخواهم شد... روحش شاد و آرام... یادش همیشه ماندگار...
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
متن صادقانه ای بود.
Farzane_vatani
Farzane_vatani
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
خیلی زیبا و غم انگیز:( روحش شاد:(
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
خیلی خیلی زیبا ودلنشین نوشتید واقعا کاش نمیرفت....روحش خیلی خیلی شاد:(((((
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
احساستون قابل احترامه و قابل درک.
z-dadras
z-dadras
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودید،کاشکی بود:(((((((((((
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٩/١٠
٠
٠
توی اوج بود که پرواز کرد ... انگاری تمام آهنگاش وصف آینده ی خودش بود... دل منو خووون کردی.... :(
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
ممنون....بابت دلنوشته زیبایت....
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
مثل عصر پاییزیه رنگ و رومون...واسه خیلیا خاطرس آرزومون...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
چه سخته تو تنهایی شرمنده میشی/ماها قهرمانیم و بازنده میشیم/مثه اعصر پاییزی رنگ و رومون/ واسه خیلیا خاطرست آرزومون.... قشنــــــــــــــــگ نوشتی :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
:)عالی بود پر از احساس منم ازاین حسای ضد و نقیض زیاد داشتم منم سیاه پوشیدم ولی هرکی علتشو پرسید واقعا نمیدونستم چی بگم:(خدا رحمتش کنه:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/٠٩/١١
٠
٠
سلام و درود برشما. لذت بردم.سپاسگزارم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨