غولی که ما را خورد!
حواس‌مان نبود و در دریای تکنولوژِی غرق شدیم

غولی که ما را خورد!

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

همین حالا که دارید این متن را می‌خوانید، به احتمال قوی پشت یک وسیله‌ الکترونیکی نشسته‌اید و زل زده‌اید به صفحه و با کمک یک انگشت خطوط را بالا و پایین می‌کنید. چیزی که شاید تا همین ده سال قبل یک رویا بود برای‌تان. اما خوب که فکر بکنید حتما شما هم مثل من یادتان می‌آید که روزهای اول کامپیوتردار شدن جز جمع کردن عکس ماشین و عروسک و ریختن عکس‌ها توی یک فولدر کار دیگری نمی‌کردیم. خیلی که پیشرفت کردیم فهمیدیم می‌شود تحقیقات مدرسه را از توی یک چیزی به اسم اینترنت کپی پیست کرد. و نهایتا اوج شکوفایی‌مان رسیده بود به چت کردن و درست از همین‌جا بود که کم‌کم مشکلات‌مان شروع شد.

همه‌ حواسمان را جمع می‌کردیم که وسط لذت‌بردن از تکنولوژی و حرف زدن با آدم‌هایی که فاصله‌ زیادی از ما دارند، اطلاعات زیادی در مورد خودمان ندهیم (چون در آن زمان هنوز اصل بر عدم اعتماد به غریبه‌ها بود!)، حواسمان را جمع می‌کردیم که عکس‌مان را هر کس و ناکسی نبیند (که بعدا کله‌ی ما را روی تنه‌ی شخص دیگری که پوشش مناسب ندارد نچسبانند!)، حواس‌مان را جمع می‌کردیم که همه‌ی هست و نیست و علایق و آرزوهای‌مان را لو ندهیم و یک ذره راز بمانیم، یک ذره لذت کشف شدن را نگه داریم برای خودمان. اما حالا چی...؟

نمی‌خواهم به هیچ‌وجه منکر فواید بیــشمار تکنولوژی و استفاده‌ همه‌جوره از امکانات آن بشوم، اما یک چیز را در مورد این پدیده هیچ‌وقت نتوانستم درک کنم و آن «خودشکانی حریم خصوصی» است. مایی که یک روزهایی اگر کسی یک برگ از دفترخاطرات‌مان را می‌خواند، کل خانه را می‌گذاشتیم روی سرمان و داد و هوار راه می‌انداختیم که «من نباید یه متر حریم خصوصی داشته باشم؟» حالا با دست‌های خودمان همه‌ی اصول خصوصی زندگی‌مان را له کرده‌ایم و از آن خمیر گرفته‌ایم و با خمیرش یک کوزه ساخته‌ایم که همه‌ی آدم‌ها و رابطه‌ها و دوستی‌ها و عقاید و دلبستگی‌های‌مان را ریخته‌ایم داخلش و درش را هم محکم بسته‌ایم. لذت نگاه کردن در چشم‌های همدیگر را خیلی وقت است یادمان رفته. لذت واقعی خندیدن به جای دونقطه پرانتز، لذت هدیه دادن به جای استیکرهای جعبه‌ی کادو! حالا نه فقط با آدم‌های دور که گاهی توی یک خانه هم با هم همینطوری حرف می‌زنیم: «شام حاضره؟»، «نه. یه رب دیگه. :* :* » و این دو نقطه ستاره‌ها بزرگ‌ترین فاجعه‌ی عاطفی است!

گاهی فکر می‌کنم تکنولوژی یک غول بود که یک دفعه از توی چراغش درآمد و سر راه ما آدم‌ها قرار گرفت. غولی که قول داد آرزوهای‌مان را برآورده کند و البته زیر قولش هم نزد. اما ما زیاده‌روی کردیم. آرزوهای‌مان سه تا نبود. هی آرزو کردیم، هی خواستیم تکنولوژی بیش‌تری برای‌مان از توی چراغش در بیاورد و بعد هی توی استفاده از آن بی‌جنبه بازی درآوردیم تا آخر حرصش گرفت و ما را قورت داد! و حالا نشسته‌ایم به این فکر می‌کنیم که چطور از این محیط فاضلاب مانندی که در واقع شکم غول تکنولوژی است خودمان را بکشیم بیرون و مثل روزهای اول از دیدن آدم‌های واقعی زندگی‌مان ذوق کنیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٨/٢٩
٦
٠
موافقم :) یه چیزی که خیلی شخصا خوشم اومد این بود که این قضیه و این موضوع رو بارها و بارها در موردش خوندم و شنیدم اما نوشته شما خیلی نگارشش قابل قبول تر و منصفانه تر بود:)
raha_sl
raha_sl
٩٣/٠٨/٢٩
٣
٠
ممنونم برای درد حرفهایی که آدمو به خودش میاره... واقعا ممنونم
s_a
s_a
٩٣/٠٨/٢٩
٣
٠
هومممممم... موافقم شدیـــــــــــــــــــــــــــد... یعنی وحشتناک شدید هااااااااااااااا
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٢٩
٤
٠
اصن بعضی وقتا آدم احساس می کنه تو حرفای روزمره اشم نیاز داره بگه : دو نقطه دی وگرنه نمی تونه احساسشو بیان کنه . دو نقطه خط صاف!
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
متن زیبایی بود اما به این نکته توجه داشته باشید تمامِ جوامعی که مراحلِ گذار از سنت به مدرنیته رو طی میکنند بهر حال دارای یکسری شاخصه های رفتاری هستند که منجر به آسیب هایی خواهد شد. امیدوارم دو دهه بعد که کامل از این مرحله سخت عبور کردیم به آگاهی لازم رسیده باشیم. هر تحولی بهایی داره... .
™دکتر مَنتی (م) ـ
™دکتر مَنتی (م) ـ
٩٣/٠٨/٢٩
٠
٠
موافقم کاملن باشما :) هرچند بهای چیز های دیگری هم میپردازیم :) که نه ما و نه تکنولوژی موجبش نبوده ولی به اسم تکنولوژی ثبت میشه، اینکه در واقع سایه های تکنولوژی رو داریم بیشتر تو جامعمون، تا خودش
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
١
٠
ممنون از نظر هر دو تا دوست خوبم :) درسته که ما موجبش نبودیم. ولی توش دخیل بودیم به نظرم. بیشتر از خود تکنولوژی:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/٠٨/٢٩
١
٠
هووممم تامل برا انگیز بود ///
سید علی
سید علی
٩٣/٠٨/٣٠
١
١
متاسفانه خیلیا درگیر این جریان شدن ولی خوشبختانه من نشدم - نقطه پرانتز -
دلنیا
دلنیا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
مضوع جالبییییییییییییی بودممنوننننننننن
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
ما قبل ازاینکه فرهنگ چیزی رو وارد کنیم خود اون رو وارد می کنیم :\ طبق معمول همیشه ... این تکنولوژی افسار گسیخته داره روح همه ما رو خسته میکنه اونقدر که یک روز از پا دربیایم.
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
نههههه شادوخ نهههههه از پا در نیاااااا خخخخ
احسان
احسان
٩٣/٠٨/٣٠
٢
٠
مشکل همین واردکننده بودنه. انقدر تنبلی کردیم و به تمدن n هزارساله مون مغرور شدیم که فکر کردیم میتونه برامون پیشرفت بیاره. مشکل همینه که وقتی از کار دیگران استفاده میکنیم، فرهنگش رو هم ازش میگیریم و اسمش رو هم همینطور. بعد تازه دوزاری مون میفته که حالا یکی بیاد فرهنگ سازی کنه و فرهنگستان بیاد برای ایمیل معادل سازی کنه. تازه وقتی گفت «رایانامه» کلی بهش میخندیم!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
خخخخخ منم بعضی اوقات جوگیر میشم چه حرفایی میزنم خخخخخ
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
١
٠
البته یه چیزی هم هست ها. مثلا اگه الان فرهنگستان بیاد و برای یه علم یا پدیده ای که ما اصلا نمی دونیم چی هست واژه سازی کنه، هیچ کاربردی نداره. یعنی من با این موافقم که اول خود اون پدیده بیاد بعد واژه ها و فرهنگش. ولی خب بین این دو تا نباید فاصله طولانی ای باشه. اینجای کار عیب داره. همونطور که گفتین مثلا ده سال مترو سواری می کنیم بعد اسمش رو می ذاریم "زیررو"! در حالیکه اگه از اول مثل "هواپیما" که به جی طیاره ساخته شد، برای مترو هم واژه میساختیم و از طریق مدارس و صدا و سیما و هر چیز دیگه ای رواجش می دادیم الان برامون خنده دار نبود :)
mhv
mhv
٩٣/٠٨/٣٠
٧
٦
"حتما شما هم مثل من یادتان می‌آید که روزهای اول کامپیوتردار شدن جز جمع کردن عکس ماشین و عروسک و ریختن عکس‌ها توی یک فولدر کار دیگری نمی‌کردیم" کلا این قسمت رو به رسمیت نمیشناسم:| من فیفا میزدم!!! هر چند معترفم که در سن نه سالگی دو تا دوست دختر چتی داشتم!:)))
par!sa
par!sa
٩٣/٠٨/٣٠
٢
٠
0_o چشم گوجتون روشن خخ
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
منم با محمد حسین موافقم من پی اس و مکس پین و جی تی ای می زدم خخخخ
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
منم فیفا بازی میکردم خخخخخ
همتا
همتا
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
شما کلا بیش فعالین خخخ
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
چشم و گوش من باز شد...خدا مرگم...@_O..منم جی تی آی بازی میکردم همی..:دی
mhv
mhv
٩٣/٠٨/٣٠
١
١
شایان ذکر نامبردگان یکی 17 ساله و دیگری 18 ساله بودند و بنده خودم را 20 ساله جا میزدم! و از تفریحات سالم دوران طفولیتم به شمار می رفت:| یادش بخیر!
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٣٠
٢
٠
یادش بخیر؟؟؟ :| چی افتخارم میکنن خخخخ
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
خخخخخخخ آقای وکیلی طفلکی هارو بدجور سر کار گذاشته بودین...
v-qavam
v-qavam
٩٣/٠٩/٠١
٤
٠
یحتمل اونا هم یکیشون هفتاد ساله بوده یکیشونم دوازده ساله خخخخ
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
خخخخخخخ ایووووووووووول آقای قواااااااام ^____^ جوابتون عااااااااالی بود خخخخخخخخخخخخ
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
انصافا الان جز "دونقطه خط صاف" چی می شه گذاشت براتون؟:)) شما بیش فعالی داشتین و قبل از طی کردن مراحل دیگه رسیدین به چت. وگرنه ما مرحله مرحله پیش رفتیم و بعد از چند سال یاد گرفتیم میشه به اسم "پدرام 25 از تهران" دخترا رو سر کار گذاشت:))) راستی فکر کنم بهتر بود این قسمت رو دخترونه پسرونه کنم. چون انگار پسرا به جای عکس جمع کردن فقط فیفا می زدن!:)
sm-mousavi
sm-mousavi
٩٣/٠٨/٣٠
٣
١
و حالا نشسته‌ایم به این فکر می‌کنیم که چطور از این محیط فاضلاب مانندی که در واقع شکم غول تکنولوژی است خودمان را بکشیم بیرون و مثل روزهای اول از دیدن آدم‌های واقعی زندگی‌مان ذوق کنیم...عجیب با این جمله موافقم و خودم چند وقتی در همین فکر بودم که بهترین راهی که به ذهنم رسید کمی دور شدن از این فضا ها بود که واقعا کمکم کرد...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
شما قدرت ترک اعتیادتون خوبه . ولی همه این قدرتو ندارن متاسفانه. و توش غرق می شن هی بیشتر...:(
S.Asadzadeh
S.Asadzadeh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
خیلی زیاد موافقم :)
سپاکو
سپاکو
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
و این دو نقطه ستاره‌ها بزرگ‌ترین فاجعه‌ی عاطفی است! + عالــــی بود نیکولای عزیز ...
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
آخ چقد داغ دلم تازه شد....
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
کلا تکنولوژی زندگی آدمی رو تباه کرده...در بعضی جاها بسیآر به درد بخور است ولی همیشه نه...ممنون از نوشتتون..:)
pariya
pariya
٩٣/٠٨/٣٠
١
٠
مگه میشه شما یه چیزی بگین و ما منکرش شیم ! عالی بود
خوشی
خوشی
٩٣/٠٨/٣٠
٠
١
اولین چتی که کردم یادم اومد :)))) ولی این دو نقطه ستاره هیا مجازی خوبن ایدز هم نمیگیریم خخخخخخخخخخخخ
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/٠٨/٣٠
٠
٠
خخخخ اینم حرفیه :دی
علیرضا
علیرضا
٩٣/٠٨/٣٠
٣
٠
هییی یادش بخیر اولین باری که به اینترنت وصل شدم، با اون صدای بیق بوق مودم دیال آپ، ولی این افراط و تفریط های ما اگر نباشند هیچ وقت مشکلی پیش نمیاد!
a_zizigolu
a_zizigolu
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
یعنی اون چیزایی که در مورد کامپیوتر واینا گفتی خاطرات من بود!! منم دوس دارم اگر کسی میخواد چیزی بهم بگه مثلا اب از احساسات کنه با پیام نگه...رو در رو بهم بگه... حالا شما فکر بد نکنید!! ماشالا ذهن ها هم همه منحرررف!!!! :))) خواهرم بخواد بهم بگه دوست دارم،مثلا!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
نه راحت باشین. اینجا اعترافات دیگه ای هم شده که از جمله شما بدتره. فعلا همه یقه اون بنده خدا رو گرفتن :)
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
جای ما که همه چیز امن وامان است
kamran_shamshiri
kamran_shamshiri
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
مگه کجا تشریف دارید شما؟ از صفاتی که بکار بردید ذهنم رفت سمت نروژ و فنلاند و سوئیس و ... .
فاطمه خانووم
فاطمه خانووم
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
خخخخخخخخخخخخ منظورم اینه که خیلی دور و بر این چیزا نمیچرخیم..خخخخ
MONA-R
MONA-R
٩٣/٠٩/٠١
٠
٠
موافقم :) شایان ذکر شود که اینجا هم یک فضای مجازی است ^__^
admin
admin
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
اون آخر های یادداشت معرکه بود.... لذت هایی که هیچ وقت مجازی اش شبیه حقیقی اش نخواهد شد...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
ئه! راستی الان اسم شما رو دیدم. قدم رنجه فرمودین که یادداشتمو خوندین. تشکر مدیر عزیز :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
باز هم مثل همیشه از بقیه دوستان خوبم که لطف کردن و ابراز موافقت کردن ممنونم.:)
sherlock
sherlock
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
نیکولا تو عالیییییییییییییییی :)))))))))))))) نمیدونم تونستم نهایت احساسمو برسونم یا نه :))
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/٠٩/٠٢
٠
٠
عاااااااااااااااااااااااااالیه عالیییییییییییی
miim
miim
٩٣/٠٩/٠٥
٠
١
مثل هـميشه عالي ، بعضي يك نواختي ها بده ولي يكنواختيِ عالي بودن نوشتِ هات عاليِ !!! (عجب جمله بندي بود :| ) هم وبلاگ عالي هم اينجا عالي :) راستي ي نوشته وبلاگتون رو تو اينستا استفاده كردم البته با ذكر اسم :)
زها
زها
٩٣/٠٩/٠٥
٠
٠
خب اینکه مشکل رو گفتین و منشا اونو درسته باید راهکارم بدین من که فکر نمی کنم دوری از این فضا بتونه کمکی کنه الان این تکنولوژی بخشی اززندگی شده
ه. رهگذر
ه. رهگذر
٩٣/٠٩/١٣
٠
٠
قلم روان و بروزی دارید و با کلمات بخوبی دغدغه ی ذهنتون رو به خواننده منتقل میکنید و با خود همراه میکنید... قلمتان پربار
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤